چرا مذهب شيعه رسميت پيدا نكرد؟

ظلم ها و ستم هائى كه خلفاى جائر بنى عباس بر خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در طول دوران حكومتشان روا داشتند، به مراتب بدتر از ستم و جفاى بنى اميه نسبت به اين خاندان بود. منصور دوانيقى پس از بازگشت از بيت الحرام چون به ربذه رسيد دستور داد همه سادات علوى را زندانى نمودند. از قول حسن بن زيد نقل شده كه مى گويد: من ايستاده بودم كه سادات بنى فاطمه را از زندانى كه خانه مروان بود بيرون آوردند در حالى كه وضع بسيار فجيعى داشتند. امام صادق عليه السلام فرموده بود هر وقت آنها را آوردند كه ببرند مرا خبر كنيد و چون علويان را در كوچه آوردند، امام صادق عليه السلام در پشت پرده نازكى ايستاد و ديد عبدالله و ابراهيم بن حسن و گروهى از سادات بنى الحسن را به زنجيرها بستند در اطراف آنان ماءموران گرد آمده و آنها را در كوچه نگاه داشته اند تا مردم آنها را تماشا نمايند. امام صادق عليه السلام به اندازه اى گريه كرد كه محاسن شريفش ترشد. در اين موقع امام صادق عليه السلام جلو آمد تا با آنان سخن گويد، ماءمورين مانع شدند، حضرت آنها را نفرين كرد. امام صادق عليه السلام به خانه بازمى گشت در حالى كه عبا از دوش مباركش افتاده و يكى از دو نعلين در دست و ديگرى در پا با حالى بسيار منقلب و دگرگون . هنوز امام عليه السلام به بقيع نرسيده بود كه ماءمورى كه مانع از سخن گفتن حضرت شده بود، شترش او را به زمين زد و در دم جان داد! امام صادق (عليه السلام ) به منزل آمد و در را بست و دو شبانه روز متصل گريه كرد.(180)
در يكى از روزها منصور خواست تا محمد ديباج را بياورند و دستور داد او را تازيانه بزنند. ماءمورين اين كار را كردند و چون محمد ديباج را آوردند، پيكر او مجروح و چهراش سياه شده بود و يك چشمش از ضرب تازيانه از حدقه بيرون آمده بود.
مسعودى گويد: سادات را به زندانى كه به نام حبس هاسمه در كنار فرات و نزديك جسر كوفه بود منتقل كردند و عباسيان با اين وضع ضد انسانى كه روى تاريخ را سياه كرده اند سادات را به قتل رساندند. اين كشتار خونين و اين خون آشامى نسبت به سادات علوى ، اول از منصور خود آشام شروع شد. او تا توانست سادات را به خاك و خون كشيد.
پس از منصور نوبت به مهدى و هادى و هارون و ماءمون رسيد و آنها نيز تا توانستند از سادات گردن زدند. حسادت و كينه عباسيان نسبت به علويان وحشت آور است .(181)
اسحاق نيشابورى مى گويد: در روزهائى كه منصور دستور ساختن بغداد را داد، جاسوسان و ماءمورينى را فرمان داد تا هر كجا سادات را ديدند آنها را تسليم بناها نموده تا بجاى آجر در ساختمانها بكار روند! يك روز جوان خوش سيمائى با موهاى بلند مشكى از فرزندان حسن را دستگير كرده و نزد بنا آوردند. ماءمور هم ايستاده و مراقب بود تا مبادا او را فرار دهند و از دستور خليفه سرباز زنند، بنا از ديدن جوان بسيار رقت كرد و چون به چيدن آجر گذاردن گچ رسيد، ديد نزديك است كه جوان جان دهد، به وى گفت ناراحت نباش ، مت ترا نجات خواهم داد. آنگاه در ديوار منفذى قرار داد تا بتواند تنفس نمايد و چون شب شد به سراغ ان جوان علوى امد و او را نجات داد و گفت : خودت را پنهان دار تا به دست ماءموران گرفتار نشوى ، زيرا اگر اين بار ماءموران تو را دستگير نمايند، جان هر دوى ما در خطر است .
جوان گفت : من مادر پيرى دارم كه در انتظار من است ، بايد او را از انتظار در آوردم . آن كارگر گفت : آدرس خانه را به من بده همراه يك نشانه ، تا او را از انتظار در آوردم جوان گفت : پس بيا مقدارى از گيسوى مرا با خودت براى مادرم ببر و با اين نشانه بگو: فرزندت سالم است و از اين منطقه فرار كرد. آن كارگر مى گويد: با آن نشانه آمدم در خانه اى صداى گريه و ناله شنيدم ، دانستم همان مادر جوان علوى است . او را درباره فرزندش كه زنده و سالم است مطلع ساختم و نشانه را به او ارائه دادم ، او خوشحال شد و من برگشتم . (182)
عبدالله بزاز نيشابورى مى گويد: من با حميد بن قحطبه طائى معامله داشتم . در يكى از روزهاى ماه رمضان بر او وارد شدم ، پس از كمى استراحت دستور داد سفره غذا جهت او آوردند. من به وى گفتم : ماه رمضان است و من نه مريضم و نه در سفر. او از شنيدن اين سخن من به گريه افتاد پس از فراغت از غذا خوردن روى به من نموده در حالى كه از چشمانش اشك سراريز بود! من گفتم : امير! چرا گريه مى كنى ؟ گفت : در زمانى كه هارون در طوس بود شبى ماءمورى از طرف وى مرا نزد هارون برد چون بر وى وارد شدم ، به من روى كرده و گفت : چه اندازه گوش به فرمان اميرالمومنين هستى ؟ من در پاسخ او گفتم : در اطاعت از خليفه جان و اموالم را در طبق اخلاص مى گذارم و به حضور شما تقديم مى دارم !
هارون با لب خنده رضايت بخشى مرا بدرقه نمود. من به منزل بازگشتم . طولى نكشيد كه براى بار دوم ، ماءمور هارون آمد! من گفتم : ( انا لله و انااليه راجعون . ) مرا باز نزد خليفه گفته اول را تكرار كرد و من گفتم جهت رضايت و خشنودى خليفه ، از جان و مال و فرزندان و ايمانم مى گذارم ! هارون از شنيدن اين سخن بسيار مسرور و شكفته شد ( و قال خذ هذا السيف و امتثل ما يامرك به هذا الخادم ، قال فتناول الخادم السيف و ناولينه و جاء الى بيت بابه مغلق ففتحه فاذا فيه بئر فى وسطه ) و سه اطاق همانند بودند كه در هر يك از آنها بيست نفر از ذرارى رسول صلى الله عليه و آله از پيرمردان كهنسال و جوانان كم سن و سال به زنجير كشيده شده بودند. خادم روى به من كرده و گفت : خليفه از تو مى خواهد كه اينان را به قتل رسانى ! ( و كانوا كلهم علويين من ولد على عليه السلام و فاطمه سلام الله عليها ) خادم يكى پس از ديگرى آنها را به دست من مى داد، من هم گردن مى زدم تا به آخرين نفر از علويان رسيدم ، و اجساد و رووس آنان را در چاهى كه از پيش آماده و تهيه شده بود مى انداختم ، آنگاه به طرف اطاق دوم رفتم ، در آن نيز بيست علوى بود، آنها را نيز گردن زدم و اجساد آنان را در چاه افكندم ، سپس به طرف اطاق سومى رفتم و در آن اطاق نيز بيست نفر از فرزندان على عليه السلام و فاطمه سلام الله زندانى بودند و آنان را نيز يكى پس از ديگرى گردن زدم تا اينكه به آخرين آنان كه پيرمرد كهنسالى بود رسيدم .
( فقال لى : تبالك يا ميشوم اى عذر لك يوم القيمه اذا قدمت على جدنا رسول الله و قد قلت من اولاده ستين نفسا من ولد على عليه السلام و فاطمه سلام الله : ) اندامم را رعشه گرفت و گويا بند جسمم جدا مى شد. خادم مرا هى زد، من آن پيرمرد علوى را نيز گردن زدم و پيكر خون آلود او را در چاه انداختم ! عبدالله ! من با انجام اين عمل پرگناه كه 60 تن از فرزندان رسول الله را به خاك و خون كشيده ام آيا نماز و روزه هاى من چه اثرى دارد؟ در صورتى كه من يقين دارم كه از مخلدان در جهنم هستم . (183)