هویت ملی

پس از سقوط حاکمیت ساسانی، آیین زرتشتی نیز رو به ضعف و زوال نهاد و بسیاری از مردم "فرهیخته" ایران، به دلایل مختلف زرتشتیگری را رها کرده، اسلام آوردند. در این میان، مسلمان شدنِ مردم دیلمان (گیلان امروز) نیز قابل توجه است. مردم آن دیار، کاملاً از روی اختیار و در اثر نهضت فرهنگی تبلیغی سادات علوی، و به دست ناصر کبیر (حسن بن على اطروش) در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجری، مسلمان و شیعه شدند.

نوروز باستانی متفاوت از نوروز ایرانی است. در نوروز باستانی، طبق اسناد تاریخی، چه بسا نوروز در وسط پاییز یا تابستان برگزار می‌شد. اما نوروز ایرانی مختص آغاز بهار است. همچنین شاهان گردن‌کش برای تحمیل نوروزِ مدّنظر خود به مردم، مجازات‌های سنگینی را إعمال کردند. گذشته از همه این سخنان، نمادهایی که امروزه سمبل نوروز است، متفاوت با نمادهای باستانی است. از قرآنِ سفره هفت‌سین گرفته تا دیوان حافظ و ماهیِ قرمز و دعای یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ !

روشن است كه اين جشن، ربطی به زرتشتيان ندارد، و انتساب آن به ايران باستان ابداً صريح نيست. چهارشنبه سوری (يوم الاربعاء) مربوط به عرب عصر جاهليت بوده است، و يا در بهترين حالت، تركيبی از سنت‌های بومی ايرانی و سنت‌های عرب عصر جاهلی است. پس چرا عده‌ای با همه وجود می‌كوشند كه اين سنت ناموزون و بی‌محتوا را زنده نگه دارند؟ آيا اين جشن كذايی، توهين به هويت مردم ايران نيست؟

محمد بن جریر طبری در مقدمه «تاریخ طبری» می‌گوید که کتاب خود را بر اساس حجت عقل و استنباط فکر، تألیف نکرده است. بلکه "فقط" اخبار را جمع‌آوری نمود. تئودور نولدکه (Theodor Nöldeke) نیز در این باره می‌گوید: «طبری بیشتر با علوم نقلی دینی سر و کار داشت و خود اهل تحقیق نبود و حتی اهل انتقاد تاریخی به آن معنی که در نزد بعضی از دانشمندان ایرانی آن قرن معمول بوده نیز نبوده است.»

باید دانست که یلدا واژه‌ای سریانی است. یعنی این کلمه از یک زبان سامی (به نام زبان سریانی) و منشأ آن در بین‌النهرین بوده است و لذا این واژه ابداً ریشه آریایی ندارد. بنا بر متنِ اَوِستا، «میترا» که نام دیگر آن، مِهر است، اصلاً یک الهه بانو نیست! بلکه مذکّر (نرینه) است. در اوستا: اَشی یشت (اَرت یشت)، بند 16 آمده است که میترا (مهر) برادر ایزد اَشی است و در نتیجه میترا پسر اهورامزدا است. همچنین در مهر یَشتِ اَوِستا که در ستایشِ ایزد مهر (میترا)...

برخلاف آرتمیس یونانی که از سر قدرت‌طلبی حتی به هموطنان خود رحم نکرد و در نهایت نیز آبروی خود را پای شهوترانی از دست داد، لیکن مرضیه دباغ حدیدچی، آهنگرزاده‌ای بود که از متن جامعه برخاست. نه اشراف‌زاده بود و نه شاهزاده. روزها و ماه‌ها شکنجه‌‌های سخت و طاقت‌فرسا را در زندان‌های ساواک تحمل کرد، اما حاضر نشد که از وطن، شَرَف و آرمانهای ملت ایران دست بردارد.

پیامبر و اهل بیت، نماد «هویت انسانی» هستند و عامه ایرانیان از این جهت که انسان هستند، تابعِ نمادهای هویتِ انسانی هستند. پس پیامبر و اهل بیت از این طریق، نماد هویتِ ایرانیان هستند، به ویژه نمادِ هویت مذهبیِ ایران... این سخن ما نیست. بلکه سخن و منشِ فرهیختگان و بزرگان ایرانی است، که در سخت‌ترین شرایط، حافظ این هویت بودند.

نوجوان 13 ساله‌ای که در خاک پاک ایران رشد می‌کند، در مکتب عاشورا تربیت می‌شود، و برای دفاع از هویت راستینِ یک امّت، با نارنجک خود را زیر تانک می‌اندازد، تکه تکه می‌شود ولی اجازه نمی‌دهد که دشمن به هویت او -هویت واقعی ایرانی اسلامی- تعرّض کند. هویت ایرانیان، جوانان و نوجوانانی مانند حسین فهمیده هستند که سر می‌دهند، ولی نمی‌گذارند شرفشان لکه دار شود. هویت ما ایرانیان این است...

محمود کویر (کارشناس شبکه صهیونیستی manoto) در کتاب «فرجامِ نافرجامی‌ها» به نکته‌ای بس عجیب اشاره می‌کند که حاکی از روش فریبکارانه او در تاریخ‌نویسی است. به جای اینکه تاریخ را بر اساس اسناد و مدارک بخواند و تفکر کند، به وبلاگ‌ها و صفحات شایعه‌ساز در شبکه‌های اجتماعی مراجعه کرده و درباره حمله اسکندر مقدونی به ایران به حضور بانو یوتاب در میدان جنگ اشاره می‌کند!!! در حالیکه یوتاب 300 سال پس از اسکندر متولد شد!

فرهیختگان ایرانی و حتی عامه مردم ایران، هیچگاه در طول تاریخ، از آریوبرزن، یاد و نامی خوش به ذهن نداشتند. چه اینکه ایرانیان در طول تاریخ، همواره داستان زندگانی بزرگان و پهلوانان نامدار را سینه به سینه به نسل‌های بعدی منتقل کرده اند، اما در این سینه‌ها جایی برای آریوبرزن وجود نداشت.

ما هرگز در پی اسطوره‌ نیستیم. نه در میان آریاییان و نه در میان عرب‌ها و نه در میان هیچ قوم دیگری. ما در پی حقیقت هستیم. حال این حقیقت در میان هر قوم و هر گروهی که باشد برای ما محترم خواهد بود. از نبیّ اعظم تا دیگر پیشوایان دینی، هر یک مظهری از مظاهر اسماء الهی بوده‌اند و این برای ما محترم است. از همین روی در مقابل آنان زانو می‌زنیم و توهمات عده‌ای بیمار مالیخولیایی برای ما اهمیتی ندارد.

این کتاب به استناد بایگانی وزارت امور خارجه آمریکا بخش دیگری از روابط ایران و آمریکا طی سال های 1304 تا 1320 را نشان می دهد؛ روابطی «فرهنگی و علمی» در عرصه تحقیقات باستان شناسی. ظاهراً فرهنگ و علم و تحقیق و پژوهشهای باستان شناسی، در جهان مدرن، باید کاملاً از سیاست مستقل باشد و شرافت و پاکدامنی علمی باید مانع از نفوذ «گفتمان تاراج» در اندیشه و عمل «دانشمندان» و «باستان شناسان» و «علاقه مندان به هنر ایرانی» شود. اما ...

داریوش شاه گوید: من با سپاه به سوی سَکائیه رهسپار شدم... پس از آن من سکاها را بسیار زدم و سردار دیگری از آنان را گرفتم. او دست بسته به نزد من آورده شد و او را کشتم. آنگاه چنانچه میل من بود سردار دیگری برایشان برگزیدم. پس از آن، کشور از آن من شد. داریوش شاه گوید: آن سکاها بی‌وفا بودند و اهورامزدا از سوی آن‌ها پرستش نمیشد. به خواست اهورامزدا هرطور میل من بود، همانطور با آنها کردم.

داریوش شاه گوید: پارت و هيركان نسبت به من نافرمان شدند. خود را از آنِ فرَوَرتیش (Phraortes) خواندند. ویشتاسپ پدر من، در پارت بود، مردم او را رها کردند [و] نافرمان شدند. پس از آن ویشتاسپ با سپاهی که پیرو او بود رهسپار شد. در شهر ویشپازاتیش (Višpauzatiš) در سرزمين پارت، آنجا با پارتی‌ها جنگ کرد. اهورامزدا مرا یاری کرد. به خواست اهورامزدا، ویشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسیار زَد (تار و مار كرد).

صفحه‌ها