افزودن نظر جدید

سلام. وقتی یادم میاد که شب ها چراغ اتاق را خاموش میکردم و میخوابیدم واسم غیر قابل باوره. از خواب هایی شروع شد که با فریاد بیدار میشدم. تمام بدنم یه حس عجیبی داشت و یکهو انگار کسی همه بدنم را فوت میکرد و چنان جیغی میزدم که همسایه ها میفهمیدن. به مرور کم تر شدن خواب هام ولی در وقت بیداری انگار کسی مدام کنارم بود آخه تو خونه تنها هستم. مو هام میومد جلو چشمام ، لباس هام یه جور عجیبی میشدن و... . شدیدتر شد، دست هاشون را احساس میکردم که نوازشم میکردن، گویا از من خوششون میومد. آره خوششون، چون یک نفر و دو نفر نبودن، چندین نفر بودن. رفته رفته شدیدتر هم شد و میومدن کنارم میخوابیدن، بسیار بسیار بازیگوش هستند. هیکل و اندام اکثرشون از ما کوچکتره ولی هستن که خیلی از ما بزرگتر هم باشن. صدایی مچ مچ عجیب دارن. دو بار بوی آنها به مشامم خورده که حسی آشنا و بد داشت بد نه که بد غیر قابل توصیفه. قسم، فحش، دعا، نماز، التماس، هیچی روشون اثر نداره. هیچ دعایی وجود نداره که از پیشت برن. تا وقتی که دیگه سرگرمشون نکنی یا ازت خسته شن یا نفعی که ازت میبردن را نتونن ببرن، اون وقت میرن اما میتونن خیلی راحت برگردن. و اصلا تصور نکنید که واستون کار انجام میدن و یا ثروتمند میشید، نه، خریته این نوع تفکر. تنها کسی که بهش اهمیت میدن خودشونن. و چیزی را بخوان یا خودت بهشون میدی یا با زور میگیرن. تنها حسرتم اینه که ای کاش از خدا فاصله نمیگرفتم هیچ وقت که این روز ها را تجربه کنم. واسم دعا کنید ...
CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.