اسامى امامان در كتب حديثى اهل سنّت

ممكن است بعضى از برادران اهل تسنن بگويند كه ما روايات ((خلفاى بعد از من دوازده نفرند)) را قبول داريم ، اما در آنها از امامان دوازده گانه اسم برده نشده است تا برآنها تطبيق شود. پس دليل قانع كننده اى بر اثبات خلافت و امامت دوازده امام عليهم السّلام نخواهد بود.
در جواب مى گوييم : اولاً : چنانچه از گفتار بعضى از محققين كه از ((ينابيع المودة )) نقل نموديم ، استفاده كرديد، ما دوازده نفرى كه بتوانيم بر آنان اسم خليفه را اطلاق كنيم به غير از دوازده امام نداريم ؛ زيرا به عقيده اهل سنّت ، خلفاى راشدين چهار نفرند: ابوبكر، عمر، عثمان ، على عليه السّلام و با اضافه امام حسن مجتبى عليه السّلام مى شوند پنج نفر و بعد از تبديل شدن خلافت به سلطنت ، كسى جز عمر بن عبدالعزيز كه به عقيده برادران اهل سنّت ، عمر ثانى بوده شايستگى عنوان خلافت را نداشته و با اضافه او به خلفاى قبلى ، جمعاً شش نفر مى شوند و بقيه را نمى توان خليفه و جانشين پيامبر خواند.
آيا مى شود معاوية بن ابى سفيان را كه در برابر على عليه السّلام قد علم كرد و با كسى كه مسلمين او را خليفه خود قرار داده بودند، به نزاع و مخاصمه برخاست ، خليفه خواند؟ كسى كه سب و لعن على عليه السّلام را جايز بلكه واجب مى دانست و در شام خصوصاً و همه بلاد اسلامى عموماً به مردم دستور داده بود كه بعد از هر نماز به على عليه السّلام دشنام و ناسزا بگويند، و حتى خطبا را ماءمور كرده بود كه قبل از شروع به وعظ و نصيحت مردم ، اول على عليه السّلام را لعن و سب نمايند و اين دشنام و ناسزا گفتن تا زمان عمربن عبدالعزيز دوام داشت تا اينكه او مردم را از اين كار منع نمود و اين سنت سيئه را از ميان برداشت ، آيا چنين كسى شايستگى جانشينى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را دارد؟!
در حالى كه طبق روايتى كه حاكم (120) و احمد بن حنبل (121) و نسائى (122) و محبّ طبرى (123) از ام سلمه و ابن عباس نقل كرده اند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((من سبّ عليّاً فقد سبّنى و من سبّنى فقد سبّ اللّه ؛ هر كس على را دشنام بدهد، به من دشنام داده و هر كه مرا دشنام بدهد، خدا را دشنام داده است ))، پس نتيجه مى گيريم كه سب و دشنام به على عليه السّلام سب و دشنام به خداوند است و هر كس خدا را سب نمايد و دشنام دهد، كافر است .
پس كسى كه على عليه السّلام را سب نمايد و دشنام دهد كافر خواهد بود.
همان على عليه السّلام كه اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مؤ من و منافق را از روى دوستى و دشمنى با او مى شناختند و اين مطلب را از نص صريحى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است ، استفاده مى كردند.
مسلم در صحيح در كتاب ايمان به سندش از عدى بن ثابت از على عليه السّلام روايت مى كند كه فرمود: ((والذى فلق الحبة وبراءالنسمة انه لعهد النبى الامّى الىّ ان لايحبنى الاّ مؤ من و لايبغضنى الاّ منافق )).(124)
((قسم به خدايى كه شكافنده دانه و خالق انسان است پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله با من عهد بست كه دوست نداشته باشد مرا، مگر مؤ من و دشمن نباشد با من ، مگر منافق )).
ابو سعيد خدرى مى گويد: ((ما مردم انصار، منافق را از روى دشمنى او با على بن ابى طالب عليه السّلام مى شناختيم )).(125)
جابر بن عبداللّه انصارى مى گويد: ((نمى شناختيم منافق را مگر از طريق بغض و عداوت او نسبت به على عليه السّلام )).(126)
پس به نص اين حديث شريف ، محبّ على عليه السّلام مؤ من و مبغض او منافق است و منافق كسى مى باشد كه به ظاهر مؤ من و به باطن كافر است (اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفلِ مِنَ النّارِ وَلَن تَجِدَ لهم نَصِيراً)(127) ؛ ((جايگاه منافقان در پايين ترين دركه از دركات جهنم است و هرگز ياورى براى آنان نخواهى يافت !)).
احمد بن منصور مى گويد: ((نزد احمد بن حنبل نشسته بودم ، مردى پرسيد اى اباعبداللّه ! (كنيه احمد بن حنبل است ) چه مى گويى در اين حديث كه از على عليه السّلام نقل شده كه فرمود: انا قسيم النار...؛ من تقسيم كننده جهنم و بهشتم ؟)).
احمد بن حنبل گفت : ((كجاى اين حديث را انكار مى كنيد؟ آيا ما روايت نمى كنيم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به على فرمود: لايحبك الاّ مؤ من ولايبغضك الاّ منافق ؛ دوست ندارد تو را مگر مؤ من و دشمنى نمى كند با تو مگر منافق .
گفتيم چرا، چنين است كه تو مى گويى . پس گفت : جاى مؤ من كجاست ؟ گفتيم در بهشت ، گفت : جاى منافق كجاست ؟ گفتيم در جهنم ، پس احمد گفت : بنابر اين على عليه السّلام قسيم دوزخ و بهشت است .(128)
آن وقت چطور ممكن است كسى كه با على عليه السّلام دشمنى مى كند و طبق اين نصوص ، منافق و كافر است و جايگاه او جهنم خواهد بود، خليفه و جانشين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شود و به عنوان امام و راهنماى مسلمانان قد برافرازد؟
يا مثل يزيدى كه پاره تن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و گوشواره عرش الهى ، حسين بن على عليهماالسّلام را با آن وضع فجيع و رقت بار به شهادت رسانيد و خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كه پس از شهادت آن حضرت به اسارت گرفته بود، چون اسيران كفار، شهر به شهر و ديار به ديار گردانيد تا به مجلس خود، آنان را حاضر ساخت و در برابر چشمان آن داغديدگان ، با چوب خيزران بر لبان نازنين حسين بن على عليهماالسّلام زد و مورد اعتراض مجلسيان قرار گرفت و حتى به او گفتند كه اين لبها را بارها و بارها پيامبر بوسيده است . اما او بدون اينكه توجه كند اين جمله را مى خواند كه : اَدِرْ كاءساً وناولها الا يا ايها الساقى و سرمست از باده و شراب و پيروزى براولواالالباب به مخالفت با رب الارباب برخاسته و به اين شعر كه مشهور است و در كتب تاريخ ، زياد از او نقل شده ترنّم مى كرد :
                                        ليت اشياخى ببدر شهدوا
                                                                                وقعة الخزرج مع وقع الاسل
                                        لعبت هاشم بالملك ، فلا
                                                                                خبر جاء ولاوحى نزل
                                        لست من خندف ان لم انتقم
                                                                                من بنى احمد ما كان فعل
                                        قد اخذنا من على ثارنا
                                                                                وقتلنا الفارس الليث البطل
                                        وقتلنا القوم من ساداتهم
                                                                                وعدلناه ببدرفا نعدل
                                        فجزينا هم ببدر مثلها
                                                                                وباحد يوم احد فاعتدل
                                        لو راءوه فاستهلوا فرحاً
                                                                                ثمّ قالوا يا يزيد لاتشل
                                        وكذاك الشيخ اوصانى به
                                                                                فاتبعت الشيخ فيما قد مثل (129)
خلاصه ترجمه اشعار فوق به فارسى چنين است : ((كاش اجداد من كه جنگ بدر را ديده بودند و ضربه ها از دست على چشيده بودند، الا ن زنده بودند و مى ديدند كه من با فرزندان او چه كردم ، بنى هاشم با ملك و مردم بازى كردند از وحى و دين و نبوت خبرى نبود!! و من امروز از فرزندان احمد انتقام گذشته را گرفته و بزرگان آنان را به قتل رسانيدم ، تا انتقام كشته شده هاى بنى اميه را در بدر و اُحد گرفته باشم ، اگر آنان مى بودند و مى ديدند كه من با فرزندان احمد وبنى هاشم چه كردم ، به من مى گفتند: اى يزيد! دستت درد نكند!!)).
شما را به خدا! آيا سزاوار است انسانى را با اين همه جنايت ، سگ بازى ، شرابخوارى ، قتل عام مردم مدينه و خراب كردن خانه كعبه ، خليفه و جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خواند!
يا مثلاً مثل مروان ، عبدالملك ، وليد، سليمان ، مروان حمار، هشام بن عبدالملك و غير آنها را كه صفحات تاريخ از جنايات و كارهاى زشت آنان سياه است مى توان خلفاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناميد؟!
همچنين اگر زندگى و روش امراى عباسى را مورد مطالعه قرار بدهيم ، مى بينيم جز جنايت و هوسرانى و كارهاى زشت و قتل و غارت بيچارگان و تجاوز به حقوق بى دفاعان ومظلومان و كشتن و بستن و زندانى نمودن ذرارى و فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه خداوند دوستى و محبت آنان را در قرآن واجب نموده است ، چيز ديگرى در تاريخ زندگى آنان پيدا نخواهد شد.
با اين همه جنايت نه تنها آنها را نمى توان خليفه خواند، بلكه اطلاق اسم مسلمان هم بر امراى اموى و عباسى نادرست است ؛ چون مسلمان كسى است كه تابع پيامبر اسلام بوده و به قوانين و احكام دين پايبند باشد، كسى كه دين را زير پا مى گذارد و با سيدمرسلين دشمنى نموده فرزندان او را به قتل مى رساند، به علاوه از هيچ جنايت ديگرى چشم پوشى نمى كند، مسلمان نيست .
جاى تعجب است آقاى سيوطى ، كه از علماى بزرگ اهل تسنن و از محدثين و مفسرين آنهاست ، بعد از نقل روايات ((خلفاى بعد از من دوازده نفرند))، نظر عجيب و غريبى ارائه مى دهد كه زن بچه مرده را هم به خنده مى اندازد و صدور آن از جاهل متوقع نيست چه رسد به آدم دانشمندى مثل ايشان ، اما تعصب از اين كارها زياد انجام مى دهد.
او مى گويد: ((از خلفاى دوازده گانه تاكنون چهار خليفه اول ، حسن بن على ، معاويه ، ابن زبير و عمر بن عبدالعزيز تحقق پيدا كرده اند كه مى شوند هشت نفر و احتمال دارد كه ضميمه كنيم به اين هشت نفر، مهدى عباسى را كه در ميان عباسى ها مثل عمر بن عبدالعزيز در ميان اموى ها بوده است . و همچنين اضافه كنيم به آنها ((الظاهر بامراللّه ابن ناصر عباسى )) را كه از بقيه به عدل و ضبط امور امتياز دارد، با اين دو نفر مى شوند ده نفر و باقى مى ماند دو نفر ديگر كه آن دو منتظَرند، يكى از آن دو حضرت مهدى (عج ) است كه از اهل بيت است و منتظَر دومى را روشن نساخته كه چه كسى مى باشد.(130)
اولاً: ما قضاوت در رابطه با صحت و فساد كلام سيوطى را به عهده خوانندگان محترم گذاشته و خود متعرض آن نمى شويم ؛ چون چيزى كه عيان است چه حاجت به بيان است .
ثانياً : رواياتى از طريق برادران اهل سنّت منقول و در كتب معتبره آنان موجود است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله تصريح به اسم ائمه دوازده گانه و زمان امامت آنها نموده است .
ما در اينجا آنچه را كه حافظ سليمان قندوزى حنفى در اين باره گفته است ، متذكر مى شويم :
((فى بيان الائمة الاثنى عشر باسمائهم : و فى فرائد السمطين بسنده عن مجاهد عن ابن عباس ، رضى اللّه عنهما، قال : قدم يهودى ، يقال له : مغثل ، فقال : يا محمد، اسئلك عن اشياء تلجلج فى صدرى ، منذحين (الى ان قال ) فاخبرنى عن وصيك من هو؟ فما من نبى الاّ وله وصى و ان نبيّنا موسى بن عمران ، اوصى يوشع بن نون ، فقال : ان وصيّ على بن ابى طالب و بعده سبطاى الحسن والحسين ، تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسين . قال : يا محمد! فسمهم لى ، قال : اذا مضى الحسين فابنه على ، فاذا مضى على فابنه محمد، فاذا مضى محمد فابنه جعفر، فاذا مضى جعفر فابنه موسى ، فاذا مضى موسى فابنه على ، فاذا مضى على فابنه محمد، فاذا مضى محمد فابنه على ، فاذا مضى على فابنه الحسن ، فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمدالمهدى ، فهؤ لاءاثناعشر)).(131)
((در بيان ائمه دوازده گانه با اسامى ايشان . در كتاب فرائدالسمطين به سندش از مجاهد، از ابن عباس - رضى اللّه عنهما - روايت مى كند كه يك نفر يهودى به اسم مغثل ، خدمت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد اى محمد مطالبى را از تو مى پرسم كه در سينه من مانده و هنوز برايم روشن نشده است ، (تا آنجا كه گفت ) خبر بده مرا از وصى خودت ؛ زيرا پيامبرى نيامده مگر اينكه براى خودش وصى اى داشته است ، و پيامبر ما يهوديان حضرت موسى بن عمران عليه السّلام وصيت كرد يوشع بن نون را و او را به عنوان وصى خودش معرفى نمود. حضرت نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: وصى من على بن ابيطالب است و بعد از او دو سبط من حسن و حسين هستند و بعد از حسين هم نُه نفر امامند كه همه از صلب حسين مى باشند.
مغثل گفت : اى محمد! آنان را براى من با اسم معرفى كن ، حضرت فرمود: وقتى حسين از دنيا برود، پسرش على امام است و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش جعفر و بعد از او پسرش موسى و بعد از او پسرش على و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش على و بعد از او پسرش حسن و بعد از او پسرش حجت محمَّد مهدى ، امام خواهند بود، پس ايشانند امامان دوازده گانه اى كه بعد از من امامت را عهده دار هستند)).
قندوزى مى گويد: ((و فى المناقب عن واثلة بن الا صقع بن قرخاب عن جابر بن عبداللّه الانصارى ، قال : دخل جندل بن جنادة بن جبير اليهودى ، على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال : يا محمد (الى ان قال ) انّى راءيت البارحة فى النوم موسى بن عمران عليه السّلام فقال : يا جندل ، اسلم على يد محمد خاتم الانبياء و استمسك اوصيائه من بعده ، فقلت : اسلم فللّه الحمد اسلمت و هدانى بك ، ثم قال : اخبرنى يا رسول اللّه ! عن اوصيائك من بعدك لاتمسك بهم قال : اوصيائى الاثناعشر، قال جندل : هكذا وجدناهم فى التوراة . و قال يا رسول اللّه ! سمّهم لى : فقال : اوّلهم سيدالاوصياء، ابوالائمة على ، ثمّ ابناه الحسن والحسين ، فاستمسك بهم ولايغرّنك جهل الجاهلين ، فاذا وُلد على بن الحسين زين العابدين ، يقضى اللّه عليك ويكون آخر زادك من الدنيا شربة لبن تشربه ، فقال جندل : و جدنا فى التوراة و فى كتب الانبياء عليهم السّلام ايليا و شبراً و شبيراً فهذه اسم على و الحسن و الحسين ، فمن بعدالحسين و ما اساميهم ؟ قال : اذا انقضت مدة الحسين فالامام ابنه على ويلقّب بزين العابدين ، فبعده ابنه محمد يلقب بالباقر، فبعده ابنه جعفر يدعى بالصادق فبعده ابنه موسى يدعى بالكاظم ، فبعده ابنه على يدعى بالرضاء، فبعده ابنه محمد يدعى بالتقى و الزكى فبعده ابنه على يدعى بالنقى و الهادى ، فبعده ابنه الحسن يدعى بالعسكرى ، فبعده ابنه محمد يدعى بالمهدى و القائم والحجّة ، فيغيب ، ثمّ يخرج ، فاذا خرج يملا الا رض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً)).(132)
((حافظ سليمان قندوزى حنفى از كتاب مناقب از واثلة بن اصقع بن قرخاب ، از جابربن عبداللّه انصارى روايت مى كند كه يكى از يهوديان به نام جندل بن جنادة بن جبير، خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شده و (امورى را در رابطه با خداشناسى سؤ ال نموده آنگاه ) عرض كرد: من ديشب حضرت موسى بن عمران عليه السّلام را خواب ديدم كه به من فرمود: به پيامبر خاتم ، حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله ايمان بياور و تمسك بجوى به اوصياى آن حضرت . پس گفتم كه ايمان مى آورم و الا ن خدا را سپاس گزارم كه به دست تو اسلام آوردم و خداوند مرا به سبب تو هدايت كرد. يا رسول اللّه ! اوصياى خود را به من معرفى كن تا به آنان اقتدا نمايم . حضرت فرمود: اوصياى من دوازده نفرند. جندل گفت : همين طور است كه مى فرماييد، ما در تورات نيز ديده ايم ، پس اى رسول خدا! آنان را براى من نام ببر، حضرت فرمود: اول ايشان سيد اوصيا و پدر امامان ، على عليه السّلام هست و بعد از او نيز دو پسرش حسن و حسين خواهند بود، پس به ايشان تمسك بجوى و به جاهلين و نادانهايى كه از روى جهالت و بى خبرى مطالبى مى گويند، اعتنا نكن و بدان زمانى كه على بن الحسين زين العابدين ، به دنيا بيايد، تو از اين دنيا رحلت خواهى كرد و آخرين غذاى تو در اين دنيا جرعه اى شير است كه مى آشامى و داعى حق را لبيك مى گويى .
جندل گفت : يا رسول اللّه ! ما در تورات و ديگر كتب انبيا، سه اسم ديده ايم ، ايليا و شبر و شبير و اينها اسامى على و حسن و حسين عليهم السّلام مى باشند، پس بعد از حسين عليه السّلام چه كسانى امامت خواهند داشت و اسامى آنان چيست ؟
حضرت فرمود: وقتى حسين از اين دنيا برود، امام پس از او پسر او على ملقّب به زين العابدين و پس از او پسرش محمد ملقب به باقر و پس از او پسرش جعفر كه صادق خوانده مى شود و پس از او پسرش موسى كه كاظم خوانده مى شود و پس از او پسرش على كه رضا خوانده مى شود و پس از او پسرش محمد كه تقى و زكىّ خوانده مى شود و پس از او پسرش على كه نقىّ و هادى خوانده مى شود و پس از او پسرش حسن كه عسكرى خوانده مى شود و پس از او پسرش محمد كه مهدى و قائم و حجّت خوانده مى شود، پس غيبت مى كند و بعد از پايان يافتن زمان غيبت ، خروج خواهد نمود و وقتى كه خروج كند، زمين را پر از عدل و داد مى كند، همان طورى كه از ظلم و جور پر شده است )).
و باز وى از كتاب مناقب از ابى طفيل عامر بن واثله نقل مى كند كه : ((جاء يهود من يهود المدينة الى على كرّم اللّه وجهه (الى ان قال ) قال : اخبرنى : كم لهذه الامة بعد نبيّها من امام ؟ (الى ان قال ) قال على عليه السّلام : لهذه الامة بعد نبيّها اثناعشر اماماً، لايضرّهم خلاف من خالفهم (الى ان قال ) اولهم انا و آخرنا القائم المهدى )).(133)
((يكى از يهوديان مدينه خدمت على عليه السّلام شرفياب شده و مطالبى را سؤ ال كرد و جواب گرفت تا رسيد به اينجا كه گفت : به من خبر بده براى اين امت بعد از پيامبرشان ، چند امام خواهد بود؟ حضرت فرمود: اين امت بعد از پيامبرشان ، دوازده امام دارند كه اول آن دوازده امام ، من هستم و آخرين ما مهدى قائم است )).
اكنون اگر اين روايات و احاديثى كه خلفاى بعد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را دوازده نفر مى گفتند كنار هم بگذاريم ، ديگر شك و شبهه اى براى كسى باقى نخواهد ماند در اينكه مسلمانان بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله الاّ و لابد بايد از اين دوازده امام عليهم السّلام پيروى كنند و احكام دين و راه وصول و تقرب به ربّ العالمين و سعادت ابدى را از آنان بياموزند.
ممكن است بعضى از كوته فكران و متعصبان بگويند: كه رواياتى را كه در آن اسامى و نامهاى دوازده امام عليهم السّلام مشخص و معين شده است ، يهوديان از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال كرده اند و به اين جهت از درجه اعتبار ساقط مى شود!!
مى گوييم اگر ناقل اين اخبار يا ناقلين آن يهودى هاى مسلمان شده بودند، اين مطلب ممكن بود خدشه اى در آن روايات ايجاد كند، اما مهم ، راويان اين اخبارند كه در محضر رسول خدا بوده اند و حضرت در حضور آنان به سؤ الات يهوديان پاسخ داده است و راويان دو خبر اول ، ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصارى هستند كه از بزرگان اصحاب پيامبر به حساب مى آيند. راوى خبر سوم منقول ازحضرت على عليه السّلام هم ، ابى طفيل عامربن واثله است كه از اصحاب حضرت على عليه السّلام است و ذم و جرحى در كتب جرح و تعديل براى او ذكر نشده است .
بر فرض ، اگر اين روايات هم نبود، يا كسانى پيدا شوند كه در دلالت يا سند آن خدشه كنند (كه نمى توانند) در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه دلالت آن بر لزوم پيروى از ائمه دوازده گانه روشن و واضح است و ما اينك چند آيه از قرآن كريم را ذكر نموده و به آن استدلال مى كنيم :
1 - (... هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ ...)(134) ؛ ((آيا آنانكه مى دانند با آنانكه نمى دانند برابرند؟)).
چون استفهام در رابطه با خداى متعال معنا ندارد؛ زيرا او عالم به جميع امور است ، پس معناى آن در اينجا توبيخ يا انكار است ؛ يعنى هرگز دانايان با نادانان در صف واحد نيستند. پس واى بركسانى كه دانا را رها كنند و به دنبال نادان بروند.
وجه استدلال به آيه مباركه به اين بيان است كه چون اهل بيت عليهم السّلام و امامان اثناعشر، هم در زمان خودشان و هم تا روز قيامت ، از همه مردم داناترند، پس با ديگران در صف واحد نيستند بلكه برترى دارند و انسان عاقل هم دنبال كسى راه مى افتد كه بالاتر وبرتر باشد، اين يك مطلب فطرى و وجدانى است و اگر از غير آنان پيروى شود، مورد انكار و توبيخ خداى متعال قرار خواهد گرفت .
اما اعلميت و داناتر بودن على عليه السّلام چيزى نيست كه مورد شك و ترديد واقع شود، بلكه صحابه در زمان حيات و بعد از رحلت وجود مقدس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به كرّات به آن حضرت مراجعه كرده وا ز او كسب فيض ‍ مى كردند.
وانگهى مطالعه كلمات آن حضرت از خطبه ها، نامه ها، كلمات قصار و حكيمانه ، خود بزرگترين شاهد بر دانش بى حد و حصر آن بزرگوار هست .
كلمات منقوله از آن حضرت در توحيد و بيان اركان اسلام و مسائل عرفانى و قواعد فلسفى و اخلاق و فضايل انسانى و هزاران مطلب ديگر كه از آن بزرگوار منقول و ماءثور است ، بيانگر مقام بالا و شخصيت متعالى آن حضرت است .
از طرفى روايات زيادى هم در كتب معتبره اهل سنت ذكر شده كه دال بر بيان كثرت علم ودانش بى پايان على عليه السّلام مى باشد. از جمله فخررازى در ذيل تفسير آيه (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَىَّ ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَاهِيمَ وَءَالَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَ لَمِينَ)(135) ؛ از على عليه السّلام روايت مى كند كه فرمود: ((علّمنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الف باب من العلم واستنبطت من كل باب الف باب )).(136)
((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هزار باب از ابواب علم را به من آموخت و من از هر بابى هزار باب ديگر استخراج نمودم )).
ابن عبدالبرّ شافعى مى گويد: ((وقتى خبر كشته شدن على عليه السّلام به معاويه رسيد، گفت : با مرگ على ، فقه وعلم هم از ميان مردم برداشته شد. برادرش عتبه به او گفت : متوجه باش مبادا اين حرف را اهالى شام از تو بشنوند، معاويه با ناراحتى به او گفت : برو و مرا راحت بگذار.(137) (الفضل ما شهدت به الاعداء)).
حافظ ابى نعيم در حلية الاولياء از عبداللّه بن مسعود نقل مى كند كه گفت : ((قرآن نازل شده بر هفت حرف و هيچ حرفى در قرآن نيست مگر اينكه ظاهرى دارد و باطنى و به درستى كه على عليه السّلام عالم به ظاهر و باطن قرآن است )).(138)
باز از على عليه السّلام روايت مى كند كه فرمود: ((به خدا قسم ! هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اينكه مى دانم براى چه و در كجا نازل شده است ، پروردگارم مرا قلبى متفكر و بسيار عاقل و زبانى باز و گويا عطا فرموده است )).(139)
مناوى (140) در شرح اين حديث كلامى را از غزالى نقل مى كند كه گفت : ((به تحقيق كه اوايل و اواخر مى دانند كه فهميدن كتاب خدا منحصر است به على عليه السّلام و هر كه به اين مسأ له جاهل باشد، پس گمراه و دور شده از درى كه بعد از آن حجاب ، از قلبها برداشته مى شود و يقينى تحقق پيدا مى كند كه با كشف غطا و برداشته شدن حجاب چيزى به آن افزوده نخواهد شد)).
متقى هندى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت مى كند كه فرمود: ((اعلم امتى من بعدى على بن ابى طالب (141) ؛ داناترين امّتم بعد از من على بن ابى طالب است )).
احمد بن حنبل ، از وكيع از شريك از ابى اسحاق از هبيره روايت مى كند كه روز بعد از شهادت على عليه السّلام ، حسن بن على عليهماالسّلام براى مردم سخن گفت و فرمود: اى مردم ! شما ديروز مردى را از دست داديد كه اولين ، در علم از او پيشى نگرفتند و آخرين هم به او نخواهند رسيد.(142)
ترمذى به سندش از سويد بن غفلة از صنابجى از على عليه السّلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : انا دار الحكمة و على بابها(143) ؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من خانه حكمتم و على دروازه آن است )).
وى اين حديث را از ابن عباس نيز نقل كرده ، و همچنين حافظ ابونعيم (144) نيز آن را روايت نموده است .
خطيب بغدادى به سندش از مجاهد از ابن عباس روايت مى كند كه : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((انا مدينة الحكمة و على بابها، فمن اراد الحكمة فلياءت الباب (145) ؛ من شهر حكمتم و على دروازه آن است ، پس هر كس حكمت را مى خواهد، بايد از دروازه بيايد)).
حاكم به سندش از مجاهد از ابن عباس روايت مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد المدينة فلياءت الباب ؛(146) من شهر علم هستم و على در آن است هر كه مى خواهد وارد شهر شود پس بايد از در وارد شود)).
سپس حاكم مى گويد: ((اين حديث صحيح الاسناد است )).
صدها روايت ديگر از اين قبيل كه كتب روايى و مجاميع حديثى فريقين از آن پر است و ما ازباب ((مشت نمونه خروار)) به اين چند روايت ، اشاره نموديم . اگر نبود در نزد ما جز نهج البلاغه ، باز كسى نمى توانست ادعاى تفوّق و برترى بر على عليه السّلام راداشته باشد.
و امّا امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام پس كثرت علم و دانش اين دو امام بزرگوار نيز بر كسى پوشيده و مخفى نيست ؛ زيرا اولاً : آنان تا آخرين لحظات حيات پر بار جد مطهرشان ، در كنار آن حضرت بودند واز چشمه زلال و جوشان علم نبوى ، استفاده ها كردند و بعد هم در مكتب پدرى چون على بن ابى طالب عليه السّلام كه باب مدينه علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است ، تربيت يافتند. خُطب ، رسالات ، ادعيه ، مواعظ و نصايح آن دو بزرگوار، بالاترين گواه بر عظمت علمى و برترى و دانايى آن دو امام عظيم الشاءن ، بر ديگر مردمان است .
ابن سعد در طبقات به سندش از جبله بنت مصفح از پدرش روايت مى كند كه گفت : ((قال لى على عليه السّلام : يا اخا بنى عامر سلنى عمّا قال اللّه و رسوله فانّا نحن اهلبيت اعلم بما قال اللّه و رسوله ))(147) ؛ ((على عليه السّلام به من فرمود: اى برادر بنى عامرى ! از من سؤ ال كن از آنچه خدا و رسولش فرموده اند، به درستى كه ما اهل بيت داناتريم به آنچه خدا و رسولش فرموده اند)).
اين روايت مقام دانش وعلم اهل بيت را مشخص مى كند و اگر كسى مى خواهد بيشتر از اين بداند، پس به كتب و رسايلى كه كلمات آن دو بزرگوار را نقل كرده اند، مراجعه كند.
و اما نسبت به امام على بن الحسين زين العابدين عليهماالسّلام ، پس هر كه با دقت و از روى فهم و درايت ، صحيفه سجاديه را مطالعه كند، خواهد فهميد كه به حق اين كتاب ، زبور آل محمد صلّى اللّه عليه و آله است و از علوم گنجانيده شده در قالب دعا متوجه خواهد شد كه امام سجاد عليه السّلام وارث علم پدران خودش بوده و به همان اندازه كه آنان به علوم الهى و معارف قرآنى دسترسى داشته اند، اين امام بزرگوار هم دسترسى داشته است . و اگر كسى مى خواهد بيشتر از اين بداند پس رساله حقوقى را كه از آن حضرت منقول است ، مطالعه كند تا بداند علم چيست ؛ و عالم چه كسى است .
حافظ سليمان قندوزى حنفى از كتاب صواعق نقل مى كند كه امام زين العابدين عليه السّلام جانشين پدرش امام حسين عليه السّلام در علم ، زهد و عبادت است .(148)
از محمد بن منكدر نيز در فضل آن حضرت نقل شده است كه گفت : ((گمان نمى كردم بعد از امام على بن الحسين عليهماالسّلام كسى پيدا شود كه در علم و فضل با او برابرى كند، تا اينكه پسرش امام باقر را ديدم )).(149)
لازم به ذكر است كه محمد بن منكدر از رجال عامه بوده و با اهل بيت رفت و آمد داشته است .
و اما امام محمد باقر عليه السّلام ، پس فضل آن حضرت مشهورتر از آن است كه ذكر شود، و در علم و عظمت علمى آن بزرگوار همين بس كه طبق نقل فريقين ، آن حضرت را پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ملقب به ((باقر)) كرد؛ يعنى شكافنده علوم .
زبيدى در ذيل ماده ((بقر)) بعد از آنكه مى گويد: باقر لقب امام ابو عبداللّه و ابى جعفر محمد بن على زين العابدين بن الحسين بن على است ، علت ملقّب شدن آن حضرت رابه باقر چنين مى گويد: ((وانّما لقب به لتبحّره فى العلم و توسعه . و فى اللسان ، لانه بقر العلم و عرف اصله و استنبط فرعه ، قلت : و قد ورد فى بعض الا ثار عن جابر بن عبداللّه الانصارى ان النبى صلّى اللّه عليه و آله قال له : يوشك ان تبقى حتى تلقى ولداً لى من الحسين عليه السّلام يقال له محمد يبقر العلم بقراً فاذا لقيته ، فاقرئه منى السلام ، خرجه ائمة النسب )).(150)
((آن حضرت به جهت تبحر در علم و وسعت علمى كه داشت ، ملقّب به باقر شد و ابن منظور در لسان العرب مى گويد: علت ملقب شدن آن حضرت به باقر آن بود كه علم را شكافت ، اصل علم را شناخت و فرع و شاخه را از آن استخراج كرد(151) (بعد زبيدى مى گويد) و در بعضى از اخبار وارد شده است از طريق جابر بن عبداللّه انصارى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: تو باقى و زنده خواهى ماند تا اينكه ملاقات كنى فرزندى از فرزندان مرا كه از صلب حسين عليه السّلام به دنيا مى آيد و به او محمد مى گويند، مى شكافد علم را شكافتنى ، وقتى او را ملاقات كردى ، سلام مرا به او برسان ، اين حديث را علماى علم نسب در كتب خودشان آورده اند)).(152)
ذهبى در ترجمه آن حضرت مى گويد: ((او سيد بنى هاشم در زمان خودش بود و مشهوراست به باقر كه ماءخوذ است از بقرالعلم ، يعنى شكافنده علم كه ريشه و رموز آن را مى دانست )).(153)
حافظ سليمان قندوزى حنفى از صواعق نقل مى كند كه امام باقر عليه السّلام را ((باقر)) ناميدند و باقر كه از بقر گرفته شده به معناى باز كردن و شكافتن است ، يعنى شكافنده علوم ، براى آنكه آن حضرت از كنوز معارف و حقايق احكام و حِكم و لطايف علمى آن قدر ظاهر ساخت كه جز انسانهاى كور باطن ، ديگران همه به اين حقيقت معترف هستند.(154) راغب نيز در مفردات مى گويد: ((امام باقر عليه السّلام را براى آن باقر گفتند كه دقايق علوم را مى دانست و معضلات آن را بازمى كرد)).(155)
و اما امام صادق عليه السّلام ، پس او مانند خورشيد در آسمان علم و ادب مى درخشد و فضلش براحدى پوشيده نيست .
در كتب مخالف و موافق ، سخن از عظمت و علم و تدريس و شاگردان آن حضرت است ؛ شخصيتى كه در زمان حياتش چهار هزار شاگرد تربيت نمود كه هر كدام آنها بى نظير بودند.
مالك ابن انس ، رئيس مذهب مالكى مى گويد: ((هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و در قلب هيچ انسانى خطور نكرده است ، كسى كه افضل باشد از جعفر بن محمد صادق از نظر علم ، عبادت و ورع )).(156)
ابو حنيفه رئيس مذهب معروف حنفى مى گويد: ((من كسى را كه فقيه تر از جعفر بن محمد باشد، نديده ام ، وقتى منصور خليفه عباسى آن حضرت را احضار كرد، كسى را نزد من فرستاد و پيغام داد كه مردم شيفته جعفر بن محمد شده اند، از مسائل مشكل علمى ، چند مسأ له آماده كن كه از او بپرسى (و او نتواند جواب بگويد تا از اين محبوبيتى كه دارد، سقوط و تنزّل كند)، ابوحنيفه مى گويد: چهل مساءله را آماده نمودم ، ابو جعفر منصور دنبالم فرستاد كه نزدش بروم ، پس وارد شدم و جعفر بن محمد در طرف راست او نشسته بود، وقتى به آن حضرت نگاه كردم ، چنان هيبتى از او حس كردم كه از ابوجعفر منصور حس نكرده بودم ، پس سلام كردم و با اشاره منصور نشستم ، آن وقت منصور مرا به آن حضرت معرفى نمود و بعد به من گفت مسائل آماده شده از قبل را محضر آن حضرت مطرح كنم ، پس هر مسأ له را مطرح مى كردم ، جواب مى داد و مى فرمود: شما اين چنين مى گوييد و اهل مدينه چنين مى گويند و ما هم اين چنين مى گوييم . پس گاهى قول آن حضرت مطابق نظر اهل مدينه بود و گاهى نظر او با نظر همه فرق مى كرد و به همين منوال تمام چهل مساءله را جواب فرمود. بعد ابوحنيفه مى گويد: آيا ما روايت نمى كنيم كه داناترين مردم كسى است كه داناتر از همه به اختلاف مردم و اقوال علما باشد)).(157)
آلوسى مى گويد: ((اين ابو حنيفه است و او با اينكه از اهل سنت مى باشد افتخار مى كند و با بيان فصيح و رسا مى گويد: اگر دو سال نبود، نعمان هلاك مى شد، يعنى آن دوسالى كه در محضر امام صادق براى اخذ علم و دانش حاضر مى شد)).(158)
شهاب الدين ابن الفلاح حنبلى معروف به ابن عماد مى گويد: ((گفته شده كه امام صادق عليه السّلام از ابوحنيفه سؤ ال كرد حكم كسى را كه در حال احرام دندان رباعى آهويى را شكسته است )).
ابو حنيفه گفت : نمى دانم .
امام صادق عليه السّلام فرمود: آيا نمى دانى كه آهو دندان رباعى ندارد.(159)
توضيح آنكه دندان رباعى بين دندانهاى ثنايا و انياب قرار دارد.
حافظ سليمان قندوزى حنفى مى گويد: ((در رابطه با آن حضرت در كتاب صواعق آمده است كه مردم از علوم آن حضرت استفاده نموده و آوازه شهرت او همه بلاد را فرا گرفت و بزرگانى چون يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك و سفيان بن عيينه وسفيان ثورى و ابوحنيفه و شعبه وايوب سجستانى از آن حضرت روايت مى كنند آنچه را كه از او آموخته اند)).(160)
اگر بخواهيم اقوال علما و بزرگان اهل سنت را كه در تعريف و توصيف آن حضرت گفته اند، متذكّر شويم بحث به درازا كشيده واز موضوع اين كتاب خارج مى شود، كسانى كه مايلند بيشتر در رابطه با آن حضرت بدانند، به كتابهاى ملل و نحل شهرستانى ، مطالب السؤ ول شافعى و فصول المهمه ابن صباغ مالكى و غير آن و يا به كتاب الامام الصادق والمذاهب الاربعة ،(161) مراجعه فرمايند.
و اما امام موسى كاظم عليه السّلام پس در رابطه با آن بزرگوار، ابن صباغ مالكى از بعضى از اهل علم نقل مى كند كه آن حضرت امامى است كه قدرش بزرگ و حجتى است از حجج خداوند كه عالم و دانشمند است ، شب تا به صبح بيدار و مشغول عبادت بوده و روزها را با روزه گرفتن سپرى مى كند و از بس حليم و بردبار است ، ملقّب به كاظم شد و در نزد اهل عراق معروف به باب الحوائج به سوى خداوند است و اين بدان جهت مى باشد كه حوايج مسلمين با توسل به آن حضرت برآورده مى شود. و در چند صفحه بعد مى گويد: موسى كاظم عابدترين و عالم ترين و سخى ترين مردمان اهل زمانش بود.(162)
حافظ سليمان قندوزى حنفى در رابطه با آن بزرگوار مى گويد: ((آن حضرت عليه السّلام شخصيتى صالح ، عابد، جواد، حليم و داراى قدر و منزلتى رفيع و علمى كثير بود و مردم آن حضرت را بنده صالح خدا مى خواندند)).(163)
يك صفحه بعد مى گويد: ((امام صادق عليه السّلام فرمود: موسى سيد و آقاى فرزندان من است )).
و نيز فرمود: ((او بابى از ابواب اللّه است كه خداوند منجى اين امت ، غوث امت و نور ملت و بهترين مولود را از او به دنيا مى آورد (مراد حضرت ، امام زمان مهدى منتظر(عج ) است )).
بعد مى گويد: ((ماءمون الرشيد از پدرش هارون الرشيد روايت مى كند كه او به فرزندانش مى گفت : موسى كاظم عليه السّلام امام مردم و حجت خداوند بر آنها و خليفه او در ميان مردم است و من (هارون ) امام جماعت در ظاهر و در اثر غلبه و زور هستم و به خدا قسم كه موسى بن جعفر عليهماالسّلام از من و از همه مردم به جانشينى رسول خدا سزاوارتر است . و به خدا قسم اى ماءمون ! تو كه فرزند من هستى اگر با من از در منازعه بر سر حكومت پيش بيايى ، چشمهايت را در مى آورم ؛ زيرا حكومت عقيم است )).
آنگاه هارون به ماءمون گفت : ((پسر جان ! اين شخصيت ، وارث علم نبيّين مى باشد، او موسى بن جعفر است ، اگر خواستى علم صحيح را بياموزى ، بدان كه نزد او پيدا مى شود)).(164)
قندوزى از كتاب صواعق نيز نقل مى كند كه : ((امام كاظم عليه السّلام عابدترين و عالم ترين مردمان زمان خود به حساب مى آمد)).(165)
ابو حاتم در رابطه با آن حضرت مى گويد: ((او مورد وثوق و امامى از ائمه مسلمين است )).
بعضى ديگر از علماى اهل سنّت گفته اند: ((آن حضرت شخصيتى صالح ، عابد، جواد، حليم و داراى منزلتى رفيع و بزرگ است )).
براى آن حضرت كرامتى نيز ذكر كرده اند كه دال بر رفعت قدر و بلندى مقام آن بزرگوار مى باشد.(166)
ابن ابى حاتم رازى نيز مى گويد: ((عبدالرحمن از پدرش نقل مى كند كه گفت : امام كاظم عليه السّلام مورد وثوق و صدوق و امامى از ائمه مسلمين است )).(167)
و اما امام على بن موسى الرّضا عليهماالسّلام پس در قدر و جلال آن حضرت همين بس كه باز حافظ سليمان قندوزى حنفى روايت مى كند از امام كاظم عليه السّلام كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وعلى عليه السّلام را درخواب ديد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: ((اى موسى ! فرزند تو، بانور خدا نظر مى كند و از روى حكمت سخن مى گويد و هيچ وقت خطا نمى كند و به همه چيز عالم است ، او پر است از حكمت و علم )).(168)
آن حضرت در حيات و پس از آن ، مورد احترام و تعظيم مسلمين بوده و قبر مطهرش تا به امروز زيارتگاه عاشقان و شيفتگان خاندان عصمت است .
مسعودى در مروج الذهب مى نويسد: ((وقتى حضرت رضا عليه السّلام به درخواست مأ مون از مدينه به مرو آمد، مأ مون خواص خودش را جمع كرد و گفت : من در ميان اولاد عباس (رض ) و اولاد على عليه السّلام افضل از امام رضا عليه السّلام و احق به خلافت پيدا نكردم )).(169)
ابو حاتم محمد بن حبّان البستى كه از اعلام اهل سنت و از ائمه جرح وتعديل است ، در كتاب ثقات ، وقتى به ترجمه آن حضرت عليه السّلام مى رسد، مى گويد: ((قبر آن بزرگوار در منطقه سناباد خارج نوغان است و بين مسلمانان مشهور مى باشد و من قبر آن حضرت را بسيار زيارت كرده ام ، در مدت زمانى كه در طوس بودم ، به هيچ مشكلى برنخوردم مگر اينكه رفتم و قبر آن حضرت را زيارت نموده و از خدا در آن مكان مقدس رفع آن مشكل را خواستم و دعايم مستجاب شد و اين مطلبى است كه من بارها و بارها آن را تجربه كرده ام )).(170)
ابن صباغ مالكى از شيخ كمال الدين بن طلحه نقل مى كند كه او گفت : ((اميرالمؤ منين على عليه السّلام و زين العابدين على بن الحسين عليهماالسّلام از دنيا رفتند و على بن موسى عليهماالسّلام جايگزين آنان شد و در واقع ثالث آن دو بزرگوار بود، كسى كه با دقت وفكر، آن حضرت را مطالعه كند، متوجه خواهد شد كه وارث آن دو بزگوار است در ايمان و علوّ شاءن و ارتفاع مكان و كثرت اعوان و ظهور برهان )).
در چند صفحه بعد مى گويد: ((بعضى از ائمه از اهل علم مى گفت : مناقب و فضايل على بن موسى الرضا از اجل مناقب است )).(171)
حافظ سليمان قندوزى حنفى از كتاب صواعق نقل مى كند كه على بن موسى الرضا عليهماالسّلام مشهورترين فرزندان امام كاظم و از نظر قدر و منزلت بلند مرتبه ترين آنهاست .(172)
و اما، امام محمد بن على جواد مشهور به تقى عليه السّلام پس در رابطه با آن حضرت ، كمال الدين محمد بن طلحه شافعى در كتاب مطالب السؤ ول مى گويد: ((آن حضرت ابوجعفر ثانى است ؛ زيرا در آباى آن حضرت ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السّلام نيز بوده است و چون اسم و كنيه هر دو بزرگوار يكى است به خاطر اينكه تميز داده شوند، امام جواد را ابو جعفر ثانى مى گفتند)).
بعد مى گويد: ((آن حضرت اگر چه در سنين كودكى به امامت رسيد اما قدر و منزلتش بزرگ و نامش بلندآوازه بود، آن حضرت به نص پدر بزرگوارش امام رضا عليه السّلام بعد از پدرش حايز مقام امامت شد)).(173)
حافظ قندوزى حنفى نيز مى گويد: ((از امامان اهل البيت ابوجعفر محمد جواد فرزند على بن موسى الرضا عليهماالسّلام است كه ملقب به تقى مى باشد)).(174)
همچنين ابن صباغ مالكى در الفصول المهمة از كمال الدين محمد بن طلحه شافعى و حافظ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة نقل مى كنند كه وقتى ماءمون از حضرت محمد بن على الجواد با آن سن كمى كه داشت تعظيم وتكريم نمود و خواست دخترش ام الفضل را به آن حضرت تزويج كند، عباسيها، بناى مخالفت را گذاشته و به ماءمون گفتند: مى ترسيم خلافت از بنى عباس به بنى على منتقل شود، پس از او صرف نظر نموده وبا يكى از اقوام خودت وصلت كن ، ماءمون گفت : آنچه بين شما و بين آل ابى طالب واقع شده است ، شما خود سبب آن بوده ايد و اگر با چشم انصاف نگاه كنيد متوجه مى شويد كه آنان از شما اولى واحق به خلافت هستند و اگر من محمد بن على جواد عليه السّلام را تكريم مى كنم بخاطر كثرت علم آن حضرت و برترى او بر كافه اهل فضل و دانش است ، گفتند: او هنوز بچه است ، علمش ‍ كجا بود، اجازه بده ما او را بيازماييم ، اگر برنده شد آن وقت اختيار با اميرالمؤ منين است ، ماءمون اجازه داد و آنها با ((يحيى بن اكثم )) قاضى القضات صحبت كردند و او را وعده ها دادند، يحيى بن اكثم حاضر شد كه از آن حضرت سؤ الاتى كند و او را مغلوب گرداند.
روز مناظره فرا رسيد و ماءمون بر جاى خودش نشست و ديگر اعيان و اشراف هم هر كدام سرجاى خود قرار گرفتند.
آنگاه يحيى بن اكثم از مسايل عديده اى كه قبلاً در ذهن خود آماده كرده بود از آن حضرت پرسيد، آن بزرگوار بدون معطلى همه سؤ الات او را به بهترين وجه پاسخ داد، تا ديگر سؤ الى براى او باقى نمانده و ساكت شد. مردم از فصاحت و جوابهاى نيكو و منطق حسن آن حضرت تعجب كردند.
آنگاه ماءمون گفت : اى بزرگوار! اگر مى خواهى از يحيى بن اكثم سؤ ال كن ، فرمود: ((اگر او بخواهد)).
يحيى گفت : ((سؤ ال كنيد، اگر جوابى داشتم مى گويم و الاّ از شما استفاده مى كنم و از خدا مى خواهم كه مرا به راه صواب راهنمايى كند)).
حضرت فرمود: ((چه مى گويى در رابطه با مردى كه در اول روز به زنى از روى شهوت نگاه كرد و نظر او به آن زن حرام بود و وقتى مقدارى از روز گذشت ، آن زن براى او حلال شد، موقع زوال دوباره آن زن بر او حرام گرديد، عصر دوباره برايش حلال شد، مغرب برايش حرام گرديد و چون وقت عشا داخل شد دوباره حلال شد، نصف شب برايش حرام شده و موقع طلوع فجر دوباره حلال گرديد، پس به من بگو براى چه اين زن در اين اوقات براى اين مرد حلال شد و حرام گرديد؟)).
يحيى بن اكثم گفت : ((نمى دانم اگر صلاح مى دانيد، براى استفاده ما، جواب را خودتان بفرماييد)).
حضرت فرمود: ((اين زن ، كنيز مردى از مردمان بود و شخصى كه اول روز به اين زن از روى شهوت نگاه كرد نظرش ، نظر حرام بود، اما وقتى مقدارى از روز گذشت ، آن مرد، كنيز را از صاحبش خريدارى نموده و مالك او شده برايش حلال گرديد، در موقع زوال كنيز را آزاد نمود، برايش ‍ حرام گرديد و چون عصر داخل شد، او را براى خودش تزويج نمود و حلال شد، مغرب كه فرا رسيد، با آن زن ظهار نموده و او برايش حرام گرديد و چون وقت عشا فرا رسيد، كفاره ظهار را پرداخته و برايش حلال شد و چون نصف شب فرا رسيد، او را به يك طلاق ، طلاق داد و بر او حرام شد و موقع طلوع فجر دوباره به آن زن رجوع نموده برايش ‍ حلال گرديد)).
پس ماءمون رو به بستگان و اهل بيت خود نمود و گفت : آيا بين شما كسى پيدا مى شود كه اين گونه جواب مسائل را بيان كند؟.
گفتند: (...ذلك فضل اللّه يوتيه من يشاء...)(175) اين لطفى از الطاف خداوند است كه به هر كه بخواهد عطا خواهد كرد(176) . كنايه از اينكه ما قدرت جواب دادن يك مسأ له را نداريم چه رسد به اين همه سوالى كه مطرح شد و آن حضرت جواب فرمود.
حافظ سليمان قندوزى حنفى از كتاب صواعق نقل مى كند كه امام جواد عليه السّلام بزرگترين و كاملترين فرزندان امام رضا عليه السّلام است ازنظر جلالت و آگاهى .(177)
و اما امام على بن محمد هادى نقى عليه السّلام پس ابن عماد حنبلى در رابطه با آن حضرت مى نويسد: ((آن حضرت فقيه ، امام و هميشه در حال عبادت بود)).(178)
ابن صباغ مالكى از بعض اهل علم نقل مى كند كه گفت : ((امام على بن محمد الهادى بر مسند كرامت و بزرگوارى قرار گرفته است كه از زمين تا آسمان همه جا سخن از كرامت اوست ، هيچ منقبتى نيست مگر آنكه به آن حضرت برمى گردد و هيچ كرم و بزرگوارى نيست مگر آنكه آن بزرگوار در آن صاحب فضل است و هيچ وصفى وجود ندارد مگر آنكه او در آن از همه برتر است )).(179)
حافظ سليمان قندوزى حنفى مى گويد: ((امام ابوالحسن على هادى عليه السّلام عابد و فقيه و امام بود)).(180)
حافظ مذكور در باب 63 از صواعق نقل مى كند كه امام على بن محمد نقى عليه السّلام وارث پدرش بود در علم و كمال و سخاوت .(181)
عبدالرزاق بن شاكر بدرى شافعى نيز كتابى در رابطه با آن حضرت به نام ((سيرة الامام العاشر على الهادى )) نوشته است كه متأ سفانه آن كتاب در دسترس حقير نبود.
و اما امام حسن بن على زكى عسكرى عليهماالسّلام پس در فضل آن حضرت ابن صباغ مالكى مى گويد: ((او كريم پسر كريم است و احدى در امامت آن بزرگوار شك و ترديدى ندارد و او تنها مشترى و خريدار اوصاف نيك است . وحيد زمان خودش هست . بدون آنكه كسى بتواند در برابر او قرار بگيرد و در بحر علم [بهترين ] شناگر است . بدون آنكه كسى بتواند با او از سر منازعه بر خيزد، او سيد و آقاى اهل عصر خود و امام زمان خودش مى باشد، گفتارش محكم و متين ، كردارش ‍ پسنديده و نيكوست . او برتر از افاضل و دانايان زمان خود بوده و فارس ميدان علوم است . فارسى كه ميدان را رها ننموده و مبارز مى طلبد، مبين غوامض و معضلات علمى بوده و بدون مكر و حيله بر ديگران مى چربد و هيچ گاه بخاطر آنچه مى داند، نزاع و مجادله نمى كند، كاشف حقايق است به نظر صائبش و ظاهر كننده دقايق و باريكى هاست به فكر ثاقبش )).(182)
در مقام علمى و دانش الهى آن حضرت همين بس كه بزرگان اهل سنت نقل كرده اند در زمانى كه آن حضرت در زندان معتمد عباسى به سر مى برد، قحطى آمد، براى آنكه باران نمى باريد پس خليفه به مردم دستور داد كه سه روز پشت سر هم بيرون بروند و براى آمدن باران دعا كنند. پس باران نيامد.
چون از دعاى مسلمانها كارى ساخته نشد، نصارا براى دعا بيرون آمدند و راهبى نيز با آنان بود، هر وقت آن راهب دستش را به سوى آسمان بلند مى كرد آسمان ابرى شده و باران مى باريد، دو سه روز كه اينكار ادامه پيدا كرد مردم نسبت به حقانيت دين اسلام شك كردند. و حتى بعضى دست از دين كشيده و مرتد شدند، معتمد از اين برنامه سخت ناراحت و نگران شده و دستور داد امام عسكرى عليه السّلام را از زندان آزاد و به نزد او بياورند.
وقتى آن حضرت را نزد معتمد آوردند، گفت : اى بزرگوار! امت جدت را درياب ، قبل از آنكه همه به گمراهى كشانيده شوند.
امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود: بايد نصارا فردا هم بيرون بيايند و من به حول و قوه خداوند مشكل را از مردم زايل مى كنم . چون فردا شد و راهب نصرانى دستش را به سوى آسمان بلند كرد باز آسمان ابرى شده و باران باريد.
آن حضرت دستور داد تا هر چه در دست راهب است بگيرند و بياورند پس ديدند در دست او استخوان انسانى است .
آن حضرت به راهب گفت : دعا كن باران بيايد، او دستهايش را بالا برد اما اينجا قضيه به عكس شده ، ابر نيامد بلكه آسمان صاف و آفتابى گرديد.
مردم تعجب كردند و معتمد پرسيد، چه سرى در اين استخوان نهفته است . حضرت فرمود: اين استخوان پيامبرى است كه اين راهب آن را پيدا نموده است و هرگاه استخوان پيامبرى برهنه به طرف آسمان گرفته شود، هوا ابرى شده و باران خواهد آمد.
پس چندين بار، آن استخوان را امتحان نمودند، چنان بود كه حضرت فرموده بود، پس شبهه و شك از مردم زايل شده و حضرت به خانه خودش مراجعه فرمود.(183)
و اما امام مهدى صاحب الزمان - عج اللّه تعالى فرجه الشريف - پس در فضل و بلندى مقام و ارتفاع شأ ن آن حضرت همين بس كه همه مخلوقات منتظر ظهور آن امام بزرگوار مى باشند و از مسلمين اعم از شيعه وسنّى و زيديه وديگر فرق ، كسى در اينكه آن حضرت بعد از ظهورش جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد و ظلم و جهل را از بين خواهد برد، شك ندارد و اگر اهل تسنن در رابطه با آن حضرت بيشتر از شيعه كتاب ننوشته باشند، يقيناً كمتر ننوشته اند، ما در ((بخش شيعه كيست ؟)) به تعدادى از آن كتب با ذكر اسامى مؤ لفين آنها اشاره خواهيم كرد.
طالبين حقيقت مى توانند به كتب ينابيع المودة ، الفصول المهمة ، مستدرك الصحيحين ، حلية الاولياء و امثال آنها مراجعه نمايند.
لازم به توضيح است كه فضل و منقبت اهل بيت عصمت و طهارت به مراتب بيشتر از آن است كه در چند صفحه يا حتى چند كتاب نوشته شود. و باز آن بزرگواران بالاتر از آنند كه انسانى عادى بيايد و از شخصيت آنها سخن بگويد، يا احياناً آن حضرات را چون ديگر روات احاديث توثيق كند. ولى چون روى سخن ما با برادران اهل تسنن است و آنان عصمت را نه تنها در امامان كه حتى در شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم قبول ندارند، مجبوريم كه لااقل امامان بزرگوار را براى آنان از زبان خودشان معرفى كنيم تا بدانند كه كسى در زير اين آسمان كبود، در رابطه با علو شأ ن و ارتفاع مقام آنان شكى نداشته بلكه مخالف و موافق ، آن حضرات را نسبت به علوم دين ، دانا و آگاه و خبره مى دانند.
پس از ثبوت مقام علمى اهل بيت بايد گفت علاوه بر آنچه گذشت ، اتفاق همه مسلمانان نيز خود شاهد ديگرى بر مقام علمى اهل بيت است و مثل آنان ديگر كسى در ميان مسلمين پيدا نمى شود كه همه بالاتفاق قبولش داشته باشند، بنابراين ، بر همه مسلمانان واجب مى شود كه اگر چنانچه امامت را يك منصب انتخابى دانسته و كسانى را براى آن مقام انتخاب كردند، اين مطلب را توجه كنند كه در آن صورت خلافت يك مسأ له سياسى خواهد بود، اما فهم دين و پيروى از سنّت سيّد مرسلين صلّى اللّه عليه و آله ربطى به سياست ندارد، بلكه بايد در اين زمينه دنبال كسانى رفت كه از تمام حقايق دينى مطلع بوده و بدون اينكه نياز به اجتهاد و ارائه نظر شخصى داشته باشند، حقيقت دين و احكام آن را براى مردم بيان مى نمايند.
جاى تعجب است كه برادران اهل سنت ما از ابو حنيفه و شافعى و احمد بن حنبل و مالك كه همه آنها به فضل و علم امام صادق عليه السّلام و اجداد طاهرينش معترف بوده و بر سفره و خوان علم و فضل او نشسته اند، پيروى مى كنند، اما حاضر نيستند كه از امام صادق عليه السّلام كه استاد آنهاست و از همه نسبت به امور و احكام دين داناتر است ، پيروى نمايند.
اى كاش ! به صرف عدم پيروى اكتفا مى كردند. عده اى از مؤ لفين و علماى اهل سنّت ، مكتب تشيّع را كه مكتب اهل بيت است اصلاً جزء اسلام نمى دانند و اشخاص عادل را حتى كسانى را كه مورد ذمّ علماى اهل تسنن مى باشند برتر از امام صادق عليه السّلام مى دانند مثلاً قطّان مى گويد: مجالد نزد من محبوب تر از امام صادق عليه السّلام است (184) و اين در حالى است كه علماى اهل تسنن مجالد را ذمّ نموده اند يا لااقل تعديلى در رابطه با او ذكر ننموده اند.(185) و اين بسى جاى تأ سف است .
2 - (وَإِذِ ابْتَلَىَّ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَ تٍ فَاءَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِى الظَّ لِمِينَ).(186)
((و زمانى كه خداوند، ابراهيم عليه السّلام را به حوادثى امتحان نمود و او از امتحان پيروز و سر بلند بيرون آمد، خداوند او را مخاطب قرار داده ، فرمود: من تو را براى مردم امام قرار دادم ابراهيم عليه السّلام به عنوان دعا و در خواست از خداوند تقاضا كرد: پروردگارا! اين منصب و مقام ( امامت ) را براى نسل و ذريه خود از تو مى خواهم ، خداوند فرمود: عهد و ميثاق و پيمان من به ظالمان نخواهد رسيد)).
دلالت آيه مباركه بر امامت ائمه دوازده گانه ، غير قابل خدشه و انكار است ؛ زيرا وقتى حضرت ابراهيم عليه السّلام براى نسل و ذريّه خود از خداوند طلب امامت كرد، خداوند متعال نفرمود كه ما به ذريه تو امامت نمى دهيم ، بلكه فرمود: امامت به ظالم داده نخواهد شد، يعنى كسانى از ذريّه تو كه متصف به وصف ظلم و ستمگرى نشوند، امامت آنها بلامانع خواهد بود.
مرحوم علاّمه طباطبايى قدّس سرّه در تفسير شريف الميزان در ذيل آيه مباركه مى گويد: نسل حضرت ابراهيم بعد از آن حضرت ، به چهار دسته تقسيم مى شوند:
الف - كسانى كه از اول تا آخر عمر، مشرك و كافر بوده و هرگز ايمان به خدا نياورده اند .
ب - كسانى كه در اول عمر مسلمان و موحد بوده اند، ولى بعد كافر شده و با كفر از دنيا رفته اند.
ج - كسانى كه در اول عمر كافر و مشرك بوده اند، ولى بعد مسلمان شده و تا آخر عمر مسلمان باقى مانده اند.
د - كسانى كه از اول تا آخر عمر موحد و مسلمان و خداپرست و متدين بوده اند.
بعد مى گويد: شأ ن حضرت ابراهيم عليه السّلام اجل و بالاتر از آن است كه بيايد و امامت را براى دو دسته اول و دوم از خداوند تقاضا كند؛ زيرا او كه خليل خداوند و ابوالانبياء است ، هرگز چنين درخواستى از خدا نخواهد كرد.
پس دو دسته سوم و چهارم باقى مى مانند كه حضرت براى آنان از خدا امامت مى خواهد.(187)
اينجا خداوند متعال ، دعاى ابراهيم را كاملاً رد نمى كند؛ زيرا او خليل خداوند و پيامبر اوست ، بلكه با جمله (لاَ يَنَالُ عَهْدِى الظَّلِمِينَ)(188) ؛ ((عهد من شامل ظالمين نمى شود))، به او مى فهماند كه اين دعا به طور مطلق قابل قبول نيست ، يعنى دسته سوم ولو مسلمان شده و به خداوند ايمان آورده و با ايمان هم باقى مانده اند، اما چون مدتى مشرك بوده اند (... إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)؛(189) و ((شرك ظلمى بزرگ است ))، امامت به آنها داده نخواهد شد.
بلكه امامت مال دسته چهارم است ؛ يعنى كسانى كه حتى يك لحظه هم از ياد خدا غافل نبوده و هيچ گاه گرفتار گناه و شرك و بى دينى نشده اند و اين دسته جز بر امامان دوازده گانه عليهم السّلام بر ديگران صادق نيست ؛ زيرا غير از آنان ، ديگران در مدتى از عمر خود مرتكب گناه و معصيت شده ، كارى كه موجب نقص آنها از اين جهت شود، انجام داده اند.
ممكن است گفته شود كه حديث معروف مورد اتفاق طرفين ((الاسلام يجب ما قبله ))(190) اسلام قبل از خودش را مى پوشاند و گناهان گذشته را كان لم يكن فرض و تلقّى مى كند دلالت دارد بر اينكه مسلمان بعد از قبول اسلام ، از همه گناهان سابق ، حتى شرك ، پاك و مبرّا مى شود و بعد از آن ، اطلاق ظالم بر او صحيح نيست مگر از باب مجازيت يا نسبت دادن به گذشته ، به اين معنا كه او ظالم بوده ، نه اينكه الان ظالم هست . و از آيه مباركه استفاده مى شودكه خداى متعال امامت را به كسى كه ظالم هست نخواهد داد، نه كسى كه ظالم بوده و بعد در اثر ايمان به خدا از ظلم و هلاكت نجات پيدا كرده است .
در جواب مى گوييم : بعضى از عناوين خصوصيتى دارند كه در اثر آن خصوصيت ، اگر يك بار به كسى اطلاق شد، براى هميشه قابل اطلاق به آن شخص مى باشد؛ مثلاً به كسى كه حج مشرف شود، ((حاجى )) گفته مى شود؛ چون حج كننده است و كسى كه سال قبل و بيست سال قبل و پنجاه سال قبل هم حج نموده است ، باز در عرف او را ((حاجى )) خطاب مى كنند، در حالى كه او حاجى بوده است نه اينكه باشد، ولى در عين حال اين اطلاق ، اطلاق حقيقى است .
يا مثلاً: كسى كه انسانى را به قتل مى رساند، در حال انجام فعل قتل ، كلمه ((قاتل )) بر او صادق است ؛ چون كشنده است ، ولى همين شخص را بعد از بيست سال هم با اينكه توبه نموده و اولياى دم او را بخشيده اند، قاتل خطاب مى كنند، در حالى كه او قاتل بوده است ، نه اينكه باشد. و همچنين است عنوان مقتول و عنوان مضروب و عنوان ضارب و... .
عنوان ((ظالم )) هم يكى از آن عناوينى است كه براى صحت اطلاق آن براى هميشه ، كافى است كه شخص يك بار مرتكب چيزى گردد كه ظلم حساب مى شود، بعد از آن و براى هميشه ، اطلاق ((ظالم )) بر او حقيقتاً صادق است .
از طرف ديگر، بعضى از گناهان هستند كه با فرض بخشيده شدن نيز آثارى دارند كه عواقب و گرفتاريهايى را براى شخص گناهكار در پى خواهند داشت ؛ مثلاً كسى كه پدر خودش را به قتل برساند، بر فرض ، توبه هم كند و خداوند نيز گناه او را ببخشد، اما اثر اين گناه عظيم كه عبارت از كوتاه شدن عمر قاتل است ، از بين نخواهد رفت .
يا مثلاً كسى كه شراب را سهواً مى خورد يا به زور و جبر به او خورانيده مى شود، گناهكار محسوب نمى شود، اما در عين حال ، اثر شراب كه مستى و زايل شدن عقل است در او ظاهر مى گردد.
به تعبير ديگر: قبول اسلام يا مثلاً توبه از گناه فقط، آثار تكليفى را كه عبارت از مؤ اخذه و عقاب باشد از بين مى برد، اما آثار وضعى گناه از بين نرفته و باقى خواهد ماند.
بنا بر آنچه گفته شده ، ((شرك )) نيز از گناهانى است كه با فرض بخشيده شدن ، آثار وضعى آن خواهد ماند؛ چنانچه خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد: (... وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَاءَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَآءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ اءَوْ تَهْوِى بِهِ الرِّيحُ فِى مَكَانٍ سَحِيقٍ)(191) ؛ ((كسى كه نسبت به خداوند مشرك شود مثل آن است كه از آسمان سقوط نموده باشد و پرندگان گوشتخوار، او را در وسط راه با سرعت تمام رُبوده ، قطعه قطعه نموده و خورده باشند يا مثل كسى است كه باد شديد او را در مكان و جاى دورى ، انداخته باشد)).
يكى از آثار وضعى شرك همين افتادن در مكان بعيد است ؛ يعنى مرتبه كسى را كه از اول موحّد بوده و هيچ وقت تا آخر عمر، نسبت به خداوند شرك نورزيده ، به دست نخواهد آورد.
براى تاءييد، روايتى را كه ابن مغازلى شافعى در مناقب از عبداللّه بن مسعود از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند، ذكر مى نماييم .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((من دعاى پدرم ابراهيم هستم )).
عبداللّه مى گويد عرض كردم : چگونه شما دعاى پدرتان ابراهيم هستيد؟
حضرت فرمود: ((خداى متعال به ابراهيم وحى كرد (... إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا...)(192) ؛ ((من تو را براى مردم امام قرار دادم ))، پس ‍ ابراهيم عليه السّلام خوشحال شده عرض نمود: پروردگارا! در ذريّه من نيز امامانى قرار بده . خداوند به او فرمود: من با تو عهدى كه به آن وفا نكنم ، نمى بندم .
ابراهيم عرض كرد: بارالها! آن چه عهدى است كه تو به آن وفا نخواهى كرد.
خداوند فرمود: ((من امامت را كه عهد من است به ظالمين از ذريّه تو نخواهم داد)).
ابراهيم عليه السّلام عرض نمود: پروردگارا! ظالمين از ذريّه من چه كسانى هستند كه تو عهد خودت (امامت ) را از آنان دريغ مى دارى .
خداوندفرمود: ((كسانى كه بتى راسجده نموده وبراى مدتى مرامنكر بوده اند، به آنها ابداً امامت داده نخواهد شد؛ زيرا صلاحيت امامت درآنان وجود ندارد)).
پس ابراهيم عليه السّلام عرض نمود: (... وَاجْنُبْنِى وَبَنِىَّ اءَن نَّعْبُدَ الاَْصْنَامَ# رَبِّ إِنَّهُنَّ اءَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ ...)(193) ؛ ((پروردگارا! من و فرزندانم را از بت پرستى دور نگه دار، به درستى كه بتها، بسيارى از مردم را گمراه نموده و از طريق هدايت منحرف ساختند)).
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دعاى ابراهيم عليه السّلام منتهى شد به من و على ؛ زيرا هيچ كدام از ما دو نفر، هرگز براى بتى سجده نكرديم ، پس خداوند مرا نبىّ و على را به عنوان وصى انتخاب نمود)).(194)
3 - (... فَسَْلُوَّاْ اءَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)(195) ؛ ((اى مسلمانان ! پس سؤ ال كنيد از آگاهان ، آنچه را كه نمى دانيد)).
((ذكر)) در آيات قرآن ، هم به خود ((قرآن كريم )) و هم به شخص ((رسول اللّه )) اطلاق شده است و به هر دو معنا مراد از اهل ذكر، اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند و بس ؛ زيرا در ميان امت اسلامى ، آن بزرگواران از همه بيشتر به قرآن كريم و ابعاد مختلف آن از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و شاءن نزول آيات و غير آن آشنايى دارند.
بزرگترين شاهد بر اين مطلب ، رواياتى است كه از آن امامان معصوم عليهم السّلام در رابطه با تفسير قرآن كريم صادر شده است و اگر كسى اهل انصاف باشد و با دقت و بدون تعصب به تفسير شريف البرهان ، نور الثقلين و تفسير على بن ابراهيم قمى (كه از تفاسير روايى هستند) مراجعه نمايد، خواهد ديد كه آن بزرگواران تنها مفسران قرآن كريم هستند و اگر ديگران چيزى دارند، به خاطر آن است كه بر سر سفره علم آنان نشسته اند.
ضمناً ابن جرير طبرى به سند خود از جابر جعفى روايت مى كند كه گفت : ((لما نزلت (... فَسَْلُوَّاْ اءَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ) قال على عليه السّلام نحن اهل الذكر(196) ؛ وقتى آيه مباركه فوق نازل شد، على عليه السّلام فرمود: ما اهل ذكر هستيم )).
حافظ سليمان قندوزى حنفى علاوه بر آنكه در تفسير آيه فوق الذكر از ثعلبى از جابر بن عبداللّه روايت فوق را نقل نموده ، از امام على بن موسى الرضا عليه السّلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((امت ناگزيرند كه امور دين خود را از ما بپرسند، براى آنكه ما اهل ذكر هستيم ، چون مراد از ((ذكر)) در آيه ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هست و ما نيز اهل آن حضرتيم و اينكه ذكر به معناى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هست به خاطر فرمايش خداى متعال در سوره طلاق است كه فرمود: (... فَاتَّقُواْ اللَّهَ يََّاءُوْلِى الاَْلْبَ بِ الَّذِينَ ءَامَنُواْ قَدْ اءَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا# رَّسُولا يَتْلُواْ عَلَيْكُمْ ءَايَ تِ اللَّهِ مُبَيِّنَ تٍ ...)(197) ؛ ((پس از خدا بپرهيزيد اى صاحبان عقل و بصيرت ؛ كسانى كه ايمان آورده ايد! خداوند به سوى شما فرستاد ذكر و رسولى را كه آيات او را كه آشكار و روشن است براى شما بيان كند)).
وى همچنين از مناقب از عبدالحميد بن ابى ديلم از امام صادق عليه السّلام نيز نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ((ذكر، داراى دو معناست يكى قرآن و ديگرى محمد صلّى اللّه عليه و آله و ما به هر دو معنا اهل ذكر هستيم ، اما دليل اينكه ذكر به معناى قرآن است اين آيه مباركه مى باشد: (... وَاءَنزَلْنَاَّ إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَانُزِّلَ إِلَيْهِمْ ...)(198) ؛ ((ما ذكر يعنى قرآن را براى تو نازل كرديم تا براى مردم بيان كنى آنچه را كه به سوى آنها نازل شده است )).
(وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسَْلُونَ)(199) ؛ ((و به درستى كه قرآن مايه تذكّر و يادآورى است براى تو و براى قوم تو و زود است كه شما (در رابطه با قيام به حق قرآن ) مورد سؤ ال و بازخواست قرار بگيريد)).
و اما دليل اينكه ذكر به معناى محمَّد صلّى اللّه عليه و آله است اين آيه مباركه مى باشد: (فَاتَّقُواْ اللَّهَ يََّاءُوْلِى الاَْلْبَ بِ ...).(200)
البته آيات ديگرى نيز در قرآن كريم هست كه دلالت بر امامت ائمه اثناعشر دارد و ما براى رعايت اختصار به همين مقدار اكتفا نموده ، خوانندگان عزيز را وعده مى دهيم كه در ((بخش شيعه كيست ؟)) و در بحث ((امامت و عقيده شيعيان نسبت به امام و امامت )) بيشتر بحث نموده وادله ديگرى نيز ذكر نماييم .