رستم فرخزاد با ایران چه کرد ؟؟؟

  • 1393/02/08 - 12:39
این مقاله، مستنداتی درباره‌ی نقش «رستم فرخزاد» در به‌هم‌ریختگی اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران، همزمان با حمله‌ی اعراب، ارائه می‌کند. نگارنده‌ی این نوشتار، نه با رستم فرخزاد و نه با هیچ کس دیگر کینه و دشمنی ندارد، هدف تنها بیان حقایقی است که کمتر شنیده می‌شود. به راستی، رستم فرخزاد چه نقشی در سقوط ساسانیان ایفاء کرد؟

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ جنگ قادسیه و نبردهای پیش و پس از آن، همواره محل گفتگو بوده است. در این زمینه هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق می‌شود، نکاتی شگفت‌انگیزتر به دست می‌آید. از آن جمله بررسی ابعاد گوناگون شخصیت رستم فرخزاد (فرمانده ارتش ساسانیان در زمان حمله‌ی لشکریان عمر بن الخطاب به ایران) است. این مقاله، مستنداتی درباره‌ی نقش «رستم فرخزاد» در به‌هم‌ریختگی اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران، همزمان با حمله‌ی اعراب، ارائه می‌کند. نگارنده‌ی این نوشتار، نه با رستم فرخزاد و نه با هیچ کس دیگر کینه و دشمنی ندارد، هدف تنها بیان حقایقی است که کمتر شنیده می‌شود.
یکی از مهم‌ترین و سنگین‌ترین ضرباتی که رستم فرخزاد بر پیکره‌ی ایرانِ ساسانی وارد نمود، کودتای وی علیه آزرمیدخت (ملکه‌ی وقت ساسانیان) بود. بدین صورت که رستم فرخزاد به خاطر مسائل شخصی، با ارتش تحت امر خود به تیسفون حمله کرده؛ آزرمیدخت را کور کرد و سپس او را کشت.[1] همین امر موجب بروز یک شکاف عمیق و جبران‌ناپذیر در جامعه‌ی ایرانی شد. چه اینکه آزرمیدخت در شش ماه حکومتش، توانست به بخشی از جامعه سر و سامان دهد. لیکن کودتای رستم فرخزاد علیه وی دقیقاً در زمانی رخ داد که اعراب به ایران حمله کرده بودند.[2] در حقیقت این اقدام خودخواهانه‌ی رستم فرخزاد موجب شد وضعیت کشور متشنج شده؛ جنگی داخلی رخ دهد.
از دیگر اقدامات خائنانه‌ی رستم فرخزاد، تنش‌های وی با فیروزان بود که در نهایت موجب شد جامعه‌ی ساسانی به طور کامل دچار ازهم‌گسیختگی شود. این دو نفر، فرماندهان ارتش ایران بودند که بر سر قدرت، با یکدیگر به نزاع پرداختند. آن هم در زمانی که ایران ساسانی در بدترین شرایط ممکن قرار داشت؛ در وضعیتی کاملاً شکننده، که بخشی زیادی از کشور به تصرف سپاهیان عربی درآمده بود. منابع متعدد تاریخی گویای این است که مردم ایران در ماجرای جنگ قادسیه، این دو فرمانده ارتش را بزرگترین مقصر در نابسامانی کشور می‌دانستند.[3] رفتارهای نابخردانه و ننگین رستم فرخزاد به اندازه‌ای شدید بود که در ماجرای جنگ قرقس (یکی از نبردهای سنگین میان سپاه عرب و ساسانیان)، پارسیان علیه او شوریدند و همین امر سبب شد که ارتش ساسانیان ضعیف‌تر گشته؛ جنگ داخلی تشدید گردید.[4]
دیگر نکته‌ی قابل توجه این است که در دین زرتشتی، زنان و دختران از نسل اهریمن شمرده می‌گردند [5]، لذا پادشاهی یک زن بر کشور، برای اشراف و بزرگان ساسانی، قابل تحمل نبود. لیکن چون در دربار ساسانیان هیچ شاهزاده‌ای از جنس مذکر نمانده بود، به اجبار و از سر ناچاری، پوراندخت (دختر خسرو پرویز) به پادشاهی رسید. اقدامات حیرت‌انگیز رستم فرخزاد در این زمینه هنگامی بود که وی‏ نزد پوراندخت (ملکه وقت ساسانیان) رفت. او از پوراندخت درخواست کرد تا تمامی «زنان» خسروپرویز را معرفی کند. پوراندخت چنین کرد. سپس رستم فرخزاد دستور داد تا زنان درباری (از جمله همسران خسروپرویز) را شکنجه کردند (!) تا اگر فرزند مذکّری دارند، اعلام کنند! در اثر این رفتار بی‌شرمانه‌ی رستم فرخزاد، پسرکی به نام یزدگرد سوم (که از ترس جانش مخفی شده بود) را یافتند و به زور بر تخت پادشاهی نشاندند! [6] و پوراندخت نیز به طرزی مشکوک از صفحه روزگار محو گردید. 
دیگر لکه‌ی سیاه که در کارنامه‌ی رستم فرخزاد دیده می‌شود، که حقیقتاً ضربه‌ای مهلک بر پیکره‌ی جامعه‌ی ساسانی بود، پیشگویی‌های وی مبنی بر پیروز شدن اعراب بر جامعه‌ی ساسانی بود. وی منجّم بود و از حرکت ستارگان، سرنوشت ساسانیان را دریافته بود که شکستی سنگین از سپاهیان عرب خواهند خورد.[7] لذا این پیشگویی وی موجب تضعیف روحیه‌ی بخش عظیمی از جامعه‌ی ساسانی شده بود. چنان‌که جمشید گرشاسب چوکسی (پژوهشگر زرتشتی) درباره‌ی نقش ادبیات پیشگویانه در تصرف ایران، می‌نویسد که رستم فرخزاد پس از بررسی اجرام فلکی و دریافتن این مسئله که اعراب در این نبرد پیروز می‌شوند، این مسئله را با مردم نیز در میان گذاشت! [8] البته نقش رستم فرخزاد در فروپاشی نظام حکومتی ساسانی، بسیار شدیدتر از این است. وی قبل از این حوادث نیز سپاهیان ایران را علیه خسرو پرویز شورانده بود. در حالی که می‌توانست بین قوای نظامی و سیاسی، صلح و دوستی برقرار کند، اما با حیله‌گری‌هایش موجب بروز اختلافات و درگیری بین قوای ایرانی شد. حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه می‌گوید که خسرو پرویز بر اثر یک اشتباه (یا حتی یک مسئله واقعی) بر بعضی سپاهیان خشم گرفت. آن گاه رستم فرخزاد را مأمور نمود تا سپاهیان را اخطار دهد. لیکن رستم فرخزاد به جای اینکه با نرمی مسئله را خاتمه دهد، سپاهیان را علیه خسرو پرویز تحریک و تهییج نمود.[9] چه اینکه خود از فرمان شاه سرپیچیده بود:

         كه پيچيده بد رستـــــم از شهــــــــريار            بجايى خود و تيــغ زن ده هـــزار [10]

وی به اندازه‌ای سخن‌چینی و نمامی نمود تا اینکه سپاهیان را علیه خسرو پرویز به شورش درآورد و کشور را به لبه‌ی پرتگاه رساند:

         بدَر بر همــــــى بود تا هــــر كســــــــــــى            همــى كـــرد زان آزمايـــــــــــش بســـــى‏
         همى ساخــت همــــواره تا آن سپـــــــــاه            بپيچيـــــــد يك سر زِفَـــرمان شـاه [11]

سپس كار را به جايى رسانید، كه شاه را بركنار كردند.[12] آنگاه شیرویه (پسر خسرو پرویز) به پادشاهی رسید، لیکن ایران سراسر جنگ داخلی، آشوب و شورش شده بود.[13] بی‌تردید قدرت‌طلبی‌ها و رفتارهای نامعقول رستم فرخزاد نقشی اساسی در سقط حکومت ساسانیان داشت. چنانکه وی خود نیز بر اندیشه‌ی ناثواب و طمع‌ورزی‌هایش اقرار نمود. چنان که شخصی به او گفت: «تو كه واقع حال [شکست خوردن ساسانیان از سپاه عرب] را مى‏‌دانى چرا اين كار [فرماندهی سپاه] را پذيرفتى؟» گفت: «از روى طمع و علاقه به رياست».[14] در نهایت نیز رستم فرخزاد، در نبرد به دست سعد بن ابی‌الوقاص کشته شد.[15]

پی‌نوشت :

[1]. آرتور كرستين‌سن، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه: رشيد ياسمى،‏ انتشارات دنياى كتاب، تهران ۱۳۶۸، ‏ص 649-647
سر جان مالكوم، تاريخ كامل ايران‏، ترجمه: ميرزا اسماعيل حيرت‏، انتشارات افسون‏، تهران ۱۳۸۰، ج 1 ، ص 106
عباس قدیانى‏، فرهنگ جامع تاریخ ایران‏، انتشارات آرون‏، چاپ ششم، تهران‏، ج 1 ، ص 21
و از منابع کهن نیز بنگرید به :
تاريخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاينده‏، انتشارات اساطير، تهران‏ ۱۳۷۵، ج‏ 2 ، ص 784
ابن مسكُـوَيه، تجارب الامم، ترجمه الف. امامى و ع. منزوى‏، ناشر: سروش / توس‏، تهران‏، ۱۳۶۹ / ۱۳۷۶، ج ‏1 ، ص 224 و ...
[2]. تاريخ طبري، همان، ج ‏ 4 ، ص 1592
[3]. ابن مسكُـوَيه، تجارب الامم، همان، ج‏ 1 ، ص 288     
[4]. تاريخ طبري، همان، ج‏ 4 ، ص 1601 ؛ ابن مسكُـوَيه، تجارب الامم، همان، ج ‏ 1 ، ص 281
[5]. بنگرید به مقاله «عقل زن در نگاه دين زرتشتی» و «برتری پسر بر دختر در دین زرتشتی»
[6]. ابن مسكُـوَيه، تجارب الامم، همان، ج‏1، ص: 289
[7]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص 1343 ، بيت 48754 –48759
[8]. جمشید گرشاسب چوکسی، ستیز و سازش؛ مسلمانان غالب و زرتشتیان مغلوب، ترجمه نادر میرسعیدی، انتشارات ققنوس، تهران 1385، ص 74-75
[9]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص  1314 ، در فهرست: "برگشتن سپاه ايران از خسرو و رها كردن شيرويه از بند" و ص 1316 بیت 47802-47804
[10]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص 1317 ، بیت 47814
[11]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص 1317 ، بيت 47819
[12]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص 1317
[13]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص 1317- 1319 
[14]. تاريخ طبری، همان، ج‏ 4 ، ص 1594-1593
[15]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، ناشر: مؤسسه نور، تهران، ص  1349
 

برچسب‌ها: 
تولیدی

دیدگاه‌ها

دیگران هم میتونن خیلی راحت بگم کورش و هخامنشیان یک مشت وحشی بودن که برای غارت به سرزمین های مختلف حمله میکردن. مثلا حمله وحشیانه کورش به اوپیس. حمله وحشیانه خشایارشا به یونان. حمله وحشیانه کمبوجیه و داریوش به مصر و... میبینید که این طور حرف زدن کار سختی نیست.

عرب‌های سعودی و سران مزدور کشورهای عربی که کامنت آقای کوروش رو نمیخونن. کدوم عرب این نظر رو میخونه؟ عربهای خوزستان. متاسفانه ی عده مزدور صهیونیست (و یک عده هم از روی ناآگاهی) به عربها فحش میدن و این حرف های ناحق، طبیعتاً موجب ناراحتی هموطنان عرب خوزستان میشه. باعث شکاف و دشمنی بین اقوام میشه. پس کسی که به عربها فحش میده باید در رفتار خودش تجدید نظر کنه

متاسفم برای همچین سایتی که اومده دین رو در مقابل ملی گرایی و وطن پرستی قرار داده که خود بزرگترین عامل بیزاری ملت از دین میشود و متاسفم برای تمام کسانی که ادعای فرهنگ و دانش و دینداری دارن ولی پاسخ همدیگه رو با رکیک ترین الفاظ دادن و باز متاسفم برای ناظر سایت که اومده نظر یکی رو بدلیل الفاظ ناشایست حذف کرده ولی کامنت دیگران رو که با رکیک ترین الفاظ و فحاشی ها از دین حمایت کردن و پاسخ ملی گرایان رو دادن گذاشته ، در صورتیکه اگر استفاده از الفاظ رکیک ممنوع هست برای هر دو طرف ممنوع هست ، واقعا جای تأسف داره ، من وقتی که کامنت ها رو خوندم از ایرانی بودن و مسلمون بودن خودم بدم اومد ، ای کاش نه ایرانی بودم و نه مسلمان که هر دوی آن مایه تأسف هست ، در ضمن کسی که این مطلب رو نوشته نه مسلمان هست و نه ایرانی ، چون به اسم اینکه میخواد حقایق رو روشن بکنه داره مذهب و ملی گرایی رو ، روبروی هم قرار میده و هدف از این کار چیزی جز ایجاد تفرقه در بین ایرانیان نیست ، و نویسنده یه منافق به تمام معناست

1. ناسیونالیزم (ملی‌گرایی) ربطی به دین ندارد. دین برای مرزهای نژادی و قومی ارزشی قائل نشد. دین خالص (که ابراهیم پیرو آن بود) آلوده به ناسیونالیزم نیست. 2. این مقاله حاوی حقایقی است -که با سند و مدرک ارائه شده- که بسیاری جرئت بیان آن را ندارند. چرا؟ چون هر وقت حقیقتی بیان شود افرادی مثل "بنده خدا" با رگ برافروخته و سخنانی برخاسته از احساسات نامعقول به داد و بیداد می‌پردازند. لیکن گوش ما عادت به شنیدن این حرفها داد. 3. ما خیلی رک و صریح حرفهایمان را میزنیم. عجیب است که جناب "بنده خدا" ما را منافق خطاب میکنند. باید از ایشان پرسید که آیا عناوینی چون "منافق" و تفرقه افکن و... را به کانالهای اسلام ستیز و سایتهای ضد دین هم نسبت میدهند یا خیر؟ باید پاسخ بدهند. 4. رستم فرخزاد با آن همه امکاناتی که در دست داشت، نه مسلمان شد و نه برای حکومت ساسانی منشأ بقا شد. یعنی نه به خدا رسید و نه به خرما. برای این سخن دلایل هم ارائه کردیم. والسلام

کسیکه اومده این مقاله رو نوشته باید اولا دلیل واقعی دشمنی رستم فرخزاد رو با آذرمیدخت بنویسه،دوما اگه تو دوره باشکوه ساسانیان اگه با زمامداری بانوان مشکل داشتن که هیچوقت اجازه نمیدادن یک زن بشه پادشاه،و شمایی که میخواید واقعیات رو بدونید از یک سایت دینی اسلامی تحقیق نکنید

همبن که ابن دو بانو پس از مدتی حکومت، توسط درباریان کشته شدند، یعنی با حکومت زن مشکل داشتند. هزاران نر به حکومت رسیدند ولی فقط 2 زن به حکومت رسیدند (این یعنی استثناء) و همان استثناء را هم سر به نیست کردند.

بدون شک رستم بزرگترین فرمانده ایران از گذشته و تا امروز بوده شاید اینده هم مثلش نیاد.تنها جرمش هم دفاع و جان دادن در راه وطن بوده به همین خاطر باید ازش به بدی یاد کنید تمام تلاشش مسلما برای حفظ ایران بوده هیچ شکی هم نیست...تمام جنایات اعراب دوقرن سکوت رو حتما بخونید که چه بر سر مردم اوردند

پاسخ به رضا: من مطمئنم شما نه متن این مقاله را خواندید و نه کتاب دو قرن سکوت را خواندید. در همین مقاله با سند و مدرک، توضیح دادیم که رستم فرخزاد یکی از عوامل تضعیف ساسانیان بود. کسی بود که طمع و غرورش سبب شد ساسانیان سقوط کند. در دو قرن سکوت هم آقای زرینکوب میگوید که ساسانیان فاسد و از درون تهی شده بودند و همین علت اصلی شکست ساسانیان بود و بیشتر مردم ایران چون از حکومت ساسانی نفرت داشتند در برابر مسلمین تن به صلح دادند.

البته جنایات اعراب به بهانه اسلام بوده وگرنه مخالف دستورات اسلامه...میدونم هم که اگر قدرت دست پیامبر و امام بود این وحشی ها ایران نمی امدند حتی ممکن بود ایرانی ها بدون جنگ مسلمان بشوند ولی کار رستم برای دفع اعراب کاملا منطقی بوده..و باید با نیکی یادش کنید

کار به دعوای دوستان ندارم از دید من هر دو یکم تند رویید. ولی چیز هایی که درباره ی رستم فرخزاد گفته شد نادرست و بی انصافانه ست

با سند و مدرک و دلیل حرف بزنید. اینکه دیگران را به تندروی متهم کنید و خودتان مثل ریش سفیدان وسط بنشینید و دیگران را نصیحت کنید، هنر نیست.

من یک زرتشتی ام دوستان عرب ، لر ، ترک ، کرد ، گیلک ، افغان ، تاجیک،سنی. شیعه و ..... عشق های منن من عاشق همشونم قربون تموم قوم های ایرانی برم

(40). جهاد، آيت الله حسين نوري، صفحات 213 تا 230. تفصيل ماجرا (که با استفاده از مطالب يکي از معتبرترين متون تاريخي، الكامل، ج‏2، ص450، ذكر ابتداء أمر القادسية تنظيم و نگاشته شده)، از اين قرار است: ...سپاهان ايران، به سرکردگي «رستم فرخّزاد»، از مدائن به راه افتادند و پس از چهار ماه راهپيمايي به «قادسيه»ـ که در آن سرنوشت جنگ سپاه اسلام با ارتش يزدگرد ساساني تعيين شد ـ رسيدند. افراد ارتش ساساني با جلال و جبروت ظاهري و در حالي که به کامل ترين سلاح ها و آلات و ادوات جنگي آن روز مسلّح بودند، رو به روي سپاه اسلام اردو زدند. سپاه اسلام به سرگردگي «سعيد بن وقاص» و با نفراتي اندک و آلات و ابزاري ناقص و ابتدايي در آنجا مستقرّ شده بودند. با آنکه سپاه اسلام به خودي خود چندين برابر سپاه اسلام نفرات داشت، باز نيروهاي کمکي از هر طرف مي رسيدند و به طور مداوم به آنها ملحق مي شدند، تا جايي که دامنه دشت از کثرت سپاه ايران و اسبهاي تيز پا و اسلحه و آلت جنگي به دريايي از مرد و مرکب و آدم و آهن مبدّل شده بود، بدانسان که چشم انسان قادر نبود در برابر آنها بايستد و انتهاي اين خيل خروشان مردان مسلّح و مجهّز را تشخيص دهد. کثرت افراد و مجهّز بودن به آلات و ادوات جنگي مدرن و فراوان، سران سپاه ايران را دچار غرور و نخوت کرده بود، چنان که از دور با چشم حقارت به ارتش اسلام مي نگريستند و اين مرداني را که نه تنها اسب و مرکبشان به اندازه کافي نبود بلکه پيادگان آنان نيز پاي افزار مناسب بر پاي و سلاح کاري و کارساز و کامل در دست نداشتند، به چيزي نمي گرفتند؛ زيرا عده قليل آنها را با گروه کثير خود مقايسه مي کردند و مي انديشيدند که اين گروه پياده و پا برهنه و بي خبر از تاکتيکهاي جنگي و نظامي را در نخستين مراحل نبرد و با چند يورش پي در پي، به کلّي متلاشي کرده و از پاي در خواهند آورد. امّا در طرف ديگر، در اردوي مسلمانان خونسردي و آرامش و تحمّل و توکّل حکومت مي کرد. آرامش و سکوت اردوي مسلمانان نشان ميداد که آنها قصد ندارند که براي شروع جنگ پيشقدم شوند، بلکه حتي فرصت حمله نخست و آغاز جنگ را نيز براي طرف ديگر باقي گذاشته اند. سپاه رستم فرخزاد، علاوه بر هزارها اسب و اسب سوار و ده هزار پياده نظام، سي و دو فيل تنومند هندي نيز همراه داشتند که به طرز مخصوصي سازمان يافته بر اساس تاکتيک هاي پيشرفته جنگي، پيشاپيش طلايه داران سپاه بر سپاهيان اسلام بتازند و افراد آن را زير دست و پاي خود له کنند و راه را براي براي مردان جنگي هموار سازند. رستم، از مکان خود ـ «عتيق» ـ که در آن مستقر شده بود، به سوي محلّي به نام «خفان» حرکت کرد تا به منطقه اي که سپاه اسلام در آن استقرار يافته بود، رسيد. آنجا در نقطه اي بلند و مشرف به مقرّ سربازان اسلام، بر روي پلي ايستاد و خيل سلحشوران مسلمان را نظاره کرد. سپس شخصي را به عنوان سفير، نزد «زهره» فرستاد و او را براي ملاقات و گفتگو دعوت کرد. زهره پس از ملاقات با سفير، بر اساس پيام رستم، از اردوي خود خارج شد و نزد رستم رفت. رستم مايل بود که در چنان بحبوحه يي تنها به انعقاد پيماني اکتفا شود و بدون هيچ گونه جنگ يا هيچ برخوردي، بين دو سپاه مصالحه برقرار گردد. وي گرچه در اين مسأله صراحتي نشان نمي داد، ولي لحن گفتارش نمايانگر تمايل شديد او به مصالحه و درگير نشدن در جنگ و مقابله بود؛ از اين رو با لحني ملايم و مصالحه طلب، به زهره گفت: شما همسايگان ما بوديد. ما، سال هاي سال با شما پيوند و ارتباط داشتيم و در مواقع لزوم، از منافع شما دفاع مي کرديم. سپس از چگونگي ارتباط اعراب و ايران و سالهاي به سر بردن در مصالحه و مسالمت دو طرفه شان، به تفصيل با زهره سخن گفت. آنگاه زهره در پاسخ او گفت: سرگذشت ما با سرگذشت آنهايي که با شما در ارتباط بودند و بر اساس پيمان هاي دو جانبه، هر دو از منافع يکديگر دفاع مي کرديد، يکسان نيست و آرمان ها و آرزوها و مطلوب ها و مقصود هاي ما با آنها که شما پيش از اين مي شناختيد، مغاير است. اي سردار ايراني، بدان که ما براي جهانگشايي و به منظور دنيا طلبي و زياده خواهي به سوي شما نيامده ايم، بلکه تنها انگيزه ما براي حرکت و جنب و جوش و مبارزه و جهاد، توجه به آخرت هست. در حقيقت، ارزشهاي جاويد خدايي موجب شده است که ما بر ظلم شما بشوريم و بر قدرت شما بتازيم تا تباهي و فساد را ريشه کن کنيم. آري، در ادوارگذشته، اوضاع به همان منوال بود که توگفتي و اعتبار آن پيمان ها ارزش آن سنت ها، تا زماني بود که خداوند از ميان ما رسولي را برانگيخت و آن رسول مردم را به سوي پروردگار يکتا فرا خواند. بزودي ما دعوت او را پاسخ داديم و خداوند به رسول خود فرمود : «اين گروه اندک را که به دعوت تو ايمان آورده و پاسخ موافق گرفته اند، بر طيف وسيع و گروه بي شمار کفار و بي دينان سلطه و برتري مي بخشم و با دست هاي نيرومند و بازوان پر توان اينان، از کافران بي شمار انتقام خواهم گرفت. پيروزي را از آنِ اين گروه قرار دادم. و تا زماني که بدان پايبند بوده و بر اساس آن ثبات قدم نشان دهند، اين عنايت شامل آنان خواهد بود .و آن اين حقّ است که سزاي اعراض از آن جز خواري و زبوني، و پاداش پيوستن و در آويختن به آن جز عزّت و سرافرازي نيست.» رستم پرسيد آيين رسول شما چيست؟ زهره گفت: ستون هاي اين آيين عبارتند از گواهي دادن بر يگانگي و بي مثل و مانند بودن خدا، و شهادت دادن به پيامبري رسول اکرم (صلّي الله عليه و آله) و اعتراف کردن به حقانيّت برنامه اي که پيامبر براي هدايت مردم از خداوند دريافت داشته است. رستم گفت: چه نيکوست اين آيين. ديگر چيست و چه مي گوييد؟ زهره گفت: رها ساختن بندگان از بندگي افراد انساني که خود نيز جز گروهي از بندگان خدا نيستند، و سوق دادن آنها به پرستش و بندگي خدا، که تنها او شايسته پرستيده شدن و بندگي ديدن از سوي بندگان و مخلوقات خويش است. آري، آيين ما مي گويد مردمان همگي برابر و برادر و از يک پدر و مادرند... رستم باز گفت: چه نيکو آييني است. باز هم بگو... بگو که اگر ما نيز به حقانيّت اين آيين ايمان بياوريم، شما درباره ما چه تصميمي مي گيريد؟ آيا از جنگ با ما در مي گذريد و از سرزمين ما باز مي گرديد؟ زهره گفت: آري، سوگند به خدا که سپاه ما از همين جا که اردو زده است بر مي گردد و از اين پس، ديگر جز براي انجام فعاليت هاي بازرگاني و گسترش روابط تجاري و اقتصادي به سرزمين هاي شما نخواهيم آمد: زيرا اختلاف ما و شما، اختلاف شخص نيست، بلکه اختلاف در آيين و اعتقاد است و ما جز براي خدا و در راه آيين خدا با کسي جنگ نخواهيم داشت. رستم سخنان زهره را پذيرفت و در پي تصديق گفتار او، به سوي سپاهيان خود برگشت. سران سپاه را به چادر خويش خواند و آنچه را که ميان او و زهره گذشته بود، برايشان باز گفت و آنگاه، به دفاع از موازين آيين اسلام پرداخت و آنها را به پذيرفتن آن فرا خواند... ولي سران سپاه که با مشاهده کثرت نفرات و تجهيزات خيره کننده سپاه خود و مقايسه آن با سپاه قليل و فاقد تجهيزات و وسايل جنگي اسلام، دچار غرور شده بودند و گمان مي کردند با تنها يک هجوم ناگهاني، سپاه اسلام را تار و مار خواهند کرد، پيشنهاد رستم را نپذيرفتند. رستم ناگزير بار ديگر براي سعد پيغام فرستاد که کسي را براي انجام پاره اي مذاکرات ديگر و طرح مسائل تازه تر نزد آنان بفرستد. سعد خواست جمعي از افراد سپاه خود را براي مذاکره بفرستد،ولي «ربعي ابن عامر» مخالفت کرد و گفت: چنين مکن، زيرا مردم فارس، آداب و رسوم خاصي دارند، بطوريکه اگر هيئتي از ما نزد آنان رود گمان خواهند کرد که از ترس، و براي خوشامد گويي و بهاي بيش از اندازه دادن به آنها چنين کرده ايم. اين سخن از سوي ديگر مسلمانان نيز تاييد شد و از اين رو، ربعي ابن عامر خود به تنهايي براي مذاکره نزد رستم رفت. رستم توسط مترجم خود از سرباز اسلام پرسيد: چه چيزي شما را به اين سرزمين کشانيده و به جنگ با ما بر انگيخته است؟ ربعي گفت : خداي يگانه و آفريدگار بزرگ و توانا ما را به اين سرزمين روانه کرده است تا بندگانش را از فشارها و دشواري ها و تيره روزي ها به آسايش و فراخي و به روزي فرا خوانيم و از جور و ستم هايي که زير نام اديان گوناگون بر آنها روا داشته مي شود، به برابري و برادري و دادگري و مساوات اسلامي دعوتشان کنيم. خداي بزرگ، ما را با دين خود به سوي بندگانش روا کرده است تا خلق را به اين آيين الهي و آسماني و رهايي بخش فرا خوانيم. هر کس آيين خدا را پذيرفت، ما نيز به فرمان خداوند، از او مي پذيريم و در خانه اش واميگذاريمش تا در سايه عدل و داد و آرامش و رستگاري اسلام به سر ببرد،و هر کس امتناع کرد با او مي جنگيم و از هيچ چيز هراسي به دل راه نمي دهيم؛ زيرا در جنگ ما هرگز شکست وجود ندارد. وقتي يک مسلمان در راه دين خود و براي اعتلاي کلمه حق و استقرار آيين بر حق الهي مي جنگد، بيش از دو راه بيشتر در پيش ندارد: يا پيروز مي شود که اين خود توفيقي الهي است، يا در راه هدف به شهادت مي رسد که اين خود فوزي عظيم و راهي بسوي بهشت جاويدان است. بدين گونه ما را از جنگ باکي نيست؛ چرا که در هر جنگي آنچه ممکن است پيش آيد ،يا ظفر است، يا مرگ يا شهادت، و اين هر دو نيز براي ما راهي است که به سعادت و رستگاري منتهي مي شود. به هر حال در سپاه ما چيزي به نام فرار و عقب نشيني وجود ندارد و هر جنگجوي مسلماني از لحظه اي که آماده نبرد مي شود و پاي از خانه و کاشانه اش بيرون مي نهد، مرگ و شهادت را پيش خود مجسم مي کند و جز اين نمي انديشد که تا آخرين قطره خونش مقاومت خواهد کرد، و براي اين زندگي کوتاه مادي و دنيوي، در برابر آخرت و زندگي جاويدي که انتظارش را مي کشد، ارزشي قائل نخواهد شد. رستم چون چنين سخنان بشنيد، بار ديگر لحظاتي در فکر فرو رفت و پس از انديشه و تامّل درکلمات مرد مسلمان، چنين پاسخ داد: سخنان شما را شنيديم. آيا ممکن است چندي صبر کنيد و ما بگذاريد تا در فرصت کافي و با فراغ بال و آسودگي خيال پيشنهاد شما را بررسي کنيم و با آرامش خاطر و بدون تعجيل تصميم بگيريم؟ ربعي پاسخ داد: آري، در اين شرايط، ما بر اساس روش مخصوصي که پيامبرمان هميشه با دشمنان در پيش مي گرفت و پس از او نيز همواره سران سپاه ما بدان روش عمل کرده اند، با شما رفتار مي کنيم. از اين رو، شما از هم اکنون تا سه روز ديگر فرصت داريد که درباره پيشنهاد ما تأمّل و تعمق کنيد و سپس تصميم خود را بگيريد. براي تصميم گيري نيز سه راه در پيش داريد که در انتخاب هر کدام از آنها که مناسب حال و دلخواهتان باشد، آزاد و مختار خواهيد بود: 1. پذيرفتن اسلام و در آمدن به سلک پيروان اين آيين مقدس الهي، نخستين راه است، که در آن صورت ما و شما همگي با هم برابر و برادر خواهيم بود و اساساً جنگي با يکديگر نخواهيم داشت. 2. هرگاه از شرط نخست سرباز زديد، بايد شرايط ما را براي پرداخت خراج اسلامي يا «جزيه» به حکومت اسلامي بپذيريد، که اين امر نيز موجب توقّف جنگ خواهد شد. 3. و در صورت عدم پذيرش اين دو راه، چاره ديگري جز جنگ نمي ماند. شما نيز اگر هيچ کدام ار آن دو شرط را قبول نکرديد، ناچار مي بايست براي جنگ آماده شويد تا در ميان ما و شما شمشير حکم کند. ربعي سپس افزود: اين روش پيامبر ما و پس از او روش ساير سران حکومت و سپاه ما است که اکنون من، به نمايندگي از سوي ديگر برادرانم با شما در ميان مي گذارم. سپس ما سه روز صبر مي کنيم و اگر در پايان روز سوم، هيچکدام از شرط هاي اول و دوم ما از سوي شما پذيرفته نشد، براي جنگ آماده مي شويم و صبح روز چهارم به ميدان جنگ مي آييم. رستم که مي ديد اين مرد چنين محکم و با صلابت سخن مي گويد و چنان است که گويي اختيار سپاه اسلام با اوست، سوال کرد آيا شما هم يکي از سران آنها و فرماندهان سپاه هستيد؟ ربعي پاسخ داد: خير، مسلمانان فرمانده و فرمانبري در ميان خود ندارند؛ چرا که همگي فرمان خدا و رسولش را ميبرند. تمام مسلمين به مثابه يک تن واحد و اعظاي يک پيکرند و نزديکان و اقوام و برادران يکديگر به شمار مي روند، و در عرصه جامعه، همچون افراد يک خانواده مهربان و دلسوز و با گذشت زندگي مي کنند. مسئولان حکومتي يا سران سپاه نيز هيچ برتري خاصي بر ديگران ندارند جز آنکه گروه مسلمانان بر اساس فضايل و مکارم اخلاقي و امتيازات روحي، با راي و نظر خود، آنها را به سرکردگي برگزيده اند. در جهان اسلام، رياست و سرکردگي چيزي جز پذيرفتن مسئوليت بيشتر و تن دادن به زحمات و جانفشانيهاي افزون تر نيست. در ميان ما افراد رده پايين تر به همان اندازه ارزش و اعتبار دارند که افراد رده هاي بالاتر. در ميان ما فضيلت و برتري، جز به پرهيزگاري نيست و آيين ما مي گوييد: «همانا گرامي ترين شما نزد خداي يگانه،متقّي ترين و پرهيزگارترين شماست». چون سخنان ربعي به اينجا رسيد، رستم با افراد خود به خلوت رفت و به آنان گفت: درباره پيشنهاد هاي اين مرد چه مي گوييد؟ آيا سخني نغز تر و کلامي پر مغز تر و گفتاري زيباتر و عزّت بخش تر و پيامي صريح تر و انساني تر و پيشنهادي قاطع تر و کوبنده تر از اين سراغ داريد؟ افراد سپاه رستم با خشم و خروش گفتند: آيا ما را به قبول و تصديق سخنان او فرا مي خواني؟ هرگز... هرگز به سخنان اين درشتخويِ هار بياباني گوش فرا نمي دهيم و به آيين او دل نمي سپاريم. او جز يک باديه نشين بي سرو پا نيست، که پا را از حد خود فرا نهاده است. و اکنون براي سپاه نيرومند ايران تعيين تکليف مي کند. پس ننگ بر ما باد اگر سخنان او را به چيزي گرفته باشيم. آيا سر و وضع او و پيراهن پاره و خاک آلود و قيافه محقّر و توحّش آميزش را نمي بيني؟... اين اوست که بايد از ما بترسد و اين ماييم که بايد براي او و همراهانش تعيين تکليف کنيم. چرا به او اجازه دادي تا جسارت و گستاخي را به جايي رساند که براي سرداري چون تو دلاور، و سپاهي چون سپاه ايران نيرومند و مجهز و مسلح و جنگ آزموده تکليف و پيشنهاد و شرط بگذارد؟ رستم بانگ بر آنها زد که: واي بر شما ... با سر و وضع و پيراهن خاک آلودش چه کارتان هست؟ ... فکر بلند و کلام نغز و اخلاق نيکويش را بنگريد و به آيين انساني و دادگرانه اي که پيشنهاد ميکند بينديشيد... ولي افراد سپاه رستم ، چنان اسير غرور و خودخواهي بودند که نه معناي کلام ربعي را در مي يافتند و نه محتواي سخن رستم را.

آیا این واقعا درسته؟! آقا سامان میشه توضیح بدید؟

صفحه‌ها

افزودن نظر جدید

CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.