سلفیت و وهابیت
وهابیان از همان بدو تشکیل این فرقهی ضاله و جعلی، در تشخیص و تمایز قائل شدن بین اعمال مسلمانان و مشرکان، با مشکل مواجه بودند و قادر به تمییز این دو از هم نبودهاند. لذا دهها سال است که مسلمانان را به دلیل شبهات ظاهری اعمالشان با برخی اعمال مشرکان، مشرک خوانده و تکفیر میکنند. شاید برای تشخیص این تفاوت نیاز به عینک خاصی دارند.
آیه مودت، از آیاتی است که بر فضیلت اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) و موقعیت ویژه آنان دلالت دارد. تمام مفسران شیعه و جماعتی از مفسران اهل تسنن، این آیه را از فضائل اهل بیت بهشمار آوردهاند، روایات شیعه و سنی گویای آن است، که منظور از کلمه «قربی» در این آیه، چهار نفر (علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام) است.
خوب است انسان برای اعتقادی که انتخاب میکند، مبنایی صحیح و محکم در دست داشته باشد، تا با کوچکترین تردید و شبههای که به سمت او میآید، متزلزل نشده و مجبور به تغییر موضع نشود. کاری که وهابیان به آن مبتلا هستند. ایشان به جهت بی مبنایی، مدام مجبور به تغییر موضع بوده و مثل انسانی که سرگیجه دارد، به دور خود میچرخند.
سلفیان معتقدند: به فرموده پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سه قرن اول، بهترین دورانهاست، از این رو باید به سنت آنان تمسک جست. اکنون از سلفیان میپرسیم: اگر بناست به فهم و درک «سلف صالح» در سه قرن اول اسلام مراجعه شود، چرا فهم اهل بیت (صلوات الله علیهم اجمعین) که همتای قرآن هستند، میزان حق و باطل نباشد.
ابن تیمیه، اولین کسی بود که به مفهوم پردازیِ واژهی «سلف» پرداخت و آن را در معنایی به کار برد که تا آن زمان اندیشمندان اسلامی چنین معنایی را بکار نبرده بودند. ابن تیمیه، سلف را به معنای عصر صحابه، تابعین و تابعینِ تابعین، معنا کرد و از این طریق منابع تشریع را از کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و صحابه به سه قرن اول اسلام، گسترش داد.
مسالهی سماع موتی یا همان شنیدن اموات از جمله مسائلی است که تقریبا تمامی مسلمانان را در یک طرف قرار داده و وهابیان را در سمتی دیگر، در حالی که منابع بسیاری در میان اهل سنت، حاکی از این است که شنیدن اموات امری ثابت شده در دین اسلام است، ولی وهابیان با این مساله مقابله کرده و از در انکار وارد میشوند، گویی خود وهابی نمی شنود.
اساسیترین و محوریترین مبانی فکری گروههای سلفی که خود را در تمامی اجزاء اندیشه سلفی و در تمام اعمال ایشان نشان میدهد و در چهار چوبه اخلاق و فقه و عقاید متبلور میشود، تقدم فهم سلف بر فهم خلف است. سلفیان معتقدند سلف که از آن تعبیر به سلف صالح میکنند از صحابه و تابعین و تابعی تابعین دارای فهم بهتر و دقیق تر از ما هستند.
رشیدرضا، بعد از آن که عمری را در اصلاحگری و نواندیشی و ترقیخواهی گذرانده بود، خود را از تأثیر طلایه دارانی چون طنطاوی و سید جمال و حتی عبده رهاند، و به دامن محمد بنعبدالوهاب پناه برد، که او را به ابن قیم جوزیه و ابن تیمیه و سپس به احمد بن حنبل میرسانید. وی به جای میل به شیوههای مدنیت نو، هجوم به غرب را ترجیح داد.
محمد عبده، مانند استادش سید جمال، بر بازگشت به اصل دین و آموزههای آن بسیار تأکید میکرد و از این رو میتوان او را در ردیف رهبران معنوی سلفیت، قلمداد کرد. ولی با این وجود او نیز نگاهی قهقرایی به اسلام و دین نداشت و عقاید او با سلفیگرایی مصطلح بسیار متفاوت است. او بر خلاف سلفیگری به مباحث کلامی و عقلی علاقه داشت.
از جمله مسائلی که در آن وهابیان از سایر مسلمانان مسیر خود را جدا کرده و بیراهه میروند، مساله توسل است. آنها با ادلهی واهی به کسانی که این امور را انجام میدهند، اعتراض کرده، این عمل را شرک، میخوانند، مرتکبین آن را هم مشرک میدانند. در حالیکه پیامبر این عمل را انجام داده است. گویی پیامبر(ص) بفرماید توسل آری وهابیان بگویند نه.
در این که افکار و عقاید وهابیان بسیار نادر و بعضا عجیب و غریب است کسی شک ندارد، و هر کس با اندک مطالعهای در منابع ایشان به این مسائل پی میبرد، مثلا در مسالهی زیارت قبور، وهابیان به تبع ابن تیمیه با ذکر حدیثی از پیامبر(ص)، از سفر برای زیارت قبر آن حضرت، منع میکنند، در حالی که خود ایشان به زیارت قبر تمام افراد، توصیه میکنند.
سید جمال الدین اگر چه طرح بازگشت به اسلام را مطرح کرد، و روش او در آغاز، مکتب سلفیگری را تداعی میکند؛ اما سید هرگز معتقد به سلفیگری به معنای مصطلح آن نبود. وی بر خلاف سلفیگری وهابی نگاه قهقرایی نداشت، و دین و شرایط روز را هم میپذیرفت. وی به طور ویژه به عقل بها میداد و هرگز همانند سلفیگری وهابی، مسلمانان را تکفیر نمیکرد.
وهابیت آیین دست ساختهای است که مواد اولیهی آن را ابن تیمیه تهیه کرده و به دست محمد بن عبدالوهاب، به بدترین شکل معماری شده، حاصل آن مذهبی خشن، بیرحم، به دور از فرهنگ و تمدن و... است. یکی از این موارد رنگ به رنگی این مذهب در مواجهه با روات است که هرکه موافق ایشان باشد خوب است و هر که مخالف آنها باشد، بد و بیاعتبار.
سلفیگری مصری، به معنی ارتجاع و گذشتهگرایی نیست، بلکه بازگشت به هویت اصلی مسلمانان و بهره برداری از شرایط روز است، در حالی که دغدغهی سلفیگری تکفیری وهابی، ترویج قرائتی بدعت گونه از محتوای دین است، که از هر ابزاری برای ترویج این اندیشه استفاده میکند، و برای تحقق این هدف مسلمانان را نیز تکفیر میکند.