1. «من» يا واقعيتى كه موضوع همه چيز است
هر فردى از افراد انسان كارهاى خود را به فاعلى به عنوان «من» در زبان فارسى و «أنا» در لغت عربى و «I» در زبان انگليسى نسبت مى دهد و مى گويد: گفتم، ديدم، رفتم، خوردم، و نوشيدم. حتى به اين اكتفا نكرده، تمام اعضاى بدن خود را به اين واقعيت نسبت مى دهد و مى گويد: سرم ، قلبم، دستم ، فكرم و....
گاه نيز از اين هم فراتر رفته و مجموع بدن خود را به او نسبت مى دهد و مى گويد: بدنم. اين نوع نسبتها (نسبت افعال و اعضاى بدن، و حتى خود بدن، به موجودى به نام «من)» براى خود، واقعيتى غير از جسم و بدن مى طلبد كه به عنوان موضوع قضيه، حامل يك رشته نسبتها مى باشد.
بنابراين در درون هر انسان، واقعيتى بنام «من » ـ كه غير بدن است ـ وجود دارد كه واقعيت او را تشكيل مى دهد، و اگر منكر چنين واقعيت فطرى يى باشيم مفهوم آن اين است كه در تمام اين قضايا، «محمول»، بدون «موضوع» باشد، و چون اين واقعيت، فراتر از بدن و اعضا آن مى باشد طبعاً مقوله اى غير مادّى خواهد بود; وهر چند با اين نظام مادّى، به نوعى در ارتباط مى باشد.