کتاب مقدس و اهانت به ابراهیم و یعقوب

  • 1397/04/10 - 23:03
كمتر پيامبری را ميتوان در كتاب مقدس يافت كه آماج تهمتها و نسبتهای ناروا نباشد، از ابراهيم، يعقوب و موسي گرفته تا حضرت مسیح. بدون شك هيچ منطقی نميتواند بپذيرد كه پيامبران بزرگ الاهی كه اسوه و سرمشق مردم و رابط بين خدا و خلق هستند اينگونه غوطه ور در منجلاب گناه و فساد باشند. چگونه است كه مسيحيان معتقدند كه پاپ باید معصوم و عاری از خطا باشد ، اما به راحتی بدترين نسبتها را به بزرگترين پيامبران الاهی پذيرا ميشوند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_در کتاب مقدس داستانهایی از پیامبران الهی نقل شده که اهانت به ساحت مقدس آنها شمرده میشود، گناهانی که حتی افراد عادی آن را مرتکب نمیشوند چه برسد به پیامبران که مربیان الهی و مسئول هدایت بشر هستند. در این نوشتار دو نمونه از گزارشات  کتاب مقدس در مورد انبیای الهی را مورد توجه قرار می‌دهیم.
الف : كتاب مقدس مينويسد ابراهيم همسرش را در اختيار ديگران قرار ميداد تا با او ازدواج كنند.
« و ابرام به مصر فرود آمد... به زن خود سارا ميگفت: اينك ميدانم كه تو زن نيكو منظر هستي همانا چون اهل مصر تو را ببینند گويند اين زوجه اوست پس مرا بكشند و تو را زنده نگاه دارند پس بگو كه تو خواهرمن هستی... و امرای فرعون او را ديدند و او را در حضور فرعون ستودند پس وی را به خانه فرعون درآوردند و به خاطر وی با ابرام احسان نمود و او صاحب ميش ها و گاوان و... شد و خداوند فرعون و اهل خانه او را به سبب سارای زوجه ابرام به بلايای سخت مبتلا ساخت و فرعون ابرام را خوانده گفت:... چرا گفتی او خواهر من است، كه او را به زنی گرفتم».[1]
ب : يعقوب خيانت پيشه!
طبق نقل كتاب مقدس، اسحاق قصد داشت عيسو، برادر يعقوب را بركت دهد و اين بركت شامل ولايت بر ديگر برادران و مواهب مادی و معنوی بعد از اسحاق بود؛ اما يعقوب با فريب و حيله گری اين بركت را از برادرش عيسو سرقت ميكند. كتاب مقدس مينويسد:« و چون اسحاق پير شد و چشمانش از ديدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عيسو را طلبيده به وی گفت:...اكنون سلاح خود يعني تركش و كمان خويش را گرفته به صحرا برو و نخجيری براي من بگير و خورشی برای من چنانكه دوست ميدارم ساخته نزد من حاضر كن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را بركت دهد..."رفقه" (همسر حضرت اسحاق) بشنيد... آنگاه رفقه پسر خود يعقوب را خوانده گفت: به سوی گله بشتاب و دو بزغاله خوب از بزها نزد من بياور تا از آنها غذايی برای پدرت به طوری كه دوست ميدارد، بسازم و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش بركت دهد... پس [يعقوب] نزد پدر خود آمده گفت: اي پدر من، گفت: لبيك تو كيستي ای پسر من؟ يعقوب به پدر خود گفت: من نخست زاده تو عيسو هستم... پس او رابركت داد و گفت: آيا تو همان پسر من عيسو هستی؟ گفت: من هستم. پدرش اسحاق به وی گفت: ای پسرمن! نزديك بيا و مرا ببوس. پس نزديك آمده، او را بوسيد و رايحه لباس او را بوييده، او را بركت داد و گفت:همانا رايحه پسر من، مانند رايحه صحرايی است كه خداوند آن را بركت داده باشد. پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمين، و از فراوانی غله و شيره عطا فرمايد. قومها تو را بندگی نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند، بر برادران خود سرور شوی، و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند، و هركه تو را مبارک خواند مبارک باد».[2] بعد از اين اتفاق عيسو از راه ميرسد و با آهوانی كه صيد كرده بود خورشی برای پدر تهيه ميكند و وارد اتاق پدر ميشود اما بلافاصله متوجه ميشود كه يعقوب قبل از وی به پدر نيرنگ زده و بركت را دزديده است. كتاب مقدس یهودیان و مسیحیان می نويسد:«عيسو چون سخنان پدر خود را شنيد نعره ای عظيم و بی نهايت تلخ برآورده. پس گفت: آيا برای من نيز بركتی نگاه نداشتی؟ اسحاق در جواب عيسو گفت: اينك او را بر تو آقا ساختم و همۀ برادرانش را غلامان او گردانيدم و غله و شيره را رزق او دادم. پس الآن ای پسر من برای تو چه كنم؟ عيسو به پدر خود گفت: ای پدر من آيا همين يك بركت را داشتی؟ به من نيز ای پدرم بركت بده و عيسو به آواز بلند بگريست»[3]

پی نوشت :
[1] کتاب مقدس مسیحیان ،عهد قدیم ،ترجمه قدیم ، سفر پیدایش، 12 : 10-19 .
[2] کتاب مقدس مسیحیان ،عهد قدیم ،ترجمه قدیم ، سفر پیدایش ، 27 : 1- 40
[3] همان .

 

 

تولیدی

افزودن نظر جدید

CAPTCHA
لطفا به این سوال امنیتی پاسخ دهید.
Fill in the blank.