سرنوشت کورش از نگاه گزنفون مورخ يونانى

  • 1394/05/08 - 22:50
پیرامون سرنوشت کورش دوم (مشهور به کورش کبیر)، سخن بسیار است. این نوشتار به بررسی این مسئله از نگاه گزنفون، مورخ یونانی می‌پردازیم. گزنفون در كتاب 8، فصل 7 می‌نویسد، کورش هنگامی که پیر شد، برای بار هفتم به پارس سفر کرد. پس از ورود به پارس، مراسم قربانى را به جا آورد و براى خدايان (دقت شود: برای خدایان)...

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ پیرامون سرنوشت کورش دوم (مشهور به کورش کبیر)، سخن بسیار است. این نوشتار به بررسی این مسئله از نگاه گزنفون، مورخ یونانی می‌پردازیم.
گزنفون در كتاب 8، فصل 7 می‌نویسد، کورش هنگامی که پیر شد، برای بار هفتم به پارس سفر کرد. پس از ورود به پارس، مراسم قربانى را به جا آورد و براى خدايان (دقت شود: برای خدایان)، طبق رسم و رسومات پارسى، بزم رقصى تشکیل داد و بخشش‏ هایی به دیگران کرد. سپس به قصر خود رفت، در آنجا خوابيد و در خواب شخصى را ديد که به او گفت: «كوروش آماده شو، به زودى تو نزد "خدايان" خواهى رفت». پس از آن كوروش بيدار شد و فهميد، كه زمان مرگش فرا رسيده، بنابراين حيواناتى براى قربانى انتخاب كرده موافق عادات مذهبى به سر كوه‌ها رفت، تا آن‌ها را خدايان قربانى كند.[1]
به گفته گزنفون، کورش پس از قربانی کردن حیوانات، رو به خدایان چنین دعا کرد: «سپاسگزارم از اينكه به واسطه روده‏هاى قربانى، آيات آسمانى و فال‌ها به من نموديد، كه چه بايد بكنم و از چه چيزها دوری جویم. مخصوصاً از اينكه هيچ گاه از يارى خودتان مرا محروم نکردید...». چند روز بعد، کورش پسران خود را طلبيد و به آنان وصیت کرد: «در كودكى و جوانى و سن كمال از مزاياى هر يك از اين عهود متمتع بودم. دوستانم به واسطه نيكى ‏هاى من خوشبخت و دشمنانم پست گشتند...» پس کورش، به نمایندگی از سوی خدایان، کمبوجیه را به جانشینی برگزید.[2] گزنفون می‌گوید که کورش به جانشین خود (کمبوجیه) چنین وصیت کرد: «اى كمبوجيه، بدان كه عصاى زرين، سلطنت را حفظ نمى ‏كند، بلكه ياران صميمى براى پادشاه بهترين و مطمئن‏ ترين تكيه‏ گاه هستند. اما اين را بدان‏ كه مردمان عموما وفادار و صميمى نيستند».[3] همچنین به کمبوجیه وصیت می‌کند که در اداره امور، هم‌نژادان خود را بر دیگران ترجیح بده: « اگر در اداره امور مملكت كمك خواستى، ياران و همكاران خود را از بين اشخاص شريف و اصيل كه از خون و نژاد خودت هستند برگزين‏».[4]
سپس در مقام وصیت به فرزندان چنین گفت: «اگر روح پس از فناى بدن باقى می‌ماند، به احترام روح من، آنچه را كه من به شما توصيه می‌كنم، به جا آريد. اگر امر طور ديگر است و بقاى روح بسته به بقاى بدن، پس لااقل از خدايانى، كه جاويدان اند، همه چيز را مى ‏بينند و به هر كار قادرند، بترسيد. خدايان حافظ اين نظم ثابت و تغييرناپذير عالم ‏اند و جلال و عظمت آنها فوق هر بيانى است.»[5] در این فقره از وصیت‌نامه (و دیگر بخش‌های وصیت‌نامه)، او باز هم فرزندانش را به پیروی از خدایان فرامی‌خواند.[6] که به روشنی دلیلی است بر عدم یکتاپرستی او (از سویی باید دقت داشت، کورش در منشور مشهور خود، ابداً نامی از اهورامزدا نیاورده است. بلکه به مردوک –بت شیطانی- و دیگر خدایان قسم خورده است.) سپس وصیت می‌کند که بدنش را به خاک بسپارند: «اى فرزندان، چون من مردم، جسد مرا در طلا يا نقره و يا چيز ديگر مگذاريد، زود آنرا به خاك بسپاريد. واقعا چه چيز به از آن است، كه شخص با اين خاكى، كه بهترين چيزهاى زيبا و خوب را بار می‌آورد و مى ‏پرورد، مخلوط شود؟»[7] كوروش پس از اتمام وصیت، دست حاضرين را فشرد و نقابى بر سر كشيد و درگذشت.
با قرار دادنِ این گفتار (وصیت کورش به دفن او در خاک) در کنار سخن قبلی (پیرامون روح و بدن) در‌یابیم که منظور کورش به طور روشن، این بود که بدنش (جسمش) به عناصر طبیعت بازگردد تا روحش آزاد باشد. اما امروزه جریان باستانگرا، این کلام را تحریف لفظی و معنوی کرده و چنین وانمود می‌کند، که کورش عاشق خاک ایران بود! و دوست داشت ذره ذره بدنش جزئی از خاک ایران باشد! در حالی که در گفتار کورش، خاک ایران موضوعیت ندارد. بلکه ملحق شدن به طبیعت و رهایی روح، مدنظر کورش بود. گذشته از اینکه جریان باستانگرا، که بنیان عقائد خود را بر دروغ و خوش‌رقصی برای استعمار بنا کرده است، مدت‌ها است که وصیت‌نامه‌ای دروغین و غیرمستند به کورش نسبت داده است و در نسخه‌های فراوان به انتشار آن پرداخته است. (البته این دروغ‌پردازی‌ها از سوی باستانگرایان، روال معمول آنان و ناشی از توهمات و حس حقارت است).

پی‌نوشت:

[1]. گزنفون، كوروش‌‏نامه‏، ترجمه: رضا مشايخى‏، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1386‏، ص 266
حسن پيرنيا، تاريخ ايران باستان‏، تهران: نشر دنياى كتاب‏، 1375، ج‏1، ص 464
[2]. حسن پيرنيا، ج‏1، ص 464-465
[3]. گزنفون، همان، ص 268.
[4]. گزنفون، همان، ص 268.
[5]. حسن پيرنيا، ج‏1، ص 467؛ گزنفون، همان، ص 269-270
[6]. گزنفون، همان، ص 270
[7]. حسن پيرنيا، ج‏1، ص 468؛ گزنفون، همان، ص 270-271.

تولیدی