افزودن نظر جدید

من میدونم چرا یه رازه.... این مدت که با قانون جذب زندگی کردم انقدر آدمهای منفی با ذهن های بسته و افکار پوسیده شون اذیتم کردن ( تهمت زدن، مسخره کردن، پرونده سازی کردن، منبع درآمدمو قطع کردن و...) که دیگه ترجیح میدم باورهامو برای خودم مثل یه راز نگه دارم و به آدمهایی که در مدار فهمیدنش نیستن چیزی نگم، چون جز آسیب زدن و حسادت و زورگویی و نامردی و از پشت خنجر زدن چیزی ازشون ندیدم.( اینایی که میگم آدمهای معمولی جامعه نبودن، هم علمی هم مالی در اوج، و هم عقیدتی به گمان خودشون،... بمانَد) حالا میفهمم چرا مولانا تخلص خموش رو برای خودش انتخاب کرد، کسی که هر چه بیشتر قانون جذبو درک میکنم میبینم ردّ پاش قبلا اونجا بوده. ... زین همرهان سست عناصِر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست ... دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ... گویا ترم ز بلبل، اما ز رَشکِ عام/ مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست ... حالا با تمام وجودم میفهمم چرا به شاگردش گفت تنور روشن کن، ساعت ها مینوشت و در آتش می انداخت و میگفت اینها از غیب اومده و به غیب بر میگرده. با تمام وجودم جاذبه و دافعه ی علی علیه السلام رو درک میکنم که از بظاهر مدافعان دین آسیب دید. این جماعت تا بر دار نکنن و خاکستر به باد ندن عقده هاشون آرام نمیگیره، به قلب و فکرشون مهر خورده، حتی اگه هر شب با هندزفری تو گوششون با قرآن بخوابن بعد از 65 سال یه جرعه از هدایت قرآنو ننوشیدن. من از اینا ناراحت نمیشم، دلم براشون میسوزه و دعاشون میکنم و آزارهاشونو نشونه ی خوبی میدونم و خوشحالم، چون این نشون میده مدارم عوض شده و دیگه نه بهشون فکر میکنم نه از دست آوردهام براشون میگم. فقط خدارو شاکرم که منو برای درک این راز انتخاب کرد. من بهای این گنجو میدم.
CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.