جسارت مولوی به امام علی(ع) و دفاع از ابن ملجم!

  • 1395/05/23 - 22:11
مولوی در اشعار خود خلیفه دوم را معلم علوم و معارف معرفی کرده ولی در همین اشعار امام علی(علیه‌السلام) را تنها پهلوانی معرفی می‌کند که نیازمند راهنمایی بزرگان است و در جایی دیگر نیز از قاتل حضرت یعنی ابن‌ملجم که شقی‌ترین انسان‌ها است دفاع کرده و او را آلت حق می‌داند و معتقد است که حتی او را نباید ملامت کرد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ مولوی در اشعارش خلیفه‌ی دوم را سایه خداوند و معلم علوم و معارف می‌داند، درحالی‌که به اعتراف علماء زیادی از اهل سنت، خلیفه دوم بر روی منبر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در پاسخ به اشکالی که یکی از زنان حاضر در مسجد به‌سخنان او کرده بود گفت: «تمامی مردمان از عمر داناترند، حتی زنان پرده‌نشین!»[1] هم‌چنین خلیفه دوم، بارها و بارها گفته است که: «اگر علی نبود، عمر هلاک می‌شد» که بسیاری از علماء بزرگ اهل سنت مانند تفتازانی[2] فخررازی[3] ابن ابی‌الحدید[4] زمخشریزمخشری[5] به این مطلب اعتراف کرده‌اند.
مولوی در اشعاری که خلیفه دوم را سایه خدا و معلم علوم و معارف معرفی می‌کند می‌گوید:
پیغمبر علـی را کای علی
شیر حقی، پهلوان پر دلی
لیک بر شیری مکن هم اعتمید
اندر آ در سایه نخل امید
اندر آ در سایه آن عاقلی
کش نداند بُرد از ره ناقلی
ظل او اندر زمین چون کوه قاف
روح او سیمرغ بس عالی طواف
گر بگویم تا قیامت نعت او
هیچ آن را مقطع و غایت مجو
چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبر کن بر کار خضری بی نفاق
تا نگوید خضر رو هذا فراق
چون گزیدی پیر نازکدل مباش
سست و ریزنده چو آب و گل مباش(6)
اما مولوی در همین اشعار، باب علم پیامبر، امیرالمؤمنین علی‌بن‌ابیطالب(علیه‌السلام) را تنها یک پهلوانی می‌داند که نعوذبالله در معرض نفاق! بوده، و محتاج راهنمایی و هدایت بزرگان و پیران می‌باشد! درحالی‌که بسیاری از علماء عامه از فضائل آقا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در کتب خود نقل کرده و معترف به علم و دانش آن حضرت بوده‌اند و خود صوفیه حضرت را سرچشمه عرفان می‌دانند و اکثر فرقه‌های صوفیه سلسله خود را به حضرت می‌رسانند اما مولوی که خود را عارف و قطبی می‌داند که طبق عقاید صوفیه صاحب علوم الهی است چطور می‌تواند این‌چنین به حضرت جسارت کرده و مقام و علم آن حضرت را نادیده بگیرد؟
درجایی دیگر نیز مولوی، ابن ملجم را که سر مبارک امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را شکافت و موجب شهادت مظلومانه آن حضرت شد را آلت حق می‌شمارد، و جنایت بزرگ او را غیرقابل طعن و ملامت می‌داند و این‌چنین از زبان امیر عالم وجود، خطاب به “ابن ملجم” می‌گوید:
من همی گویم بر او جف القلم
ز این قلم بس سرنگون گردد علم
لیک بیغم شو شفیع تو منم
خواجه روحم نه مملوک تنم[7]
وی همچنین از زبان امام علی (علیه‌السلام) خطاب به ابن ملجم می‌گوید:
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو
زانک این را من نمی‌دانم زتو
آلت حقی تو فاعل، دست حق
چون زنم بر آلت حق طعن و دق[8]
در حالی مولوی از ابن ملجم دفاع کرده و او را آلت‌حق می‌داند که پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) او را شقی‌ترین مردم می‌داند و در پیشگویی خود از شهادت امام علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: «گویا می‌بینم که تو در حال نماز برای پروردگارت هستی که اشقی‌الاولین‌ و‌الاخرین، رفیق کشنده ناقه ثمود، می‌آید و ضربتی بر سر تو می‌زند که محاسنت با خون سرت خضاب می‌گردد.»[9]
مولوی در ادامه دفاع خود از ابن ملجم می‌گوید:
یک سر مو از تو نتواند برید
چون قلم بر تو چنین خطی کشید!
مولوی معتقد است که در تقدیر ابن‌ملجم بوده است که او قاتل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است، پس گناهی ندارد و یک مو از سر وی نمی‌توان کند و نمی‌توان حتی او را به‌خاطر این‌ کار ملامت کرد. پس طبق عقیده مولوی قاتلین ائمه‌اطهار(علیهم‌السلام) مثل شمر ابن ذی‌الجوشن که سر مبارک امام حسین(علیه‌السلام) را از تن جدا کرد و خاندان او را به اسارت برد نیز گناهی ندارد و نمی‌توان آنها را ملامت کرد چون طبق عقیده مولوی آنها هم آلت‌حق هستند. در این صورت نباید در جامعه اسلامی قاتلی را سرزنش و قصاصی صورت پذیرد چون همه آنها آلت‌حق هستند.

پی‌نوشت:

[1]. ابن‌کثیر، اسماعیل، تفسير القرآن‌العظيم،  محقق محمدحسين شمس الدين، نشر دارالكتب‌العلمية، بيروت، 1419 ق، ج ۱ ص ۴۶۷، و الدررالمنتثره ص ۲۴۳، و ابن جوزی در سیره عمر ص ۱۲۹
[2]. تفتازانی، مسعودبن‌عمر، شرح مقاصد، ج 2 ، ص 294
[3]. فخر رازی، محمدبن‌عمر، التفسير الكبير، ج 21، ص 22
[4]. ابن‌ابی‌الحدید، عبدالحمیدبن هبه الله، شرح نهج البلاغه، محقق محمد ابراهیم ابوالفضل، نشر مکتبه آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1304، ج 1، ص 18 و  ج 12 ، ص 179
[5]. زمخشری، محمودبن عمر، المفصل في صنعه الاعراب، محقق محمد نعسانی، ج 1 ، ص 432 
[6]. محمد بلخی، مولانا جلال‌الدین، مثنوى، تصحيح: محمد استعلامى، نشر سخن، تهران، 1393، دفتر يكم، ابیات 2972
[7]. همان، ابیات 3866
[8]. همان، ص190
[9]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، انتشارات دار احیاء التراث العربی، لبنان، ج 42، ص 190، باب 126،ح 1
[10]. محمد بلخی، مولانا جلال‌الدین، مثنوى، تصحيح: محمد استعلامى، نشر سخن، تهران، 1393، دفتر يكم، ابیات 3866

تولیدی

دیدگاه‌ها

بله ابن ملجم به خاطر اینکه خود امیرالمؤمنین آگاهی داشت نسبت به شهادتش واین الهام از طرف خداوند بوده آلت حق بوده ولی در مورد اینکه در جامعه اسلامی قاتلین بیگناهن کاملا با این قضیه فرق میکنه

سلام برادر korani باید خدمت شما عرض کنم که حتی اگر حرف شما را بپذیریم آیا باز هم این باعث میشه که ابن ملجم مورد لعن و طعن واقع نشه و آیا واقعا باید مثل مولوی که ابن ملجم را بی گناه میداند ما هم ابن ملجم را بی گناه بدانیم؟ پس حتما نعوذبالله پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز اشتباه کرده است که قاتل حضرت را شقی ترین انسانها معرفی کرده است

علم داشتن به یک مساله ،باعث نمی شود شخص مجبور باشد آن عمل را انجام دهد. خدا مولوی و عمر و ابن ملجم و طرفدارانشون رو لعنت کنه

در ضمن مولوی یکی از مریدان واقعی امیرالمؤمنین بوده و خداوند به خاطر همین مسئله به مولوی کرامت داده... مولوی جز معدود کسانی بوده که جایگاه واقعی امیرالمؤمنین درک کرده ومیدونسته اگر این جایگاه رو فاش کنه حکم تکفیر به او میزنن و کسی حرف او را باور نمیکرد مثل بلایی که سر منصور حلاج اوردن

با عرض سلام باید بگم که اگر واقعا مولوی مرید واقعی امیرالمومنین(علیه السلام) بوده پس چرا شیعه دوازده امامی نشده است و مذهب عامه رو اختیار کرده است و این شعر نیز از سرودهای مولوی است: پس امام حی قائم آن ولی است خواه از نسل عمر خواه از نسل علی است لطفا برای رسیدن به نتیجه بهتر در این سایت از عقاید و مذهب مولوی بیشتر مطالعه کنید و این پست هم مطالعه کنیدhttp://www.adyannet.com/fa/news/19189

سلام، مولانا هیچ گاه نخواسته با این اشعار از ابن ملجم دفاع کند، بلکه خواسته حق بودن و زیبایی مقام امیرالمومنین علی (ع) را، آن هم در فضای شعر که خاصیت اغراق دارد بیان کند. با کمال احترام شما دچار سوء برداشت شدید.

عجیب است که چقدر برداشتهایتان سطحی است ! در شعر اول که مثال زدید دقیقا مولوی برای حضرت علی مقام حضرت عیسی را در برابر حضرت خضر ذکر کرده . این کجایش پائین آوردن مقام حضرت علی است ؟ با این اوصاف پس با محاسبه شما حضرت موسی هم که در قرآن داستانش آمده مشکل درک و دانستن داشته و معصوم نبوده ... همینطور در شعر دوم هم نه تنها ابن ملجم را بیگناه نگفته بلکه مقامش را تا سر حد یک شی بی اختیار پائین آورده است یعنی اگر مقام موجودات به ترتیب .. انسان و حیوان و اشیاء باشند در اینجا مقام ابن ملجم کالانعام بل هم ازل گفته شده یعنی شیء بی اختیار ... این کجایش طرفداری از ابن ملجم است ؟

با سلام خدمت برادر محترم به خدمت شما باید عرض کنم که لطف کنید یک بار دیگه و با دقت این پست و اشعارش رو مطالعه کنید چون ظاهرا شما متوجه نشدید که مولوی گفته: همچو موسی زیر حکم خضر رو پس مولوی مقام حضرت موسی را برای حضرت علی(علیه السلام) ذکر کرده و مقام حضرت خضر را برای خلیفه دوم و این برعکس حرف شماست که قائل هستید مولوی برای حضرت مقام والایی ذکر کرده است. در شعر دوم هم مولوی خطاب به ابن ملجم گفته نه تنها کسی نمی‌تواند به خاطر به شهادت رساندن امیرالمومنین علی(علیه السلام) یک تار مو از سر تو بکند: یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنین خطی کشید! بلکه مولوی گفته از تو شفاعت هم خواهد شد: لیک بیغم شو شفیع تو منم خواجه روحم نه مملوک تنم

سلام. بنظرم شما هم دچار سو برداشت شدین.در اینجا منظور از موسی علی(ع) و منظور از خضر خود پیامبره.چون حکم و پیامبر اکرم قبل از وفات به علی (ع) دادند,که اگر باهات مخالفت کردند به خاطر مصلحت دین سکوت کن. و اینکه اگر مولا زنده میموند اون ملعون و میبخشید.

با سلام خدمت آقا محمد اگر در شعر دقت کنید می‌بینید که مولوی از زبان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در حال نصحیت امیرالمومنین(علیه‌السلام) هستند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حال ارجاع حضرت علی(علیه‌السلام) به شخص دیگری هستند نه خودش چون در نصحیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از واژه(او) استفاده شده که اشاره به شخصی غیر از خودش است. حتی اگر سخن شما را هم بپذیریم که این نصحیت در مورد ساکت ماندن امام علی(علیه السلام) است باز هم نظر نویسنده تایید می‌شود چرا که در اشعار از واژه(ضل او) و (نعت او) استفاده شده که نشان می‌دهد حضرت علی(علیه‌السلام) باید ساکت بماند و زیر سایه کسی دیگر برود چرا که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آن اتفاقات دیگر زنده نبودند و نصحیت برای بعد از مرگ خود می‌کنند. اما در مورد اینکه گفتید: اگر مولا زنده بودند آن ملعون را می‌بخشید، باید بگویم که اولا این حرف شما یعنی اینکه نعوذ بالله امام حسن(علیه‌السلام) اشتباه کردند و اگر خود امام علی(علیه السلام) بودند بجای قصاص ابن ملجم را می‌بخشید. دوم اینکه خود مولا امیرالمومنین(علیه‌السلام) دستور دادند که فقط یک ضربت بر او بزنید و امام حسن(علیه السلام) طبق دستور مولا عمل کردند. سوم اینکه ما معتقدیم که عمل هر یک از ائمه اطهار(علیهم‌السلام) مورد رضایت خداوند متعال و تمامی ائمه اطهار(علیهم‌السلام) است و نمی‌توان گفت که اگر یکی دیگر از ائمه بود کار دیگری می‌کرد.

اولا : بسیار واضح است که مولی علی در جایگاه شخص خود نسبت به حق (در قصاص قاتل) خود اختیاری داشتند که متفاوت با شرایط امام حسن بعنوان ولی و وصی بوده است ثانیا: تصریح مولی به خطای واضح بودن برگزیدن دیگری بر علی (ع) (در این بیت: تو به تاریکی علی را دیده ای / زان سبب غیری بر او بگزیده ای) به وضوح معنی بیت زیر را نیز روشن می کند که: دست زن در دامن هر کو ولی است / خواه از نسل عمر، خواه از علی است که آشنایان با ادب قرآنی نظایر آن را در کلام وحی هم می شناسند: مثلا: انا او ایاکم لعلی هدی او فی ضلال مبین : ما (مسلمانان) یا شما (بت پرستان) بر هدایت یا در گمراهی آشکاریم! ثالثا: مکرر در مکرر مولوی این واژه و مشتقات آن مانند مولی و غیره را برای حضرت علی (ع) به کار برده است از جمله: گفت هر کس را منم مولی و دوست / ابن عم من علی مولای اوست

سلام بنظرم مرحوم مولوی جبرگراست وتبعا نظرش هم مطاببقت بانگرشش دارد واین درنظر اختیار گرایان مردود است و....

با سلام خدمت برادر محترم بنده هم با نظر شما موافقم چراکه در سخنان مولوی بوی جبرگرایی کاملا به مشام می‌رسد. کما اینکه برخی از طریقت‌های صوفیه جبرگرا نیز بوده‌اند و جبرگرایی جزئی از انحرافات آنها به شمار می‌رود.

همه می دانیم رافضی معادل مرتد است ودر مذهب مولوی حکم آن قتل است. شعر مولوی : گر رافضی باشداز داد علی برگو ور زانکه بود سنی ازعدل عمربرگو

اولا: اصل تشیع که ترجیح مولی علی در خلافت بر غیر بود، و هست، به تصریح حتی در همان محیط غیر شیعی از مولوی در مثنوی موجود است: تو به تاریکی علی را دیده ای / زین سبب غیری بر او بگزیده ای (چنانچه در ادامه در اشعار باز هم می بینیم که علی (ع) را فراتر از خلافت هم می داند) ثانیا: اوج عرض ارادت او به مولی علی چنان است که شیفتگی تام و تمام او را می رساند بویژه از تعابیری که پس از ذکر داستان قتال با عمرو بن عبدود می آورد (اگر غزلهای موجود از او در عشق مولی را فرضا از او ندانیم) که گونه ای راز و نیاز دل با حضرت است از زبان کسی که به تعبیر خود او هر چه در همین ابیات هر چه پس از بدحالی پیشین دارد ، از خوش اقبالی بعد از این ارادت به ساحت مولی علی است: ای پس از سوء القضا، حسن الفضا (که ظاهرا ناشی از تاثیر شمس تبریز است): ای علی که جمله عقل و دیده ای! شمه ای واگو از آن چه دیده ای تیغ ظلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد بازگو دانم که این اسرار هوست زان که بی شمشیر کشتن کار اوست بازگو ای باز عرش خوش شکار! تا چه دیدی این زمان از کردگار چشم تو ادراک غیب آموخته چشم های حاضران بردوخته راز بگشا ای علی مرتضی! ای پس از سوء القضا حسن القضا! یا تو واگو آنچه عقلت یافته است یا بگویم آنچه بر من تافته است ( قابل تامل) از تو بر من تافت پنهان چون کنی (از توست هر چه دارم) بی زمان چون ماه پرتو می زنی ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا باز گو ای باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته باز گوی باز عنقاگیر شاه ای سپاه اشکن به خودنی با سپاه امت و حدی یکی و صدهزار بازگو ای بنده بازت را شکار در محل قهر، این رحمت زچیست؟ اژدها را دست دادن راه کیست؟ و سپس او را مبرا از تلاش برای ریاست و البته شایسته آن می شمرد: آن که تن را بدین سان پی کند حرص و میری و خلافت کی کند؟ زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر. ثالثا: در ماجرای شهادت او بدست ابن ملجم هم مولوی نظرش به طرح کرامت علوی است و از بیان خود مولی شیوه بزرگوارانه او با قاتل را تصویر می کند که توصیه ها، وصایا و سفارشهای مولی علی درباره قاتلشان در تعابیر شیعی هم این تعابیر حاکی از رأفت و حتی امکان گذشت شخص ایشان در صورت زنده ماندن را می رساند (که البته حداقل بعلت تفاوت حالت حیات و ممات ایشان، قیاس آن با عمل حضرت مجتبی (ع) موردی ندارد و بعلاوه مولی علی در مورد حق مستقل شخص خود و امام مجتبی در مورد حق منتقل شده بعنوان وصی در باره اجحاف به دیگری (پدرشان) و با شرایط متفاوت از این حیث تصمیم می گرفتند والسلام

با سلام اگر چه مولوی اشعار زیادی در مدح مولا علی علیه السلام داشتند ولی از آنطرف اشعاری هم در مدح خلفا داشتن. اما آنچه از اشعار و سیره و روش زندگی خود و استادش شمس تبریزی می توان برداشت کرد، این است که حداقل بگوییم مولوی شیعه اثنی عشریه نبوده است و اگر بخواهیم او را سنی مذهب ندانیم باید او را همانند مذهب استادش شمس تبریزی اسماعیلی بدانیم. پس امام حی قائم آن ولی است خواه از نسل عمر خواه از علی است. لطفا برای رسیدن به نتیجه بهتر در این سایت از عقاید و مذهب مولوی بیشتر مطالعه کنید و این پست هم مطالعه کنید http://www.adyannet.com/fa/news/19189

با سلام اینکه شما مذهب مولوی را مطابق مذهب استادش بدانید، بعید نیست به شرط اینکه مدارکی در مورد مذهب استادش ارائه دهید مولوی که وجوه زندگی اش بسیار آشکارتر از استادش است، چطور مذهبش را باید از زندگی و مذهب بسیار پرابهام تر شمس استخراج کرد ؟ به قول اهل فضل: معرِّف باید اعرف از معرّف باشد (شناساینده از شناخته شونده ، شناخته شده تر باشد) و مذهب شمس اعرف (معلوم تر) از مذهب مولانا نیست دوم: جالب است که دوستان طوری در این موارد بحث می کنند که گویا اصلا اسمی از تقیه هم بگوششان نخورده و آن را شعار شیعه نمی شناستد یا در بهترین حالت طوری آن را تعریف می کنند که از مفهوم خود تهی می شود مثلا شخصی می گوید این مورد چون خیلی در تشیع مهم است، دیگر چه جای تقیه ؟؟؟ !!! گویی غرض از تقیه را برعکس متوجه شده اند (که نامعلوم ماندن مذهب (تشیع) شخص بوده است) سوم: مفصلا می توان نشان داد که نه شمس و مولوی که بحمدالله قرائن ارادتشان به مولی علی و اهل بیت تا حدی بوده که تشیعشان امروز بسادگی قابل انکار نیست، نمی توانند اسماعیلی باشند. اسماعیلیه (البته گروهی که قائل به غیبت اسماعیل بن جعفر صادق نشدند)، اتفاقا امامت ائمه خود را موروثی و متعلق به نسل حضرت زهرا (س) می دانند و بیتی که از مولانا بدان استناد کرده اید، این معنا را نمی رساند چهارم: نه در دعوت شمس و نه مشخصا در دعوت مولانا خبری از دعوت به امام وقت اسماعیلیه ثبت نشده است لذا چطور می توان این دو را شیعه امامان وقت اسماعیلیه شمرد ؟! پنجم: نه در سخنان شمس و نه مولانا حتی به تلویح به اسماعیل ، اسماعیلیه و آرای «خاص» آنها هیچ دلالتی وجود ندارد پس چطور می توان آنها را از اسماعیلیه قائل به غیبت امامشان شمرد ؟! (و مشخص است که نمی توان صرف تکیه به باطن را مدنظر قرار داد چرا که عموم اهل تصوف و عرفان باطن گرا بوده اند) ششم: بسیاری از آراء و معارف و احادیث علوی در جای جای آثار مولوی بویژه مثنوی عینا نقل شده است که با ردّ فرض اسماعیلی بودن او باید محمل دیگری برای این همه اصرار در نقل معارفی چون حدیث غدیر، روایت «فاطمة بضعة منی ... » تصریح به ترجیح علی(ع) بر سایر اصحاب و ... اندیشید، امیدوارم این بار دوستان به شیعه زیدی بودن مولانا متوسل نشوند !

سلام در مورد مذهب شمس تبریزی میتوانید به کتاب طوفان شمس عطاالله تدین و کتاب تاریخ و عقاید اسماعیلیه از دکتر دفتری و کتاب دمساز دود کیش از خانم دکتر شیرین بیانی مراجعه کنید. اما در مورد این‌که شاید مولوی تقیه کرده باشد و اسم شمس را به جای امام زمان(عج) در شعرش آورده باشد نیز بعید به نظر می‌رسد چون مولوی در اشعارش هم امام علی(علیه السلام) را مدح کرده و هم در اشعاری دیگر حضرت را مذمت و حتی نصحیت کرده است در حالی که مدح امام علی(علیه السلام) خلاف تقیه است و دیگر اینکه اگر مولوی قصد تقیه را داشته است، حداقل نباید در اشعارش به ساحت مقدس ائمه اطهار(علیهم السلام) جسارت میکرد و در مقابل مدح خلفا و مدح دشمنان ائمه اطهار(علیهم السلام) مثل معاویه میکرد که این نیز خود خلاف تقیه است. اما در مورد اینکه شما قائلید به اینکه تشیع شمس تبریزی قابل انکار نیست باید بگویم که بهتر است برای شناخت شمس و مولوی به زندگی نامه و سخنانشان مراجعه کنید نه فقط به اشعارشان. چون سخنانشان و رفتار عملی زندگی شان برخاسته از اعتقاداتشان است. آنجاست که می بینید کسی مثل شمس تبریزی چطور به مذهب بلکه دین خود پشت می کند. یکی از موارد آن توهین به ائمه اطهار ع و ابراز بی نیازی به ائمه اطهار ع و قرآن است. به عنوان مثال شمس تبريزى مقام معرفت و خوف و خشيت برترين بانوی دوعالم، حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله علیها) را خوار و پست شمرده وصراحتا به آن حضرت اهانت نموده و می‌گوید: «فاطمه(رضي اللّه‏ عنها) عارفه نبود، زاهده بود. پيوسته از پيغمبر حكايت دوزخ پرسيدى.[نقدى بر مثنوی، مصلایی] اما در حالی شمس تبریزی معتقد به عدم معرفت حضرت زهرا(سلام الله علیها) است و معتقد است که عبادت حضرت از سر عظمت و محبت خداوند نیست بلکه از ترس عذاب جهنم است، که عرفان و مقام بلند و رفیع حضرت، نزد هیچ‌کس از عامه و خاصه پوشیده نیست. در جایی دیگر نیز شمس تبريزى خبر از بی‌نیازیش به حضرت رسول‌اکرم(صلی‌الله علیه و آله) می‌دهد و می‌گوید: «با محمد جز با اخوت نمی‌زيم! بر طريق اخوت مى‌‏باشم! زيرا فوق او كسی است، آخر خدای كه از ميان نرفت، وقتی باشد كه ذكر بزرگى‏‌شان كنم، آن‏ها را به بزرگی ياد كنم لكن از روي حرمت باشد و تعظيم، نه از روی حاجت!![2] در حالی شمس تبریزی ابراز بی‌نیازی به‌وجود مبارک حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله) و حضرات اهل‌بیت(علیهم‌السلام) می‌کند که بنا بر روایات کثیری وجود ما وابسته به وجود خاندان محمدوآل محمد (صلوات‌الله و سلامه علیهم) است و بقاء آسمان‌ها و زمین وابسطه به وجود آن بزرگواران است. اما شمس تبریزی پا را از این‌هم فراتر گذاشته و به‌قرآن و ساحت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله علیه و آله) توهین می‌کند و قائل است که خواندن قرآن باعث تاریکی درون او می‌شود و رساله مخلوقات غیر خودش تاریک کننده است حال چه رساله حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله) باشد چه غیر محمد(صلی‌الله علیه و آله) و می‌گوید: «مرا رساله ی محمدرسول الله سود ندارد! مرا رساله‌ی خود باید! اگر هزار رساله‌ی غیر بخوانم تاریک‌تر شوم! خداست که خداست، هر که مخلوق بود خدا نبود، نه محمد نه غیر محمد[ مقالات شمس،ص270] این هم یک مورد دیگر که شمس تبریزی احساس برتری خود را بر ائمه‌اطهار(علیهم‌السلام) نشان داده و خود را در جایگاه انبیاء و اوصیاء(علیهم السلام) قرار داده و با فریاد بر سر علمای عصر خود می‌گوید: « تاکی بر زین بی‌اسب سوار گشته و در میدان مردان می‌تازید و تا کی به‌عصای دیگران به پا می‌روید؟ این سخنان که می‌گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یک در عهد خود به‌مسند مردمی نشسته بودند و از خود معانی می‌گفتند و چون مردان این عهد شمایید، اسرار و سخنان شما کو؟ بعضی کاتب وحی بودند و برخی محل وحی، اکنون جهد کن که هر دو باشی هم محل وحی و هم کاتب وحی خود باشی.[مناقب العارفین، ص 143] اینها بخش کوچکی از سخنان و عقاید شمس تبریزی است که نشان دهنده اعتقاد او به دین و مذهبش است. پس بی دلیل و بدون مطالعه ادعای تشیع این افراد رو نکنید.

با سلام. خوشبختانه در مطالب منقول شما مطلب نشنیده و نخوانده ای وجود نداشت ( مخصوصا مطالب منقول از مقالات شمس تبریزی) و حتا پاسخ یرخی قبلا داده شده و پاسخ برخی روشن است مثلا : اولا: اینکه از پیامبر بالاتر هست یعنی خدا . خب این واضح است البته با منطق قرآن و نه روایات مخدوش که به برخی هم اشاره کردید . آیات قرآن در این باره چنان وضوحی دارد که نقلش امروز کفر است و این توهین حقیقی به قرآن است (نه خواندن رساله درون خود) که کار بجایی رسیده که نتوان گفت: خدا در قرآن به پیامبر گفته : « اگر شرک بورزی عمل تو را نابود می کنم و قطعا از زیانکاران خواهی بود !» (مقایسه شود با آنچه به اسم روایت نقل کرده اید). ثانیا: اینکه شما تصور خطای انسان نبودن ائمه را عملا القاء می کنید خطاست وگرنه به قول آیت الله خمینی گریه های امام علی و سایر ائمه از خوف واقعی بوده و امامی که می گوید مغبون است کسی که دو روزش یکسان باشد، خود دو روزش یکسان نبوده . نه جناب ! کلام قرآن به پیامبر که « خدا تو را راه نیافته، یافت پس هدایت کرد» ، و امثال آن، توهین به پیامبر و امثال او نیست. ثالثا: اگر اتفاقا مدح امام علی خلاف تقیه نیست (برعکس بیان شما) مدح به همین شیوه مولوی و در کنار آن مدحهایی که حمل بر تشیع نشود (کما اینکه شما حمل نکردید) و البته آنها را پایین تر شمردن از حضرت علی (که مولوی عمل کرده است) . رابعا : خیلی عجیب است که برداشت کرده اید که از نظر من منظور او از شمس، امام زمان بوده ! من درباره تشیع مولوی و اینکه این تشیع از نوع اسماعیلی و زیدی نبوده صحبت کردم و اصل تشیع را ولایت مولا علی دانستم و نظری به تشیع فقهی و حتی کلامی (در مقابل ولایت عرفانی علوی) نداشتم. اگر استنادهای شما به کلام موجود چند روز پیش من اینطور است، بیچاره شمس و بیچاره مولوی ! رابعا: جمله آخر منقول شما از شمس که در رد تقلید و دنبال کردن آنچه بدان علم نداریم و ... است ، از آیات قرآن به روشنی قابل درک است (از جمله آیه 170 بقره، در رد و نکوهش تقلید ناآگاهانه از پدران و پیشینیان و آیه 36 سوره اسراء در رد دنبال کردن آنچه انسان بدان آگاهی ندارد) خامسا: با همین جملات مفهوم کلام شمس درباره قرآن و حضرت محمد روشن می شود : خود باید آنچه او دریافته دریابی و خدای او خدای تو هم هست و به قول حافظ : فیض روح القدس ار باز مدد فرماید / دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد ( تصریح شمس به بزرگداشت و تعظیم پیامبر را خودتان ذکر کرده اید ) ، البته توضیح این را که مرا رساله محمد سود ندارد ، خودش گفته : مرا رساله خود باید ( البته اگر بخاطر بیاورید در همان قرآن آمده : سنریهم آیاتنا ... فی انفسهم : (ای پیامبر ! نشانه هایمان را در درون آنها به آنها نشان می دهیم) سادسا: بخاطر داشته باشید که مقالات دست نوشته های مستمعان از سخنان شمس بوده و شمس در این کلمات مقطوع و قطعات بجامانده به ما و شما همان چیزی را می گوید که خود حضرت محمد می گفت : «من جز بشری نیستم که به من نشان داده می شود که خدای شما یگانه است » ( «و نمی دانم که با من و با شما چه طور رفتار می شود» (از سوی خدا)) . امیدوارم این آیات را توهین پیامبر یا خدا به پیامبر تلقی نفرموده باشید ! والسلام

سایت محترم با سپاس بسیار ، با توجه به اینکه در شیوه درج پیام، اشعار مولوی بدون فاصله و خوانش آن مشکل است، خواهشمندم محبت فرموده، متن زیر را که اشعار را با / جداسازی کرده ام، جایگزین متن قبلی بفرمایید اولا: اصل تشیع که ترجیح مولی علی در خلافت بر غیر بود، و هست، به تصریح حتی در همان محیط غیر شیعی از مولوی در مثنوی موجود است: تو به تاریکی علی را دیده ای / زین سبب غیری بر او بگزیده ای (چنانچه در ادامه در اشعار باز هم می بینیم که علی (ع) را فراتر از خلافت هم می داند) ثانیا: اوج عرض ارادت او به مولی علی چنان است که شیفتگی تام و تمام او را می رساند بویژه از تعابیری که پس از ذکر داستان قتال با عمرو بن عبدود می آورد (اگر غزلهای موجود از او در عشق مولی را فرضا از او ندانیم) که گونه ای راز و نیاز دل با حضرت است از زبان کسی که به تعبیر خود او هر چه در همین ابیات هر چه پس از بدحالی پیشین دارد ، از خوش اقبالی بعد از این ارادت به ساحت مولی علی است: ای پس از سوء القضا، حسن الفضا (که ظاهرا ناشی از تاثیر شمس تبریز است): ای علی که جمله عقل و دیده ای!/ شمه ای واگو از آن چه دیده ای// تیغ ظلمت جان ما را چاک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد // بازگو دانم که این اسرار هوست / زان که بی شمشیر کشتن کار اوست // بازگو ای باز عرش خوش شکار! / تا چه دیدی این زمان از کردگار // چشم تو ادراک غیب آموخته / چشم های حاضران بردوخته // راز بگشا ای علی مرتضی! / ای پس از سوء القضا حسن القضا! // یا تو واگو آنچه عقلت یافته است / یا بگویم آنچه بر من تافته است ( قابل تامل) // از تو بر من تافت پنهان چون کنی (از توست هر چه دارم) / بی زمان چون ماه پرتو می زنی // ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا // باز گو ای باز پر افروخته / با شه و با ساعدش آموخته // باز گو ای باز عنقاگیر شاه / ای سپاه اشکن به خود، نی با سپاه // امت و حدی یکی و صدهزار / بازگو ای بنده بازت را شکار //در محل قهر، این رحمت زچیست؟ اژدها را دست دادن راه کیست؟ // و سپس او را مبرا از تلاش برای ریاست و البته شایسته آن می شمرد: آن که تن را بدین سان پی کند / حرص و میری و خلافت کی کند؟ // زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم / تا امیران را نماید راه و حکم // تا امیری را دهد جانی دگر / تا دهد نخل خلافت را ثمر ثالثا: در ماجرای شهادت او بدست ابن ملجم هم مولوی نظرش به طرح کرامت علوی است و از بیان خود مولی شیوه بزرگوارانه او با قاتل را تصویر می کند که توصیه ها، وصایا و سفارشهای مولی علی درباره قاتلشان در تعابیر شیعی هم این تعابیر حاکی از رأفت و حتی امکان گذشت شخص ایشان در صورت زنده ماندن را می رساند (که البته حداقل بعلت تفاوت حالت حیات و ممات ایشان، قیاس آن با عمل حضرت مجتبی (ع) موردی ندارد و بعلاوه مولی علی در مورد حق مستقل شخص خود و امام مجتبی در مورد حق منتقل شده بعنوان وصی در باره اجحاف به دیگری (پدرشان) و با شرایط متفاوت از این حیث تصمیم می گرفتند والسلام

دوست عزیزی که نوشتی مولانا غلط کرده که گفته حضرت علی باید به حرف پیران گوش دهد فقط به من بگو جنگ خندق و حضرت علی خودش ایدشو داد یا به حرف یه پیر گوش کرد جالب تر اینه همین کسی که میگید توهین کرده انقدر عاشق علی بود که گفت این کفر نباشد سخن کفر نه اینست تا هست علی باشد و تا بود علی بود به لطف خداوند مولانا جایگاه والایی در جهان داره و با این مطالب کوچک نمیشه یا حق

درود بر همه اول در نوشتن و خواندن عادل باشید و باتقوا ثانیا در گفتار نوشتار و در دل طبق حکم قران ایه 108 سوره انعام بی احترامی به بت که بی جان ولی چون مقدسات ممنون حال چه رسد به حضرات خلفا پس یا ایهاالذین امنو امنو ثالثا مولانا ابن ملجم را تائید تمجید نکرده بلکه دید و کرامت و بی نفسی نفس مطمئن حضرت مولانا علی فرمودند رابعا نصیحت پیر و پیغمبر بر وصی خویش علی درسی برای ماست بر عدم زور باوری و تفکر محوری لعلکم تفکرون

افزودن نظر جدید

CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.