تعجب شقیق بلخی از کرامات امام کاظم (علیه‌السلام)

  • 1398/12/28 - 13:18
شقیق بلخی، که علمای اهل سنت از وی بسیار تعریف کرده‌اند، داستانی از برخوردش با امام کاظم (علیه‌السلام) در سفر حج نقل می‌کند که در موارد مختلف، از کرامات ایشان تعجب کرده و پی می‌برد که ایشان از ابدال و بنده‌ای صالح است و این کرامات از غیر ایشان مایه تعجب است.

ابوعلی شقیق بن ابراهیم بلخی، تاجری که به سرزمین‌های روم مسافرت می‌کرد و علمای اهل سنت وی را از مشاهیر صوفیه خراسان برشمرده‌اند و مناقب او را بسیار دانسته‌اند.[1] او هم‌عصر ابراهیم ادهم بود و سرانجام در یکی از جنگ‌های ماوراءالنهر کشته شد.
علمای اهل سنت به نقل از شقيق بلخى مى‌گويند: من در سال 149 هجرى به قصد حجّ حركت كردم. در قادسيه اتراق كرديم. در آن‌جا جوانى خوش‌چهره و گندمگون ديدم كه عبايى پشمين به تن كرده و خود را با آن پوشانده بود، نعلين به پا كرده بود و در كنارى تنها نشسته بود. من با خود گفتم: اين جوان، صوفى است كه مى‌خواهد سربار مردم باشد. به خداوند سوگند، نزد او مى‌روم و او را سرزنش مى‌كنم.
وقتى نزديك ايشان رفتم و مرا ديد كه به سوى او مى‌‌روم، به من فرمود: ای شقيق! «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إنَّ بَعْض الظَّنِّ إثْمٌ.[حجرات/12] از بسيارى از گمان‌ها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمان‌ها گناه است.»
با خود گفتم: اين بنده‌اى صالح است؛ زيرا دانست كه چه چيزى در ذهنم وجود دارد. نزد ايشان خواهم رفت و از او خواهم خواست تا مرا ببخشد.
سپس از ديدگان من پنهان شد. وقتى وارد منزل گاه «واقصه» شديم، ديدم كه ايشان در آن‌جا در حال نماز است و اعضاى بدن او مى‌لرزد و اشك‌هايش سرازير است. با خود گفتم: اكنون نزد او بروم و از وى معذرت‌خواهى كنم.
ديدم او نمازش را كوتاه كرد و فرمود: ای شقيق! (وَإنِّى لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى.[طه/82] و من هر كه را توبه كند و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى‌آمرزم.»
آن‌جا بود كه با خود گفتم: ايشان از اَبدال هستند؛ چرا كه دو بار از راز من خبر داد.
وقتى به منزل‌گاه «زباله» در حجاز رسيديم، ايشان را ديدم كه در كنار چاهى ايستاده و مشكى كوچك به دست دارد و مى‌خواهد از چاه آب بردارد. ناگاه اين مشك در چاه افتاد. آن بزرگوار سرش را به آسمان بلند کرد و عرض كرد: [خدايا!] وقتى تشنه مى‌شوم، تو پروردگار من هستى و قوت دهنده من به هنگام نياز به غذا، تو هستى. اى سرور من! غير از اين مشك، چيزى ندارم.
شقيق مى‌گويد: به خدا سوگند! ديدم آب چاه بالا آمد و آن حضرت مشك خود را برداشتند و از آب پر كردند، آن‌گاه وضو ساختند و چهار ركعت نماز خواندند.
سپس به سمت پشته‌اى ريگ رفتند و از آن سنگ‌ريزه‌ها در آن مشك مى‌ريختند و از آب آن مى‌نوشيدند. من به آن بزرگوار عرض كردم: از باقى‌مانده آن‌چه خداوند به تو روزى داده و نعمت ارزانى كرده، به من نيز بده!
فرمود: اى شقيق! پيوسته مشمول نعمت‌هاى ظاهرى و پنهانى خدا هستيم. به پروردگارت خوش گمان باش.
آن‌گاه مشك را به دست من دادند و من از آن آشاميدم. ديدم شربت شيرينى است. به خدا سوگند، لذيذتر و خوش‌بوتر از آن نخورده بودم. هم سير شدم و هم تشنگى از من برطرف شد؛ به گونه‌اى كه تا چند روز به غذا و نوشيدنى، بى‌اشتها بودم.
ديگر آن بزرگوار را نديدم تا اين‌كه به مكه وارد شدم. نيمه شبى ايشان را كنار «قبة السراب» ديدم كه با خشوع و ناله و گريه به نماز ايستاده‌اند. ايشان تا سحرگاه همين حال را ادامه دادند؛ همين كه اذان صبح شد، براى نماز نشستند و مشغول به تسبيح خدا شدند. سپس ايستادند و نماز صبح را خواندند. هفت مرتبه گرد خانه خدا گشتند و از مسجدالحرام خارج شدند.
من از پشت سر ايشان مى‌رفتم. ديدم كه او بى‌كس و كار نبوده و اموال و غلام‌هايى دارد، بر خلاف آن‌چه پيش‌تر مشاهده كرده بودم. مردم روى خود را به سمت او مى‌گرداندند، سلام مى‌كردند و به او تبرك مى‌جستند. از يكى از آنان پرسيدم: اين آقا كيست؟ گفت: اين موسى بن جعفر (عليهماالسلام) است.
با خود گفتم: از اين‌كه اين امور شگفت، از فردى غير از اين سيد باشد، شگفت‌زده بودم.[2]

پی‌نوشت:

[1]. لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، ج3، ص153.
[2]. صفة الصفوة، ابن‌جوزی، ج1، ص400 و 401. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
مثیر الغرام الساکن، ابن‌جوزی، ج1، ص402 و 403. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
مطالب السؤول، نصیبی شافعی، ج1، ص290 و 291. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
تذکرة الخواص، سبط بن‌جوزی، ص348 و 349. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
الفصول المهمه، ابن‌صباغ مالکی، ص222 الی 224. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
الصواعق المحرقة، ابن‌حجر هیتمی، ج1، ص554 و 555. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.

تنظیم و تدوین

افزودن نظر جدید

CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.