بشر حافی، نمونه‌ای از جهل و بی اطلاعی ابن تیمیه از تاریخ

  • 1398/01/12 - 03:32
علامه حلی (علیه الرحمة) در کتاب «منهاج الکرامة»، یکی از فضائل امام موسی کاظم (علیه السلام) را توبه بشر حافی به دست حضرت، برمی‌شمرد، ولی ابن تیمیه که کتاب «منهاج السنة» را در رد کتاب «منهاج الکرامة»ِ نگاشته است، با جهل و ناآگاهی تمام از تاریخ، به انکار این واقعیت می‌پردازد و آن را از اکاذیب علامه حلی می‌داند.

خلاصه مقاله
علامه حلی در فضائل امام کاظم (علیه السلام) توبه‌ی بشر حافی به دست حضرت را برمی‌شمرد.(منهاج الکرامة، ص59) اما ابن تیمیه در رد این مطلب، واقعیت توبه بشر حافی به دست امام را انکار کرده و از دروغ‌ها و اکاذیب علامه حلی قلمداد می‌نماید؛ اما نمی‌داند با این انکارش، بر طبل رسوایی و جهل خویش کوبیده و همگان را به ناآگاهی و بی اطلاعی‌اش در مسائل تاریخی آگاه می‌سازد.
او می‌نویسد: «هارون الرشید از همان زمان که موسی بن جعفر را از مدینه به بغداد آورده، او را به زندان انداخته و اصلاً امام چنین موقعیتی نداشت تا از کنار درب خانه‌ی بشر حافی بگذرد و او را توبه دهد.»(منهاج السنة، ج4، ص57)
او نمی‌داند که هارون پس از زندانی کردن امام، ایشان را مدتی آزاد نموده و سپس مجدداً زندانی و مسموم ساخته است و در زمان آزادی، امام در شهر بغداد زندگی می‌کرده، فرصت استفاده و بهره‌‌مندی مردم از ایشان فراهم آمده بود که در همین زمان، توبه بشر حافی به دست امام به وقوع پیوسته است. این تنها نمونه‌ای از جهل و ناآگاهی ابن تیمیه است و ما نمی‌دانیم که به چه جهت وهابیت این فرد را شیخ الاسلامِ خویش می‌نامند؟!

متن مقاله
پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب _ علامه حلی (علیه‌ الرحمة) در کتاب «منهاج الکرامة»، توبه بشر حافی به دست امام موسی کاظم (علیه‌ السلام) را یکی از فضائل حضرت برمی‌شمرد، ولی ابن تیمیه این سخن علامه را کذب می‌شمرد.

بشر حافی کیست؟

ابونصر بِشْر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال بن ماهان بن بَعبور مروزی بغدادی معروف به بِشر حافی [یعنی بشر پابرهنه] از عارفان و بزرگان زهاد قرن دوم و سوم هجری است. او در سال 150قمری در قریه بَکِرْد یا کُرد آواد [کرد آباد] از قرای مرو، در خانواده یکی از سران دستگاه حکومتی مرو به دنیا آمد.[1] بشر در نوجوانی از مرو به بغداد کوچ کرد و به گروه فتیان (عیاران) پیوست و از سرهنگان آن‌ها شد.[2] او بیشتر عمرش در شهر بغداد ساکن بود و سرانجام در همان بغداد در سن 76 سالگی در روز عاشوراء، به سال 226قمری درگذشت.[3] او با عالمان بسیاری در تماس بوده است. او از شاگردان فضیل عیاض و سرّی سقطی است.
جد اعلای او بعبور، به دست امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) اسلام آورد و ایشان نام او را عبدالله گذاشتند.[4] از نواده‌هاى بشر حافى شيخ أبونصر عبدالكريم بن محمّد هرونى ديباجى معروف به سبط بشر حافى است که از علماءِ اماميّه بوده است‌.[5] بشر حافی دارای فضائل بسیاری است تا جایی که ابن جوزی گفته: «من درباره فضيلت‌هاى بشر، كتابى نگاشته‌ام.»[6]
اما پیش از آن‌که بشر حافی به سلک زهاد درآید و سرآمدِ زاهدان شود، یکی از اشراف‌زادگان بغداد بود که شبانه‌روز به عیاشی و فسق و فجور اشتغال داشت.[7] اما سرانجام با توبه نصوح، دست از گناه برداشته و در زهد و پارسایی سرآمدِ اهل روزگار خود شد.

داستان توبه بشر حافی به دست امام موسی کاظم (علیه‌السلام)

خانه‌‌ی بِشر مرکز عیش و نوش و رقص و غنا و فساد بود و صدای ساز و آواز و طرب از بیرون خانه‌اش شنیده می‌شد. در یکی از روزهایی که در خانه‌ او مجلس گناه برپا بود، کنیزش با ظرف خاکروبه، بیرون درب منزل آمد تا آن را خالی کند که در این هنگام حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) از درب آن خانه عبور کرد و صدای ساز و رقص به گوشش رسید. از کنیز پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز جواب داد: البته که آزاد و آقا است. امام (علیه‌السلام) فرمود: راست گفتی؛ زیرا اگر بنده بود از مولای خود می‌ترسید و این‌چنین در معصیت گستاخ نمی‌شد.
کنیز به داخل منزل برگشت. بشر که بر سفره شراب نشسته بود، از کنیز پرسید: چرا دیر آمدی؟ کنیز داستان سؤال مرد ناشناس و جواب خودش را نقل کرد. بشر پرسید: آن مرد در نهایت چه گفت؟ کنیز جواب داد: آخرین سخن آن مرد این بود: «راست گفتی! اگر صاحب خانه آزاد نبود (و خودش را بنده خدا می‌دانست) از مولای خود می‌ترسید و در معصیت این‌چنین گستاخ نبود.
سخن کوتاه حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) همانند تیری بر دل او نشست و مانند جرقه آتشین، قلبش را گداخت و دگرگون ساخت. بشر سفره‌ی شراب را ترک کرد و با پای برهنه بیرون دوید تا خود را به مرد ناشناس برساند. دوان دوان خودش را به امام کاظم (علیه السلام) رسانید و عرض کرد: آقای من! از خدا و از شما معذرت می‌خواهم. آری! من بنده خدا بوده و هستم، لیکن بندگی خودم را فراموش کرده بودم. بدین جهت، چنین گستاخانه معصیت می‌کردم. ولی اکنون به بندگی خود پی بردم و از اعمال گذشته‌ام توبه می‌کنم. آیا توبه‌ام قبول است؟ حضرت فرمود: آری! خدا توبه‌ات را قبول می‌کند. از گناهان خود خارج شو و معصیت را برای همیشه ترک کن.
آری! بشر حافی توبه کرد و در سلک عابدان و زاهدان و اولیای خدا درآمد و به شکرانه این نعمت، تا آخر عمر با پای برهنه راه می‌رفت.[8]
و از آن‌جا که بشر در هنگام ملاقات با امام کاظم (علیه السلام)، پابرهنه بود، به احترام این ملاقات، هرگز پای افزار نپوشید و ازاین‌رو وی به حافی [پابرهنه] لقب یافت.

ابن تیمیه توبه بشر حافی به دست امام موسی کاظم (علیه‌السلام) را انکار می‌کند

علامه حلّى (رحمه‌الله علیه) توبه بشر حافی به‌‌وسیله سخن کوتاه و تاثیرگذار امام موسی کاظم (علیه‌السلام) را از فضائل امام به‌حساب آورده است و فرمود: «از فضايل ديگر حضرت امام كاظم (عليه‌السلام) آن‌كه به دست ايشان، بشر حافى توبه كرد.» و سپس به شرح ماجرای توبه بشر حافی می‌پردازد.[9]
اما ابن تیمیه - که کتاب «منهاج السنة النبویة فی نَقضِ کلام الشّیعة و القَدَریّة» را در رد کتاب «منهاج الکرامة فی معرفة الامامة» علامه حلی (علیه الرحمة) نوشته است - طبق روالش در برابر این سخن علامه حلی نیز موضع گرفته و اين حكايت را نیز دروغ خوانده است. اما دليل او در نادرستى اين حكايت بسيار خنده‌دار و جاهلانه است و حکایت از ناآگاهی و بی‌خبری وی از تاریخ اسلام دارد.
او مى‌گويد: «اما اين سخن او [یعنی علامه حلى] كه بشر حافى به دست ايشان [یعنی امام كاظم] توبه كرده، دروغ كسى است كه نه از موسى بن جعفر و نه از بشر اطلاعات درستى ندارد، زيرا وقتى هارون الرشيد، موسى بن جعفر را به عراق آورد، او را زندانى كرد. بنابراين براى او موقعيتى پيش نيامد تا از كنار خانه بشر و ديگران عبور كند.»[10]
بى‌ترديد اين مرد نمى‌تواند ادّعا كند كه حتى به اندازه‌ی عوام شيعه، اهل بيت (عليهم‌ السلام) را مى‌شناسد. بهترين گواه بر بى‌خبرى و جهل و ناآگاهى او از احوال امامان معصوم (عليهم السلام) نيز همين سخن است. البته اگر بپذيريم كه وى اين سخن را از روى جهالت گفته، نه از روى كينه و عنادورزى نسبت به امامان(عليهم‌ السلام).
ابن تيميّه نمى‌داند كه هارون الرشید آن امام را پس از آن‌که زندانی کرده بود، آزاد نموده است و حضرت در مدت زمان آزادی خویش، در بغداد زندگى كردند. اما هارون دوباره ايشان را زندانى نمود تا اين‌كه آن حضرت را مسموم كرد و به شهادت رساند.
اين واقعه تاريخى، يعنى آزادى حضرت امام كاظم (علیه السلام) مورد اتّفاق مورّخان است كه در مدت زمان آزادیشان، يكى از كرامت‌ها و فضائل آن بزرگوار با توبه دادنِ بشر حافی روشن مى‌شود.

تصریح مورخان به آزادی امام موسی کاظم از زندان 

بسیاری از مورخان و علمای اهل سنت - مانند ابن‌خلکان، مسعودی، صفوری، ابن شاهین ظاهری، دمیری، یافعی و ابن عماد حنبلی و.... - آزادی حضرت را پذیرفته و به آن اذعان و تصریح نمودند. چنان‌که ابن خلّكان در شرح حال حضرت امام كاظم (عليه السلام) مى‌نويسد: «ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى در كتاب مُروج الذهب در احوالات هارون الرشيد مى‌نويسد: عبدالله بن مالك خزاعى از پليس‌هاى دربار هارون بود. او مى‌گويد: فرستاده‌ی هارون الرشيد در هنگامى‌كه سابقه نداشت، نزد من آمد و از من خواست كه همراه او بروم و نگذاشت كه لباسم را عوض كنم و بدين سبب مرا نگران ساخت. وقتى به خانه هارون الرشيد رسيديم، خادم هارون رفت و خبر آمدن مرا به هارون رساند. او نيز به من اجازه ورود داد. وارد شدم و ديدم هارون بر بستر خود نشسته است. بر او سلام كردم. او مقدارى سكوت كرد. هوش از سرم پريد، ترس و نگرانى من دوچندان شد. سپس به من گفت: اى عبدالله! مى‌دانى براى چه تو را در اين وقت به اين‌جا خوانده‌ام؟
پاسخ دادم: نه به خدا! اى امير مؤمنان! نمى‌دانم.
گفت: در همين لحظه در خواب ديدم كه گويا فردى حبشى نزد من آمد و نيزه‌اى به دست دارد. او گفت: يا موسى بن جعفر را همين الآن آزاد مى‌كنى، يا اين‌كه با همين نيزه جانت را مى‌گيرم. اينك برو و او را آزاد كن.
عبدالله بن مالک مى‌گويد: سه بار پرسيدم: اى امير مؤمنان! من موسى بن جعفر را آزاد كنم؟
هارون پاسخ داد: بله! هم‌اكنون برو و او را آزاد كن و به او سى‌هزار درهم بده و بگو: اگر مقام مى‌خواهى، ما حاضريم هر چه را كه دوست دارى، به تو بدهيم. اگر دوست دارى به مدينه برگردى، باز هم اختيار با خود توست و مى‌توانى اين كار را انجام بدهى.
عبدالله مى‌گويد: من به سمت زندان رفتم، ... و امام كاظم (عليه‌ السلام) را آزاد كردم و به ايشان گفتم: از ماجراى تو در شگفتم. او پاسخ داد: من به تو مى‌گويم كه ماجرا چيست. من در خواب بودم كه رسول خدا (صلى‌ الله‌ عليه‌ و آله) را ديدم. پيامبر فرمود: «يا موسى! حبست مظلوماً» اى موسى! مظلومانه به زندان افتاده‌اى.
سپس به من فرمود: عباراتی را بگو. پس از گفتن آن عبارات، همين امشب از زندان آزاد مى‌شوى. عبدالله مى‌گويد: عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت! پيامبر (صلّى‌ الله‌ عليه‌ و آله) چه فرمود؟ [آن عبارات چه بود؟]
امام موسى بن جعفر (عليهما‌ السلام) پاسخ داد: پيامبر (صلّى الله عليه و آله) فرمود: بگو: «يا سامع كلّ صوت، و يا سابق كلّ فوت، و يا كاسی العظام لحماً و منشرها بعد الموت، أسألك بأسمائك الحسنى و باسمك الأعظم الأكبر المخزون المكنون الّذی لم يطّلع عليه أحد من المخلوقين، يا حليماً ذا أناة لا يقوى على أناته، يا ذا المعروف الّذی لا ينقطع أبداً ولا يحصى عدداً، فرّج عنّی» اى شنونده هر صدا! اى پيشى گيرنده هر فوت شده! اى كسى‌كه استخوان‌ها را با گوشت مى‌پوشانى و پس از مرگ آن‌ها را بر مى‌گردانى! به اسماى حسناى خودت و به اسم اعظم و اكبر خودت كه پنهان است و هيچ‌يك از آفريدگانت از آن خبر ندارد، از تو مى‌خواهم، اى حليم و بردبارى كه توانى در برابر صبر تو وجود ندارد! اى صاحب معروف كه هيچ‌گاه اين معروف تمام نمى‌شود و عدد آن قابل شمارش نيست! براى من گشايش ايجاد كن.
وقتى اين ذكر را گفتم، همين شد كه اكنون مى‌بينى.»[11]

زمانى كه امام كاظم (عليه السلام) از زندان آزاد شده بودند، فرصتى بود تا آن‌كه مردم از حضور ايشان بهره ببرند و به‌دست ايشان هدايت شوند. از جمله اين افراد، بشر حافى است كه توبه كرد و چنان عابد و زاهد شد كه يكى از بهترين صالحان گشت. با دانستن اين مطلب، مشخص است كه چه حكمى براى ابن تيميّه بايد شود.
چنان‌که دیدیم ابن تیمیه که وهابیت او را شیخ الاسلامِ خویش نامیدند، نسبت به تاریخ اطلاعات درستی ندارد و این تنها یک نمونه از ناآگاهی او از تاریخ بود. البته اگر با غمض نظر و خوش‌بینانه بنگریم، می‌توانیم بگوییم او نسبت به تاریخ ناآگاه بود؛ ولیکن واقعیت آنست که مغرضانه و غیر منصفانه هرجا که فضیلتی در مورد اهل بیت (علیهم‌ السلام) دیده یا بسیاری از آن فضائل را انکار می‌کند و یا آن‌که آن‌را کوچک و خفیف می‌شمارد.

پی‌نوشت:

[1]. سير أعلام النبلاء، شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبی(م748ق)، قاهره، دار الحديث، 1427ق_2006م، ج8، ص488، رقم: 1690، متن کتاب؛/ و طبقات الصوفیة، محمدبن حسین سلمی، تحقیق: نورالدین شریبه، حلب، ۱۴۰۶ق_۱۹۸۶م، ج۱، ص۴۰.
[2]. حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانی، بیروت، ۱۳۸۷م-۱۹۶۷ق، ج۸، ص۳۳۶.
[3]. تاریخ مدینة دمشق، ابن العساکر أبی القاسم علی بن الحسن ابن هبة الله بن عبد الله الشافعی(م571ق)، تحقیق: علی شیری، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق-۱۹۹۵م، ج۱۰، ص۲۲۲.
[4]. وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، أحمد بن محمد بن أبي بكر بن خلكان، تحقیق: احسان رشید عباس، بیروت، دار صادر، ۱۹۶۸ـ۱۹۷۷م، ج۱، ص۲۷۴_۲۷۵.
[5]. طرائق الحقائق، ج‌۲، ص۱۸۷ به نقل از وفیات الاعیان.
[6]. المنتظم في تاريخ الأمم والملوك، جمال الدين أبو الفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد الجوزی(م597ق)، المحقق: محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، بیروت، دار الكتب العلمية، چاپ اول، 1412ق-1992م، ج11، ص125، متن کتاب.
[7]. کشف المحجوب، علی بن عثمان هجویری، چاپ و ژوکوفسکی، لنینگراد ۱۹۲۶، چاپ افست تهران، ۱۳۵۸ ش، ج۱، ص۱۳۱؛/ و تذکرة الاولیاء، شیخ فرید الدین محمدبن ابراهیم عطار نیشابوری، محقق: محمد استعلامی، تهران، نشر زوار، ۱۳۶۰ش، ج۱، ص۱۲۸؛/ و مرآة الجنان وَ عبرة الیقظان، عبدالله بن اسعد یافعی شافعی(م768ق)، محقق: خلیل منصور، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷ق-۱۹۹۷م، ج۲، ص۶۹.
[8]. «و في «منهاج الكرامة» لإمامنا العلّامة- أعلى اللّه مقامه- أنّ توبته كانت على يدى الإمام موسى بن جعفر الكاظم عليه السّلام حيث إنّه اجتاز مرّة على داره ببغداد. فسمع الملاهى و أصوات الغناء و القصب تخرج من تلك الدار. فخرجت جارية و بيدها قمامة النقل. فرمت بها في الدرب. فقال عليه السّلام لها: يا جارية صاحب هذا الدار حرّ أم عبد؟ فقالت: بل حرّ. فقال عليه السّلام: صدقت لو كان عبدا خاف من مولاه. فلمّا دخلت قال مولاها و هو على مائدة السكر: ما أبطأك؟ فقالت: حدّثني رجل بكذ و كذا. فخرج حافيا حتّى لقى مولانا الكاظم عليه السّلام. فتاب على يده، و اعتذر، و بكى لديه استحياء من عمله». روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات، محمدباقر موسوی خوانساری، قم، اسماعیلیان، چاپ اول، ۱۳۹۰ش، ج2، ص130-131، متن کتاب؛
«وعلى يده(عليه‌السلام) تاب بشر الحافی لأنه(عليه‌السلام) اجتاز على داره ببغداد، فسمع الملاهی وأصوات الغناء والقصب تخرج من تلك الدار، فخرجت جارية وبيدها قمامة البقل، فرمت بها فی الدرب: فقال لها: يا جارية! صاحب هذه الدار حر أم عبد؟ فقالت: بل حر فقال: صدقت، لو كان عبدا خاف من مولاه!. فلما دخلت قال مولاها وهو على مائدة السكر: ما أبطأك علينا؟ فقالت: حدثني رجل بكذا وكذا، فخرج حافيا حتى لقی مولانا الكاظم(عليه‌السلام) فتاب على يده». منهاج الکرامة فی معرفة الإمامة، ابومنصور جمال الدین الحسن بن يوسف بن المطهر (العلامة الحلی)، طبع سنگی، ص19؛/ و همان، تحقيق: الأستاذ عبد الرحيم مبارك، مشهد، موسسه تاسوعا، 1421ق_1379ش، ص59، متن کتاب.
[9]. منهاج الکرامة، موسسه تاسوعا، پیشین، ص59.
[10]. «أَمَّا قَوْلُهُ: " تَابَ عَلَى يَدِهِ بِشْرٌ الْحَافِي " فَمِنْ أَكَاذِيبِ مَنْ لَا يَعْرِفُ حَالَهُ وَلَا حَالَ بِشْرٍ، فَإِنَّ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ لَمَّا قَدِمَ [بِهِ] الرَّشِيدُ إِلَى الْعِرَاقِ حَبَسَهُ، فَلَمْ يَكُنْ مِمَّنْ يَجْتَازُ عَلَى دَارِ بِشْرٍ وَأَمْثَالِهِ مِنَ الْعَامَّةِ». منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، تقی الدين أبوالعباس أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبی القاسم بن محمد ابن تيمية الحرانی الحنبلی الدمشقی(م728ق)، المحقق: محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية، چاپ اول، 1406ق-1986م، ج4، ص57، متن کتاب.
[11]. وفیات الاعیان، پیشین، ج5، 309-310، رقم 746 ترجمه امام موسی کاظم(علیه‌السلام)، به نقل از مروج الذهب، ج3، ص356، متن کتاب؛/ و نزهة المجالس ومنتخب النفائس، عبد الرحمن بن عبد السلام الصفوری(م894ق)، مصر، المطبعه الكاستلية، 1283ق، ج1، ص91 متن کتاب؛/ و حياة الحيوان الكبرى، أبو البقاء كمال الدين محمد بن موسى بن عيسى بن علي الدميری  الشافعی(م808ق)، بیروت، دار الكتب العلمية، چاپ دوم، 1424ق، ج1، ص189، متن کتاب؛/ و الإشارات في علم العبارات، غرس الدين خليل بن شاهين الظاهری(م873ق)، بیروت، دار الفكر، ص865، متن کتاب؛/ و مرآة الجنان، پیشین، ج1، ص306، متن کتاب؛/ و شذرات الذهب في أخبار من ذهب، أبوالفلاح عبدالحی بن أحمد بن محمد ابن العماد العكری الحنبلی، المحقق: عبد القادر الأرناؤوط و محمود الأرناؤوط، 1406ق، ج2، ص377-378، متن کتاب.

نویسنده: مصطفی عباسی هرازی

تولیدی

افزودن نظر جدید

CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.