اسناد
گفتگویی میان ابن عباس و عمر بن خطاب صورت گرفت. در این دیدار، خلیفه دوم اهل سنت، به دلیل جراحت از خنجر ابولؤلؤ در بستر بود و لحظات آخر عمر خود را میگذراند.
ابن شبه نمیری مینویسد:
احتجاج امیرالمؤمنین با ابوبکر در جمع اصحاب سقیفه: «علی (علیهالسلام) نزد ابوبکر آمد؛ به او فرمود: من بندهی خدا و برادر رسول خدا هستم و من در این امر یعنی خلافت، از شما شایستهتر هستم و با شما بیعت نخواهم کرد. بر شما واجب است که با من بیعت کنید.
هنگامیکه طلحه و زبیر علیه امیرالمومنین خروج کردند، یکی از زنان مسلمان به نام ام فضل به حضرت نامه نوشت. حضرت در جواب او فرمودند: «از طلحه و زبیر تعجب میکنم. هنگامیکه پیامبر از دنیا رفتند، نزد خود گفتیم، ما اهل بیت ایشان و نزدیکان حضرتش هستیم و هیچکس با ما در امر خلافت نزاع نمیکند.
ابن جوزی مینویسد: «هنگامیکه ابوبکر به خلافت رسید، انصار با آنکه مخالف بیعت با او بودند، ولی به اجماع رسیدند.
در روایتی جسارت خلیفه دوم نسبت به پیامبر نقل شده که او به پیامبر تذکر داد که نماز خواندن بر منافق جایز نیست؛ پیامبر نپذیرفت و خداوند در تأیید کلام عمر آیهای نازل کرد.
در روایتی جسارت خلیفه دوم نسبت به پیامبر نقل شده که او به پیامبر تذکر داد که نماز خواندن بر منافق جایز نیست؛ پیامبر نپذیرفت و خداوند در تأیید کلام عمر آیهای نازل کرد. بخاری در انتهای روایت به نقل از عمر مینویسد: «سپس از جسارت خود در برابر رسول خدا شگفت زده شدم.»
صحیح بخاری، ج1، ص420.
در روایتی جسارت خلیفه دوم نسبت به پیامبر نقل شده که او به پیامبر تذکر داد و پیامبر نیز پذیرفت که اشتباه کرده است. مسلم این واقعه را چنین گزارش میکند: «پیامبر در حالیکه یک جفت کفش خود را به ابوهریره دادند، فرمودند: ای ابوهریره!
ابن حجر مینویسد: «گمان میرود که عمر از نهی خاص خداوند (در نهی از خواندن نماز میت) اطلاع داشته است. همانطور که قرطبی میگوید، به دلیل آنکه این امر از جانب خدا بر عمر نازل شده است و از قبیل انواع الهام بوده است!»
فتح الباری، ابن حجر، ج8، ص334.
در روایتی جسارت خلیفه دوم نسبت به پیامبر نقل شده که او به پیامبر تذکر داد که نماز خواندن بر منافق جایز نیست؛ پیامبر نپذیرفت و خداوند در تأیید کلام عمر آیهای نازل کرد.
در روایتی نقل شده که هنگامیکه عبدالله بن أبی منافق فوت کرد، فرزندش نزد رسول خدا آمد و از پیامبر درخواست کرد تا پیراهن خود را برای تکفین پدرش به او بدهند و پیامبر به او پیراهن خود را اهدا کردند. سپس از رسول خدا خواست تا بر جنازه پدرش نماز بخوانند.
در روایتی جسارت خلیفه دوم نسبت به پیامبر نقل شده که او به پیامبر تذکر داد که نماز خواندن بر منافق جایز نیست؛ پیامبر نپذیرفت و خداوند در تأیید کلام عمر آیهای نازل کرد.
نافع مىگوید: عبدالله بن عمر صداى آلت لهو را شنید؛ پس دو انگشت خود را در گوشهایش فرو برد و از آن راه دور شد، و به من گفت: اى نافع! آیا چیزى مىشنوى؟! گفتم: نه! پس انگشتش را از گوش درآورد و گفت: من با رسول خدا (صلىاللهعلیهوآله) بودم که چنین صدایى را شنید و همین کار را کرد.
خوات بن جبیر صحابى مىگوید: ما براى حجّ با عمر خارج شدیم، و با سوارانى به راه افتادیم که در میان آنها ابوعبیده جرّاح و عبدالرحمن بن عوف بودند، پس گفتند: از شعر ضرار براى ما با غناء بخوان.
شوکانى مینویسد: «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روایت شده است و از جمله صحابه، عمر است.»
نيل الأوطار، شوكانی، ج10، ص159.
مقاله: «اهانت به پیامبر به واسطه جعل روایت فرار شیطان از عمر»