آخرين لحظات خاتم پيامبران (ص )
پيامبر در خانه عايشه بسترى بود و از شدت بيمارى از شركت در نماز جماهت باز ماند. وقتى شنيد كه ابوبكر به مسجد رفته تا با مردم نماز بخواند، فورا از جاى پريد و به ابن عباس و على عليه السلام گفت : مرا به مسجد ببريد. آن دو نفر زير بغل پيامبر را گرفتند و حضرتش را به مسجد بردند. در اين هنگام ابوبكر بر مردم نماز مى خواند. وقتى پيامبر را در آستانه درب ديدند، خوشحال شدند. ابوبكر متوجه شد كه پيامبر به مسجد وارد شده است . يا خودش از محاب خارج شد و يا رسول خدا او را از محراب دور ساخت و هر طور بود، نماز را به جماعت خواند. آنگاه رو به مردم نمود و در حالى كه به على عليه السلام و فضل بن عباس تكيه كرده بود، گفت : اى مردم ! آتش فروزان گرديد و فتنه ها همچون پاره هاى شب تار روى آورد، به خدا شما دست آويزى عليه من نداريد، من حلال نكردم مگر آنچه را كه كه قرآن حلال كرده ، و حرام نكرده ام مگر آنچه را كه قرآن حرام كرده مگر آنچه را كه قرآن حرام كرده است . آنگاه با صداى بلند فرمود: ( انى تارك فيكم الثقلين ؛ كتاب الله و عترتى ، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا، فانهما لن يفترقا حتى يروا على الحوض . ) (60)
پيامبر به خانه بازگشت . دستور داد تا هفت مشك آب از چاه هاى مختلف آوردند و خود را شست و آنگاه به مسجد رفت . بر منبر نشست و براى ياران و شهيدان (احد) طلب آمرزش كرد. درباره انصار سفارش فراوان نمود. به مهاجران گفت كه شما زياد شده ايد، ولى جمعيت انصار افزوده نگرديده است : بدانيد كه انصار پناهگاه من هستند؛ با خوبان آنان خوبى كنيد و بدان آنها را عفو نمائيد.
آنگاه فرمود: هركس بر من حقى دارد، از من بگيرد، و يا حلال كند. اگر كسى را تازيانه زده ام يا كسى را دشنام داده ام ، اينك براى تلافى آمده ام . من اهل كينه نيستم و شايسته من نيست .
پيامبر از منبر به زير آمد. نماز ظهر را خواند و دوباره بر منبر رفت و سخنانش را تكرار كرد. در اين موقع برخى برخاستند و مطالبى اظهار نمودند و عده اى تقاضاى دعا كردند. پيامبر از منبر به زير آمد، در حالى كه بر على عليه السلام و فضل بن عباس تكيه كرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مى شد، به خانه بازگشت . (61)
مورخان نوشته اند كه پيامبر ابتدا از آزار و اذيت هائى كه ديده بود، سخن گفت و فرمود: اى مردم ! آن همه آزار كه از شما ديدم ، از همه آنها چشم پوشيدم . دندان مرا شكستيد و چهره ام را خون آلود كرديد. در همه جنگها با شما بودم . پروردگار سوگند ياد كرده است كه از ظلم ظالمان در روز رستاخيز نگذرد. بنابراين شما را سوگند مى دهم كه اگر كسى حقى بر محمد دارد، بر خيزد و بگيرد، زيرا قصاص اين جهان بهتر از قصاص در آن جهان است . در اين هنگام مردى به نام (سواد بن قيس ) برخاست و گفت : اى پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت باد، يادت مى آيد وقتى از طائف مى آمدى ، من جزء استقبال كنندگان از تو بودم مى خواستى تازيانه بر شترت بزنى ، تازيانه بر شكم من زدى ، اينك زمان قصاص فرا رسيده است . پيامبر به (بلال ) دستور داد به خانه (فاطمه ) برود و همان تازيانه را بياورد. (بلال ) آن را آورد. پيامبر گفت : كجاست آن مرد؟ (سواده بن قيس ) گفت : من اينجا هستم ! فرمود: بيا و مرا قصاص كن . پيرمرد گفت : پيراهنت را بالا بزن تا شكم تو نمودار شود. پيامبر چنين كرد. ناگهان (سواده ) خود را بر دست و پاى پيامبر انداخت و بر شكم حضرت بوسه زد. پيامبر پرسيد: آيا مرا عفو مى كنى ؟
سواده گفت : آرى ! عفو كردم (62)...