2. شخصيت ثابت انسان، در كوران دگرگونيها
گواه دوم بر وجود روحِ جدا و مستقل از اين نظام مادى، آن است كه انسان از آغاز زندگى در كوران «تبدّلها و دگرگونيها» قرار دارد، ولى پيوسته به يك واقعيت «ثابت» در كوران حوادث معتقد است.
به ديگر سخن: مراحل زندگى انسان با كودكى آغاز و پس از گذر از منزل جوانى و شباب، به پيرى و فرسودگى ختم مى گردد ولى در همه اين مراحل، يك حقيقت ثابت را كه همه اين حوادث و دگرگونى ها بر آن سوارند، احساس مى كند و مى گويد: «روزى كودك بودم، و روزى هم جوان، و اكنون نيز پير و فرتوتم».در معنى، با اينكه دگرگونيهاى اساسى پيدا كرده، يك وجه ثابتى را در اين مراحل سه گانه احساس مى كند كه اين دگرگونى ها در بستر آن رخ داده اند و اگر واقعيت اصيل انسان همان مادّه جسمانى او بود هرگز نبايد به اين واقعيت ثابت دست يابد، زيرا بدن وى كراراً عوض شده، و در مسير زندگى با بدنهاى مختلفى روبرو شده است .بنابراين، هويت واقعى انسان، در مادّه متحوّل و متغيّر او خلاصه نمى شود بلكه وراى اين واقعيت هاى تغيير پذير و متبدّل، واقعيتى ثابت وجود دارد كه پيوسته وحدت خود را حفظ كرده و تحولات جسمى را يكى پس از ديگرى پذيرا مى شود و به سير نهايى خود ادامه مى دهد.
چنانچه بخواهيم دليل تجربى فوق را در قالب يك برهان منطقى بريزيم، بايد چنين بگوييم:
1. انسان، همواره يك واقعيت ثابت و پيوسته را به نام «من» درك مى كند.
2. بخش مادى وجود انسان(بدن ، قواى بدنى) ثابت نيست و تمامى سلولهاى بدن انسان در هر هشت سال، عوض مى شود.
نتيجه: واقعيت «من»، بخش مادّى وجود انسان نبوده و هويّتى غير مادّى دارد. زيرا اگر واقعيت انسان در همين ماده وانرژى كه در بدن انسان نهفته است خلاصه گردد، نبايد انسان يك شخصيت ثابت را كه محور انتسابها است در خود احساس كند، و نيز دادگاههاى جهان، نبايد فردى را كه در دوران بيست سالگى خلاف كرده در سن چهل سالگى مجازات كند، زيرا شخصيتى كه با آن جنايت انجام گرفته، نابود شده و اكنون شخصيت ديگرى (بدن سوم و چهارمى) پيدا شده است!