رفتار عمر در زمان خلافت ابوبکر
عمر بن خطاب از دوران ابتدای اسلام با ابوبکر آشنا بود و در دوران مکه طی عقد اخوتی که پیامبر در میان مسلمانان برقرار کرد، این دو، برادر ایمانی یکدیگر شدند. آنها در برخی جهات موافق یکدیگر و در بعضی کارها مخالف هم بودند و بعد از رحلت پیامبر اسلام با دسیسه و کودتایی خلافت را که حق مسلّم اهل بیت پیامبر بود غصب کردند؛ اما آنچه حائز اهمیت است این است که در هر حال بنا بر این بود که هر یک به عنوان خلیفه مسلمین شد، دیگری از او تبعیت کند و مطیع محض و بیچون و چرای دیگری گردد، ولی ظاهراً در کتب اهل سنت، خلاف این سخن به اثبات رسیده است که نمونههای فراوانی را میتوان به عنوان شاهد مثال ذکر کرد.
متقی هندی مینویسد: «ابن ابیحاتم از عبیده سلمانی نقل میکند که گفت: عیینه بن حصین و اقرع بن حابس نزد ابوبکر آمدند و گفتند ای خلیفه، زمینی شورهزار نزد ماست و محصول نمیدهد، اگر صلاح میدانی آن را به ما ببخش تا در آن کشت کنیم، شاید خدا در آن برکت قرار دهد. ابوبکر نیز آن زمین را به دو نفر داد و قبالهی آن را نوشت و گواه بر آن گرفت و به آنها داد. آن دو نفر نزد عمر بن خطاب رفتند تا گواهی دهد، و زمانی که قباله را برایش خواندند، از دست ایشان گرفت و با بیاحترامی آن را پاره کرد و از بین برد، آن دو نفر نیز به بدگویی عمر بن خطاب پرداختند.»[1] بعد متقی هندی میافزاید: «آن دو نفر نزد ابوبکر، خلیفه مسلمین، رفتند و گفتند آیا تو خلیفهای، یا عمر بن خطاب؟ ابوبکر در جواب به ایشان گفت: البته ایشان است و اگر میخواست میتوانست خلیفه شود.[2]
حال چرا ابوبکر این سخن را گفت؟ با کمی دقت و تأمل در کتب فریقین، میتوان به جواب حقیقی آن رسید. ابن ابیالحدید طی روایتی طولانی پاسخ این سؤال را از زبان عمر بن خطاب میدهد که: «... عمر بن خطاب به ابوموسی اشعری و مغیره بن شعبه گفته بود که ابوبکر حسودترین از افراد قریش (در امر خلافت) بود؛ ... او نادانترین فرد قبیلهی بنی تیم بن مرّه بود؛ ... او به من، به ستم پیشی گرفت و گنه کار به سوی من آمد، به این دلیل است که تنها هنگامی به سوی من آمد که دیگر ناامید شده بودم و امیدی به خلافت نداشتم... اگر از او حمایت نمیکردم، ابوبکر هرگز طعم شیرینی خلافت و پادشاهی را نمیچشید؛ ... مغیره بن شعبه به عمر بن خطاب گفت پس چرا در روز سقیفه آنگاه که خلافت را به تو تعارف کرد، آن را نگرفتی که الان تأسف میخوری؟ او گفت فلانی من تو را زیرکتر از این میدانستم، مگر آن روز حضور نداشتی و شاهد ماجرا نبودی؟ او به من نیرنگ زد و من به او نیرنگ زدم... اما دیدم مردم مشتاق اویند و کاری از دست من برنمیآید...»[3]
در نتیجه باید هم ابوبکر اینگونه سخن در حق عمر بن خطاب بگوید.
فاعتبروا یا اولی الابصار
پینوشت:
[1]. کنزالعمال، متقی هندی، موسسه الرساله، بیروت، لبنان، ج2 ص189. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.
[2]. همان، ج10، ص290.
[3]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، داراحیاء التراث العربیف بیروت، لبنان، ج2 ص31-34. جهت مشاهده تصویر کتاب کلیک کنید.

افزودن نظر جدید